برای The Night Manager

شش سال پیش فصل اول سریال «مدیر شب» (The Night Manager) را تماشا کردم و لذتی زایدالوصف بردم؛ از تماشای دوئل دو بازیگر کم‌نظیر؛ تام هیدلستون و هیو لاری. آن شش قسمت اول، اقتباسی از رمانی جاسوسی و جذاب با همان نام بود و قصّه به شکلی ایده‌آل به پایان رسید. برای من تصور ساخت فصل دومی برای آن سریال غیرممکن بود؛ حال آنکه صنعت سرگرمی این روزها غیرممکن‌ها را ممکن می‌کند و چندماه پیش خبر ساخت فصل دوم آن همه جا پیچید. 

پخش فصل دوم این سریال همین دیروز به پایان رسید. شش قسمت فصل دوم، شش قسمت دیگر از تلاش انسان‌هایی بود که مثل جزیره‌هایی از وجدان در اقیانوسی از رذالت، تقلا کردند تا یک امپراتوری اسلحه را به زیر بکشند. یک امپراتوری که روح آن، همان اقتدارگرایی و تمامیت‌خواهی بریتانیای کبیر است؛ و یک امپراتور که با له‌کردن کشورهای دیگر زیر چکمه‌هایش به مقاصدش می‌رسد. 

فصل اول «مدیر شب» در بستر پرتنش خاورمیانه و در آستانه‌ی بهار عربی در مصر اتفاق می‌افتاد؛ و فصل دوم آن به آمریکای جنوبی و کشور کلمبیا می‌رود. چقدر متناسب با این روزها؛ نه؟ آدم را یاد تنش‌های اخیر ونزوئلا می‌اندازد. 

این سریال از آن سریال‌هایی است که هم هیجان‌زده‌تان می‌کند و هم به فکر وامی‌دارد. دو عنصر که ترکیبشان معرکه می‌کند و فصل دوم سریال «مدیر شب»، مثل فصل اول آن، واقعا معرکه است. تماشایش را پیشنهاد می‌کنم.  

۱۴ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۵۸ ۰ نظر
فانوسبان

بقا

همانطور که حدس می‌زدیم، وعده و وعیدهای بازگشت اینترنتِ به اصطلاح بین‌الملل، طبل توخالی از آب درآمد. همین حالا که می‌نویسم حدود چهارصد و پنجاه ساعت از آغاز قطع اینترنت گذشته‌است. حالا، ما وارد نسل جدیدی از محدودیت اطلاعات شده‌ایم. به نظرم همانطور که مردم به علت نبود امنیتِ سرمایه، دیگر به ندرت «اموال»شان را وارد بازار سرمایه‌گذاری داخلی می‌کنند و همین چوب لای چرخ پیشرفت گذاشته و عموما صنایعِ «بقامحور» (مثل صنایع غذایی) پا برجا مانده‌اند؛ نبود امنیت اطلاعات هم انزوای جدیدی به دنبال دارد. 

سایت «روایت خاموشی» ساعت‌شماری از قطعی اینترنت گذاشته و خرده‌روایت‌های مردم را بازنشر می‌کند

قبلا تا حدی جایگاه «داده‌ها»ی موردنیازمان با دسترسی به فضای آنلاین بین‌المللی امن به نظر می‌رسید؛ اما حالا شاهرگ اینترنت قطع شده؛ و ممکن است همینطور تا مرگ جریان اطلاعات خونریزی کند یا شکلی از «زندگی نباتی» به صورت «اینترنت طبقاتی» را تجربه کند. دیگر به جای گردش «داده‌ها»، دوره‌ای از انباشت فیزیکی اطلاعات را تجربه خواهیم کرد؛ همانطور که این روزها سرمایه‌ها در قالب سکه و دلار و کالا انبار می‌شود. هم‌وطنانم مجبورند از هر فرصتی برای انباشت کوچکترین داده‌های موردنیازشان استفاده کنند و تعاملات آنلاین بیش از پیش کمتر می‌شود. این انزوای اطلاعات، مردمی را که به دنبال محدودیت سرمایه‌گذاری در مقایسه با جهان مدرن فقیرتر کرده‌بود، حالا عقب‌مانده‌تر می‌کند و جریان اطلاعات هم در ایران «بقامحور» می‌شود. 

به نظرم بعد از قطع همه (یا تقریبا همه‌ی) راه‌های ارتباطی با بیرون، نگاهِ برادر بزرگ به داخل برمی‌گردد. به زودی قرار است دهان‌ها در همین بستر داخلی اینترنت هم بسته‌تر شوند. پلتفرم‌های وبلاگ‌نویسی یکی از قربانیان بعدی‌اند ...

بگذریم ... آنقدر سایه‌ی سوگ وسیعی بر جامعه سنگینی می‌کند که به نظر داشتن دغدغه‌ای در حد و اندازه‌ی اینترنت حقیر جلوه می‌کند.

انتهای تونل روز به روز تاریک‌تر می‌شود. 

***

در عصر ناصری، بحران تنباکو باعث شد نارضایتی عمومی به جنبشی توده‌ای بدل شود. این بحران نتیجه‌ی فروش یک امتیاز تجاری خفت‌بار توسط ناصرالدین شاه به تالبوت انگلیسی بود. در اردیبهشت 1270 با ورود نمایندگان تالبوت، ابتدا بازار شیراز به نشانه‌ی اعتراض بسته شد. سپس با بازتاب این اتفاق، بازاریان سایر شهرها دست به اعتصاب زدند و یک تحریم ملی تنباکو شکل گرفت. تحریم تنباکو که مورد پشتیبانی روس‌ها، مجتهدان مقیم کربلا، سید جمال در استانبول، ملکم‌خان در لندن، تظاهرکنندگان خشمگین خیابان‌های تهران و حتی حرمسرای دربار بود، ناصرالدین شاه را وادار به لغو امتیاز کرد. این بحران، دگرگونی‌های بنیادینی را که در ایران سده‌ی نوزدهم روی داده‌بود، آشکار ساخت و نشان داد که اکنون شورش‌های محلی می‌تواند به خیزشی عمومی تبدیل شود و طبقه‌ی روشنفکر و متوسط سنتی می‌توانند با هم کار کنند. در ادامه، آنطور که کتاب «ایران بین دو انقلاب» نقل می‌کند: 

ناصرالدین شاه پس از بحران تنباکو به اِعمال محدودیت‌ سیاسی بیشتر روی آورد و از تغییر و تحولات خطرناک پرهیز کرد. امتیازات کمتری واگذار کرد؛ به دوران رشد و گسترش دارالفنون پایان داد؛ ایجاد مدارس جدید را ممنوع ساخت؛ [روزنامه‌های] اختر و قانون را غیرقانونی اعلام کرد؛ نشریات منتشرشده در سایر کشورها را به باد انتقاد گرفت؛ میزان بورس‌های دولتی برای تحصیل در خارج را محدود کرد؛ مسافرت‌های مردم از جمله وابستگان خود را به اروپا منع کرد و با غرور و افتخار اعلام کرد که وزیرانی می‌خواهد که ندانند آیا بروکسل نام محلی است و یا نوعی کلم. افزون بر این، ناصرالدین شاه بیش از پیش به تحریک رقابت‌های گروهی متوسل شد و از بابیها به عنوان سپر بلا بهره‌برداری می‌کرد.

این سیاستِ سرکوب، منزوی‌سازی و تحریک – ویژگی‌های «عصر ناصری» - ناگهان در سال 1275 پایان یافت.

۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۳۸ ۳ نظر
فانوسبان

انتظار

امروز به گواه چندین نفر از اهالی قزوین، سنگین‌ترین برف چند سال اخیر بارید. این بار طبیعت بود که سفیدی و پاکی را یادمان آورد. در میانه‌ی خیابان، تصویر زیر را از مجسمه‌ای در سبزه‌میدان شکار کردم. می‌دانستید اسم دیگر این میدان، میدان «آزادی» است؟ من هم نمی‌دانستم و با بالا و پایین کردن نقشه‌ی شهر تازه متوجه شدم. 

مردی در آستانه‌ی پنجره‌ای، با برفی سنگین به دوش و چشم به خیابان؛ منتظر. می‌توانیم این انتظار را از بی‌خبری مقطعی از سرنوشت فرزندی یا چشم به راه امواج اینترنت بودن، تعمیم دهیم تا مفاهیمی بزرگتر. این مجسمه که بعید است به مراد دلش برسد و قبل از آن زنگار او را از پا می‌اندازد. ما چه؟ نمی‌دانم. 

رئیس جمهور عزیزمان وعده داده که این هفته اینترنت، به آن معنای نسبتا واقعی و نه به شکل این تقلید کودکانه‌، برمی‌گردد. فکر می‌کنم یک «گردن» دیگر به حساب «گردن‌هایی که پای وعده‌هایش گرو گذاشت» اضافه شود؛ چون به نظرم بعید است سیستمی که آسیب‌پذیری‌اش به این شکل و وسعت برایش نمایان شده به بازگرداندن اینترنت به شکل سابق تن دهد. نمایندگان پایین‌دست این طرز تفکر سیستمیک در کوچه و خیابان برایمان سخنرانی می‌کنند. گوش دهید. یکی‌شان امروز سر میز صبحانه اینستاگرام را مشمئزکننده خواند و به من گفت نباید به هیچ وجه دوباره برگردد.

دیروز با هزار زور توانستم چندین دقیقه‌ای از پنجره‌ی زندانمان به بیرون نگاه کنم و به نت جهانی وصل شوم که آن هم شکرآب شد. حس و حال آن موش سفید آزمایشگاهی را داشتم و دارم که از داخل هزارتویی باید پنیرش را بو بکشد؛ و وقتی بالاخره به آن تکه‌ی کوچک، که حتی ته معده‌اش را نمی‌گیرد، می‌رسد؛ قرار است برای مرحله‌ی بعد دیوار جدیدی سد راهش شود تا بالاخره از گرسنگی بمیرد. 

در این روزهای بی‌همه‌چیزی، هدیه‌هایی که برخی وبلاگ‌ها به اشتراک می‌گذارند؛ از دلنوشته‌هایشان گرفته تا موسیقی و کتاب، دلگرمم می‌کند. از همه‌تان ممنونم. دلم خواست ارمغانی از آن چند دقیقه‌ای که توانستم وصل شوم برایتان به اشتراک بگذارم. قطعه‌ی City Walls از Archive یک هفته قبل منتشر شده. نوش گوش:

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۴۱ ۴ نظر
فانوسبان

درود بر برادر بزرگ

الحمد لله مثل نفتمان که ملّی شد، این روزها نتمان هم ملّی است. خواستم بنویسم در جای جای این صفحه‌های مجازی غنی دستاورد دانشمندان جوان کشورمان، روزنه‌هایی برای سیگارکشیدن اباطیلی مثل من هم پیدا می‌شود. اگر شما هم دو سه نخ لازم بودید، سری به صفحه‌های زیر بزنید. 

برای نقشه‌یابی و نقشه‌خوانی، بلد را پیشنهاد می‌کنم

اگر نیاز به دانلود نرم‌افزار یا بازی‌ خاصی دارید، سایت‌هایی از قبیل سافت 98، دانلودها یا پی‌سی دانلود در دسترسند. 

اگر کرم کتاب به جانتان افتاده، سری به فیدیبو یا طاقچه بزنید.

اگر نیاز به سرچ دارید و پاراگراف‌ اول ویکی‌پدیا هم به دردتان می‌خورد، ذره‌بین کمی کمکتان می‌کند. 

اگر می‌خواهید به صورت رایگان از آدم کاربلد چیز یاد بگیرید، کورس‌های آموزشی جادی در فرادرس را نگاه کنید. 

اگر می‌خواهید فوتبال تماشا کنید، آنتن را بگیرید.

اگر خواستید به این سیرک زنده بخندید، شب‌های برره ببینید. 

و اگر مثل من غمباد دارید، و با آن پُک‌های عمیق، یکی را می‌خواهید حرف دل بزند؛ سرندیپیتی چندین سال قبل رادیو چهرازی را برای گوش دادن و آرشیوکردن بارگذاری کرده که می‌توانید در این صفحه درباره‌اش بخوانید و بشنوید. 

آپدیت بیست و سوم دی‌‌ماه: 
اگر خیال تماشای فیلم و سریال‌های غیرایرانی بدون حذفیات دارید، آرشیو سایت «دنیای سریال» کماکان در دسترس است. از طریق این صفحه داخل شوید و اسم فیلم یا سریال مدنظرتان را جستجو کنید تا به آن برسید. 

وبلاگ آسمانم هم در صفحه‌ای لینک‌های کاربردی را لیست کرده که ممکن است به دردتان بخورد. 
آپدیت بیست و چهارم دی ماه: 
برای گوش سپردن به موسیقی کلاسیک و موسیقی متن، می‌توانید به سایت والاموزیک سری بزنید؛ هرچند برای دانلود موسیقی‌ها باید هزینه بپردازید اما پخش آنلاینشان رایگان است. 

معرفی کتاب‌ها و پادکست‌های قدیمی دکتر آذرخش مکری هم در آپارات در دسترس است. 

آپدیت سی‌ام دی ماه: 

مخزن‌های برنامه‌نویسی در زمان قطعی اینترنت به روایت چرتک‌بلاگ به این شرح است. 
آپدیت اول بهمن ماه:
ویکی‌پدیای فارسی به عبارتی آفلاین را از طریق دو تا از لینک‌هایی که چرتک‌بلاگ گذاشته‌بود پیدا کردم. آخرین بروزرسانی این لینک که به نظر می‌رسد قدیمی‌تر است، خرداد 1403بوده و این لینک که به‌روزتر است تا تیرماه 1404 را پوشش می‌دهد. 
۲۲ دی ۰۴ ، ۱۲:۴۵ ۹ نظر
فانوسبان

فرانکشتاین

فرانکشتاین دل‌تورو پر از زیبایی‌های بصری چشم‌نواز و نمادپردازی‌های ظریف بود با داستانی پرتلاطم و در یک کلام؛ اثری به یادماندنی. از تماشای آن لذت بردم. 

دیدن این فیلم حسی یا فکری را در من بیدار کرد. مثل قدم گذاشتن در یک زیرشیروانی خاک‌گرفته در غروب یک روز پاییزی و نشستن روی یک صندلی و خیره‌شدن به یادگارهای گذشته و غنیمت‌های حال و خیال‌های آینده. اتاقکی دور از هیاهو و دردسر. ساکت، بی‌انتها و گرم. انگار زندگی کلید اینجا را از من ربوده‌باشد و من هم فراموشش کرده‌باشم. احساس کردم مدت‌هاست به خارج از این قاب روزمرگی فکر نکرده‌ام و حس‌ والای از خودبیگانگی را مدت‌هاست نچشیده‌ام. روزها را شب کرده‌ام و شب‌ها را روز؛ ولی مدت‌هاست و انگار سال‌هاست ساعتم را کنار نگذاشته‌ام. 

آن منِ دیگر ... آن منِ دیگر دقایقی دیگر باز ساعتش را دست می‌کند و به خواب می‌رود ...

۰۳ آذر ۰۴ ، ۰۱:۱۵ ۰ نظر
فانوسبان

هفت

هفت سال گذشت. این سال آخر، سخت‌تر گذشت؛ اما فانوس هنوز هست. کم‌فروغ، نیم‌سوز؛ اما برقرار.

سی کشیک از نوشتن پست قبلی گذشت و حالا سه کشیک مانده تا یک رهایی چند روزه برای جشن گرفتنِ سالگردِ بستنِ عهدِ سفر با همسرم ... هم‌سفرم. مسیر سنگلاخمان را؛ گاهی دست من وبال گردن او و گاهی دست او وبال گردن من، به هر مشقتی بود پشت سر گذاشتیم و بال شدیم برای پرواز هم. بسی شادم از داشتن او؛ و هرچند خسته و کم‌رمق و دندان‌شکسته و پر ریش و پشم و کم‌خواب و رنجور، شادم از مسیری که انتخاب کردم و دست سرنوشت را می‌فشارم که مرا به سمت این رشته و این دیار هدایت کرد. 

من در این یک سال ذره‌ذره کم شدم ... ولی سبک شدم. 

نور و سرما صدایم می‌زنند. کُره دست و پاهایم را پس می‌کشد ولی یاد گرفته‌ام چطور به سازش برقصم و خودم را می‌‌رهانم. چشمانم را می‌بندم. قطره اشکی می‌چکد. همیشه وقتی پیروزمندانه قطره‌های مایع مغزی نخاعی را داخل شیشه می‌چکاندم به اطرافیانم می‌گفتم شفاف‌ترین مایع بدن است. نگاه کنید چه زلال است؟ مثل آب چاه زمزم است. چرا در این قیاس اشک یادم نبود ... کمی خاکستری‌تر، کمی شورتر، کمی والاتر ... مایع روحی‌چشمی دوست‌داشتنی من. 

۲۰ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۱۰ ۳ نظر
فانوسبان

تیر خلاص

از صد و سومین کشیک می‌نویسم.

خرداد دادمان را درآورد؛ دو تا از هم‌ورودی‌ها تا مرز انصراف رفتند و یکی یک هفته و دیگری دو هفته نیامد. آسنترا را زیاد کردم. دوام آوردم. آرام‌آرام برگشتند؛ بعد جنگ شد؛ بمب و موشک سرمان ریخت و صدای بوق‌های پشت تلفن را می‌شمردیم که به صدایی برسد و ممتد نشود ... دوام آوردم. شرایط جور شد و همسرم یک هفته آمد و سنگ صبور هم شدیم. آرام شدم. بهتر شدم.

تابستان شروع شد. صلح شد. تا دیروز به نظر همه چیز خوب می‌آمد؛ چشم‌انداز تابستانی آرام و کم‌دغدغه‌‌‌تر پیش‌رو بود؛ ولی امروز آن هم‌ورودی تیر خلاص را زد. مرز انصراف را رد کرد ... رد داد. و حالا، ما سه نفر ماندیم و حوض تَنگمان ... ما ماندیم و تُنگمان ... و هوایی که کم است.

دلم می‌خواهد در خنکای سایه‌ای به تماشای تابستان بنشینم؛ اما مدام احساس می‌کنم مردادی جهنمی انتظارم را می‌کشد. نوری که چشمانم را می‌زند و زمینی که ذوبم می‌کند و منی که محکومم به قدم برداشتن. لاشخورها بالای سرم چرخ می‌زنند. نفس کشیدن سخت می‌شود. تنم سنگین می‌شود. زانو می‌زنم. 

دستم روی ماشه است؛ لوله روی شقیقه‌ام ... کم مانده‌ام ... مچاله‌ام.

۰۵ تیر ۰۴ ، ۱۴:۰۵
فانوسبان

چوب‌ خط

صدای تلویزیون از دیوار نازک اتاقکم رسوخ می‌کند و یک بطری بزرگ آب معدنی را مزه می‌کنم. نگاهی به «کشیک‌شمار» روی تقویم رومیزی می‌اندازم، که کاش «چوب‌خط» بود روی تقویم دیواری؛ با مسمّاتر. هشتاد کشیک از سر گذرانده‌ام و فردا هشتاد و یکمین کشیکم است. 1920 ساعت. چه اعداد رندی، چه رندی وهمناکی، چه وهم ترسناکی.

من هنوز در یک مربع و زیر نور یک مهتابی بیشتر شب‌های پست‌کشیکم را صبح می‌کنم و گاه مترسک‌ها همین نیمچه آرامش لحظه‌هایم را هم می‌آشوبند. مترسک‌هایی با دغدغه‌هایی به پوچی کاه‌های درونشان. ... لقشان.

ملال و غم از لای لحظه‌های تنهای امشب آرام آرام رسوخ می‌کنند. من دلم می‌خواهد یادم برود؛ اما یادم مرا می‌برد. دلم می‌خواهد افسار کلمه دست بگیرم و زیر نور خورشید و لای علفزارها قصّه‌ها را راه ببرم؛ ولی خودکار به دست، سرنوشت سکته‌ها و تشنج‌ها و سردردها و سرگیجه‌ها را رقم می‌زنم.

عجیب نیست که امروز سالگرد کسی باشد و فیلم مراسم تشییع جنازه‌اش را تماشا کنی و فکر کنی پرده‌ی آخر نمایش مرگ آدم‌ها هم کوچک و درشت دارد ... و بدانی هرچند عاقبت کالبدی می‌ماند که دیگر نمی‌ماند و پادشاه با گدا فرقی ندارد؛ ولی ناخودآگاه خیالِ خلوتیِ پرده‌یِ آخرِ خودت تو را بیازارد؟

هر پاراگراف بالا را که مرور می‌کنم، شبیه تکه‌هایی ناقص و برش‌خورده از افکار یک دیوانه‌اند که با نخی نازک به هم وصلند؛ شبیه پرش افکاری که در تقلّای فرار از نابودی از ظرف شیشه‌ای ذهنم خودشان را به بیرون پرتاب کرده‌باشند. برادران و خواهرانشان هنوز در خفگان خاطراتم حبس شده‌اند و آرام آرام محو می‌شوند. شاید چند سال دیگر بشوم شبیه آن افغانی سبزپوش با ریش پرپشت کشیک دیشب که خودش هم دردش را نمی‌دانست و مادرش هم دردش را نمی‌فهمید و ما هم زبان هیچ کدامشان را نمی‌فهمیدیم.

یادم ... یادم مرا فراموش. آرام باش. خاموش.

۰۷ ارديبهشت ۰۴ ، ۲۳:۳۴
فانوسبان

مومیایی

هر یک از میزهای کافه به جای شماره‌ داشتن، به اسم یک شاعرند و من، تنها، سر میز «حسین منزوی» نشسته‌ام و «سوگ سیاوش» می‌خوانم و چایم را مزه می‌کنم. این سکانسی از دو ساعت پیش زندگی من در این دیار ناآشنا است. به خیالم هم نمی‌رسید روزی دست سرنوشت مرا به قزوین بکشاند، و در یکی از معدود اوقات فراغتم بخواهم چنین تجربه‌ای را در کافه‌ای خلوت در خیابانی خلوت روبروی پارکی خلوت از سر بگذرانم. تا دو ماه پیش قزوین برای من، مثل خیلی از شهرهای ایران، فقط یک «اسم» بود و حالا طول و عرض و ارتفاع و عمق دارد. حالا بستری تازه است برای جاری‌شدن قصّه‌های زندگی‌ام؛ رودی با انتهایی نامعلوم.

در یک آزمون ناعادلانه، هرچند به رشته‌ی تخصصی مورد علاقه‌ام یعنی دستیاری تخصصی بیماری‌های مغز و اعصاب رسیدم؛ اما از همسرم و از دانشگاه‌هایی که بهشان به دید یک سکوی پرواز نگاه می‌کردم، دور افتادم. «تهران»، «بهشتی» یا «ایران»، سوداهای تقطیع‌شده‌ی من بودند ... نوک تنه‌ی آرزویی بودند که از تحصیل در رشته‌ی نوروساینس یا نورولوژی یکی از دانشگاه‌های مطرح دنیا تبرخورده و به همچو حدی نزول کرده‌بود. جا ماندم. نرسیدم. و این، به روایتی «بال‌شکستگی»، اولین نرسیدن برگشت‌ناپذیر زندگی من شد. یک نقطه‌ی ثقل که وقایع آینده‌ی من قرار است حول آن بچرخند؛ با مدارهایی نامطمئن و پیچیده.

با این حال، در همین ساختمان دوطبقه‌ی چهل و دو تخته‌ی بیمارستان بوعلی قزوین، از آنچه خیال می‌کردم، بستر رشد بزرگتری مهیاست. از وقتی کارم را شروع کردم با بیماری‌های متنوعی روبرو شده‌ام و همین چهاردیواری کوچک در گوشه‌ای ناچیز از دنیا، یک جور فرصت خالص و خودمانی برای فهم و مطالعه‌ی من رقم زده. هرچند زیر چرخ‌دنده‌های فشار کاری زیاد له می‌شویم؛ یاد همسرم، رؤیاهایم و امیدهایم مرا بعد از هر کشیک سرپا نگه می‌دارند. با شوق دیدارهایی چندساعته یا یک خواب عمیق، زهر ایام را نوش‌گویان سر می‌کشم و حتی اگر گرفتار در حلقه‌ای عبث؛ خون تازه‌ای در رگ‌های من می‌جهد، عاری از رخوت و ماندگی.

چند شب پیش، پس از مدت‌ها یک کتاب دست گرفتم و تشبیهی از متن مقدمه‌اش در ذهنم حک شد: «نوشتن از خود یک جور دست پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی‌کردن نفس است، تمنّای پیش‌انداختن محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدان دید ...» امیدوارم همچنان بتوانم وقتی برای این قبیل پاره‌نویسی‌ها کنار بگذارم و اهرامی بسازم از این روزها؛ در جوار نیل به هدف. 

۲۶ آبان ۰۳ ، ۲۳:۵۳
فانوسبان

بر مدار سی و شش درجه

نمی‌خواهم قصّه‌ام به این نقطه ختم شود، نه تنها به این نقطه، که هر تک‌نقطه‌ای ... تک‌نقطه‌ به مثابه‌ی صفری که رقم آخر رتبه‌ام بود، یا تک‌نقطه‌ای که آخر متن نامه‌ی درخواست انتقالی‌ام گذاشتم. نقطه‌ای که الان روی نقشه هستم؛ نقطه‌ای روی نون قزوین. نقطه‌ای که یک نت گرد است در یک ملودی کوتاه و لکه‌ای است روی سقف اتاقک هتلم.

دلم می‌خواهد قصّه‌ام با نقطه‌ای شروع شود روی نونِ نورِ نورولوژی، و به سه‌نقطه‌ای ختم شود اول اسم همسرم ... اول پرواز. دلم ... دلم غوطه‌وری در هوای بی‌نقطگی می‌خواهد؛ آرام و رها 

یا اگر محکوم به مختوم‌شدن با یک نقطه هستم؛ کاش نقطه‌ای باشم که آوارم را کند آواز

۱۸ مهر ۰۳ ، ۲۱:۲۲
فانوسبان