امروز به گواه چندین نفر از اهالی قزوین، سنگین‌ترین برف چند سال اخیر بارید. این بار طبیعت بود که سفیدی و پاکی را یادمان آورد. در میانه‌ی خیابان، تصویر زیر را از مجسمه‌ای در سبزه‌میدان شکار کردم. می‌دانستید اسم دیگر این میدان، میدان «آزادی» است؟ من هم نمی‌دانستم و با بالا و پایین کردن نقشه‌ی شهر تازه متوجه شدم. 

مردی در آستانه‌ی پنجره‌ای، با برفی سنگین به دوش و چشم به خیابان؛ منتظر. می‌توانیم این انتظار را از بی‌خبری مقطعی از سرنوشت فرزندی یا چشم به راه امواج اینترنت بودن، تعمیم دهیم تا مفاهیمی بزرگتر. این مجسمه که بعید است به مراد دلش برسد و قبل از آن زنگار او را از پا می‌اندازد. ما چه؟ نمی‌دانم. 

رئیس جمهور عزیزمان وعده داده که این هفته اینترنت، به آن معنای نسبتا واقعی و نه به شکل این تقلید کودکانه‌، برمی‌گردد. فکر می‌کنم یک «گردن» دیگر به حساب «گردن‌هایی که پای وعده‌هایش گرو گذاشت» اضافه شود؛ چون به نظرم بعید است سیستمی که آسیب‌پذیری‌اش به این شکل و وسعت برایش نمایان شده به بازگرداندن اینترنت به شکل سابق تن دهد. نمایندگان پایین‌دست این طرز تفکر سیستمیک در کوچه و خیابان برایمان سخنرانی می‌کنند. گوش دهید. یکی‌شان امروز سر میز صبحانه اینستاگرام را مشمئزکننده خواند و به من گفت نباید به هیچ وجه دوباره برگردد.

دیروز با هزار زور توانستم چندین دقیقه‌ای از پنجره‌ی زندانمان به بیرون نگاه کنم و به نت جهانی وصل شوم که آن هم شکرآب شد. حس و حال آن موش سفید آزمایشگاهی را داشتم و دارم که از داخل هزارتویی باید پنیرش را بو بکشد؛ و وقتی بالاخره به آن تکه‌ی کوچک، که حتی ته معده‌اش را نمی‌گیرد، می‌رسد؛ قرار است برای مرحله‌ی بعد دیوار جدیدی سد راهش شود تا بالاخره از گرسنگی بمیرد. 

در این روزهای بی‌همه‌چیزی، هدیه‌هایی که برخی وبلاگ‌ها به اشتراک می‌گذارند؛ از دلنوشته‌هایشان گرفته تا موسیقی و کتاب، دلگرمم می‌کند. از همه‌تان ممنونم. دلم خواست ارمغانی از آن چند دقیقه‌ای که توانستم وصل شوم برایتان به اشتراک بگذارم. قطعه‌ی City Walls از Archive یک هفته قبل منتشر شده. نوش گوش: