۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قزوین» ثبت شده است

انتظار

امروز به گواه چندین نفر از اهالی قزوین، سنگین‌ترین برف چند سال اخیر بارید. این بار طبیعت بود که سفیدی و پاکی را یادمان آورد. در میانه‌ی خیابان، تصویر زیر را از مجسمه‌ای در سبزه‌میدان شکار کردم. می‌دانستید اسم دیگر این میدان، میدان «آزادی» است؟ من هم نمی‌دانستم و با بالا و پایین کردن نقشه‌ی شهر تازه متوجه شدم. 

مردی در آستانه‌ی پنجره‌ای، با برفی سنگین به دوش و چشم به خیابان؛ منتظر. می‌توانیم این انتظار را از بی‌خبری مقطعی از سرنوشت فرزندی یا چشم به راه امواج اینترنت بودن، تعمیم دهیم تا مفاهیمی بزرگتر. این مجسمه که بعید است به مراد دلش برسد و قبل از آن زنگار او را از پا می‌اندازد. ما چه؟ نمی‌دانم. 

رئیس جمهور عزیزمان وعده داده که این هفته اینترنت، به آن معنای نسبتا واقعی و نه به شکل این تقلید کودکانه‌، برمی‌گردد. فکر می‌کنم یک «گردن» دیگر به حساب «گردن‌هایی که پای وعده‌هایش گرو گذاشت» اضافه شود؛ چون به نظرم بعید است سیستمی که آسیب‌پذیری‌اش به این شکل و وسعت برایش نمایان شده به بازگرداندن اینترنت به شکل سابق تن دهد. نمایندگان پایین‌دست این طرز تفکر سیستمیک در کوچه و خیابان برایمان سخنرانی می‌کنند. گوش دهید. یکی‌شان امروز سر میز صبحانه اینستاگرام را مشمئزکننده خواند و به من گفت نباید به هیچ وجه دوباره برگردد.

دیروز با هزار زور توانستم چندین دقیقه‌ای از پنجره‌ی زندانمان به بیرون نگاه کنم و به نت جهانی وصل شوم که آن هم شکرآب شد. حس و حال آن موش سفید آزمایشگاهی را داشتم و دارم که از داخل هزارتویی باید پنیرش را بو بکشد؛ و وقتی بالاخره به آن تکه‌ی کوچک، که حتی ته معده‌اش را نمی‌گیرد، می‌رسد؛ قرار است برای مرحله‌ی بعد دیوار جدیدی سد راهش شود تا بالاخره از گرسنگی بمیرد. 

در این روزهای بی‌همه‌چیزی، هدیه‌هایی که برخی وبلاگ‌ها به اشتراک می‌گذارند؛ از دلنوشته‌هایشان گرفته تا موسیقی و کتاب، دلگرمم می‌کند. از همه‌تان ممنونم. دلم خواست ارمغانی از آن چند دقیقه‌ای که توانستم وصل شوم برایتان به اشتراک بگذارم. قطعه‌ی City Walls از Archive یک هفته قبل منتشر شده. نوش گوش:

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۴۱ ۳ نظر
فانوسبان

هفت

هفت سال گذشت. این سال آخر، سخت‌تر گذشت؛ اما فانوس هنوز هست. کم‌فروغ، نیم‌سوز؛ اما برقرار.

سی کشیک از نوشتن پست قبلی گذشت و حالا سه کشیک مانده تا یک رهایی چند روزه برای جشن گرفتنِ سالگردِ بستنِ عهدِ سفر با همسرم ... هم‌سفرم. مسیر سنگلاخمان را؛ گاهی دست من وبال گردن او و گاهی دست او وبال گردن من، به هر مشقتی بود پشت سر گذاشتیم و بال شدیم برای پرواز هم. بسی شادم از داشتن او؛ و هرچند خسته و کم‌رمق و دندان‌شکسته و پر ریش و پشم و کم‌خواب و رنجور، شادم از مسیری که انتخاب کردم و دست سرنوشت را می‌فشارم که مرا به سمت این رشته و این دیار هدایت کرد. 

من در این یک سال ذره‌ذره کم شدم ... ولی سبک شدم. 

نور و سرما صدایم می‌زنند. کُره دست و پاهایم را پس می‌کشد ولی یاد گرفته‌ام چطور به سازش برقصم و خودم را می‌‌رهانم. چشمانم را می‌بندم. قطره اشکی می‌چکد. همیشه وقتی پیروزمندانه قطره‌های مایع مغزی نخاعی را داخل شیشه می‌چکاندم به اطرافیانم می‌گفتم شفاف‌ترین مایع بدن است. نگاه کنید چه زلال است؟ مثل آب چاه زمزم است. چرا در این قیاس اشک یادم نبود ... کمی خاکستری‌تر، کمی شورتر، کمی والاتر ... مایع روحی‌چشمی دوست‌داشتنی من. 

۲۰ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۱۰ ۳ نظر
فانوسبان

چوب‌ خط

صدای تلویزیون از دیوار نازک اتاقکم رسوخ می‌کند و یک بطری بزرگ آب معدنی را مزه می‌کنم. نگاهی به «کشیک‌شمار» روی تقویم رومیزی می‌اندازم، که کاش «چوب‌خط» بود روی تقویم دیواری؛ با مسمّاتر. هشتاد کشیک از سر گذرانده‌ام و فردا هشتاد و یکمین کشیکم است. 1920 ساعت. چه اعداد رندی، چه رندی وهمناکی، چه وهم ترسناکی.

من هنوز در یک مربع و زیر نور یک مهتابی بیشتر شب‌های پست‌کشیکم را صبح می‌کنم و گاه مترسک‌ها همین نیمچه آرامش لحظه‌هایم را هم می‌آشوبند. مترسک‌هایی با دغدغه‌هایی به پوچی کاه‌های درونشان. ... لقشان.

ملال و غم از لای لحظه‌های تنهای امشب آرام آرام رسوخ می‌کنند. من دلم می‌خواهد یادم برود؛ اما یادم مرا می‌برد. دلم می‌خواهد افسار کلمه دست بگیرم و زیر نور خورشید و لای علفزارها قصّه‌ها را راه ببرم؛ ولی خودکار به دست، سرنوشت سکته‌ها و تشنج‌ها و سردردها و سرگیجه‌ها را رقم می‌زنم.

عجیب نیست که امروز سالگرد کسی باشد و فیلم مراسم تشییع جنازه‌اش را تماشا کنی و فکر کنی پرده‌ی آخر نمایش مرگ آدم‌ها هم کوچک و درشت دارد ... و بدانی هرچند عاقبت کالبدی می‌ماند که دیگر نمی‌ماند و پادشاه با گدا فرقی ندارد؛ ولی ناخودآگاه خیالِ خلوتیِ پرده‌یِ آخرِ خودت تو را بیازارد؟

هر پاراگراف بالا را که مرور می‌کنم، شبیه تکه‌هایی ناقص و برش‌خورده از افکار یک دیوانه‌اند که با نخی نازک به هم وصلند؛ شبیه پرش افکاری که در تقلّای فرار از نابودی از ظرف شیشه‌ای ذهنم خودشان را به بیرون پرتاب کرده‌باشند. برادران و خواهرانشان هنوز در خفگان خاطراتم حبس شده‌اند و آرام آرام محو می‌شوند. شاید چند سال دیگر بشوم شبیه آن افغانی سبزپوش با ریش پرپشت کشیک دیشب که خودش هم دردش را نمی‌دانست و مادرش هم دردش را نمی‌فهمید و ما هم زبان هیچ کدامشان را نمی‌فهمیدیم.

یادم ... یادم مرا فراموش. آرام باش. خاموش.

۰۷ ارديبهشت ۰۴ ، ۲۳:۳۴
فانوسبان

مومیایی

هر یک از میزهای کافه به جای شماره‌ داشتن، به اسم یک شاعرند و من، تنها، سر میز «حسین منزوی» نشسته‌ام و «سوگ سیاوش» می‌خوانم و چایم را مزه می‌کنم. این سکانسی از دو ساعت پیش زندگی من در این دیار ناآشنا است. به خیالم هم نمی‌رسید روزی دست سرنوشت مرا به قزوین بکشاند، و در یکی از معدود اوقات فراغتم بخواهم چنین تجربه‌ای را در کافه‌ای خلوت در خیابانی خلوت روبروی پارکی خلوت از سر بگذرانم. تا دو ماه پیش قزوین برای من، مثل خیلی از شهرهای ایران، فقط یک «اسم» بود و حالا طول و عرض و ارتفاع و عمق دارد. حالا بستری تازه است برای جاری‌شدن قصّه‌های زندگی‌ام؛ رودی با انتهایی نامعلوم.

در یک آزمون ناعادلانه، هرچند به رشته‌ی تخصصی مورد علاقه‌ام یعنی دستیاری تخصصی بیماری‌های مغز و اعصاب رسیدم؛ اما از همسرم و از دانشگاه‌هایی که بهشان به دید یک سکوی پرواز نگاه می‌کردم، دور افتادم. «تهران»، «بهشتی» یا «ایران»، سوداهای تقطیع‌شده‌ی من بودند ... نوک تنه‌ی آرزویی بودند که از تحصیل در رشته‌ی نوروساینس یا نورولوژی یکی از دانشگاه‌های مطرح دنیا تبرخورده و به همچو حدی نزول کرده‌بود. جا ماندم. نرسیدم. و این، به روایتی «بال‌شکستگی»، اولین نرسیدن برگشت‌ناپذیر زندگی من شد. یک نقطه‌ی ثقل که وقایع آینده‌ی من قرار است حول آن بچرخند؛ با مدارهایی نامطمئن و پیچیده.

با این حال، در همین ساختمان دوطبقه‌ی چهل و دو تخته‌ی بیمارستان بوعلی قزوین، از آنچه خیال می‌کردم، بستر رشد بزرگتری مهیاست. از وقتی کارم را شروع کردم با بیماری‌های متنوعی روبرو شده‌ام و همین چهاردیواری کوچک در گوشه‌ای ناچیز از دنیا، یک جور فرصت خالص و خودمانی برای فهم و مطالعه‌ی من رقم زده. هرچند زیر چرخ‌دنده‌های فشار کاری زیاد له می‌شویم؛ یاد همسرم، رؤیاهایم و امیدهایم مرا بعد از هر کشیک سرپا نگه می‌دارند. با شوق دیدارهایی چندساعته یا یک خواب عمیق، زهر ایام را نوش‌گویان سر می‌کشم و حتی اگر گرفتار در حلقه‌ای عبث؛ خون تازه‌ای در رگ‌های من می‌جهد، عاری از رخوت و ماندگی.

چند شب پیش، پس از مدت‌ها یک کتاب دست گرفتم و تشبیهی از متن مقدمه‌اش در ذهنم حک شد: «نوشتن از خود یک جور دست پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی‌کردن نفس است، تمنّای پیش‌انداختن محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدان دید ...» امیدوارم همچنان بتوانم وقتی برای این قبیل پاره‌نویسی‌ها کنار بگذارم و اهرامی بسازم از این روزها؛ در جوار نیل به هدف. 

۲۶ آبان ۰۳ ، ۲۳:۵۳
فانوسبان

بر مدار سی و شش درجه

نمی‌خواهم قصّه‌ام به این نقطه ختم شود، نه تنها به این نقطه، که هر تک‌نقطه‌ای ... تک‌نقطه‌ به مثابه‌ی صفری که رقم آخر رتبه‌ام بود، یا تک‌نقطه‌ای که آخر متن نامه‌ی درخواست انتقالی‌ام گذاشتم. نقطه‌ای که الان روی نقشه هستم؛ نقطه‌ای روی نون قزوین. نقطه‌ای که یک نت گرد است در یک ملودی کوتاه و لکه‌ای است روی سقف اتاقک هتلم.

دلم می‌خواهد قصّه‌ام با نقطه‌ای شروع شود روی نونِ نورِ نورولوژی، و به سه‌نقطه‌ای ختم شود اول اسم همسرم ... اول پرواز. دلم ... دلم غوطه‌وری در هوای بی‌نقطگی می‌خواهد؛ آرام و رها 

یا اگر محکوم به مختوم‌شدن با یک نقطه هستم؛ کاش نقطه‌ای باشم که آوارم را کند آواز

۱۸ مهر ۰۳ ، ۲۱:۲۲
فانوسبان