یک شب برای ویدیوی سوگواری مادری بر کالبد بیجان «مبین»اش گریستم. قطرات اشک، برای جان از دست رفته و جانهای داغدار روی دست مانده میجوشید. داغ فرزند را هیچ تنی یارای تصور نیست؛ مگر خود چشیدهباشد. حرکتی نابهنجار از داس مرگ است؛ والدین مدام از خود و آن حجمِ ساکتِ عدمِ اطرافشان میپرسند «مگر قرار نبود به ترتیب عمل کنی؟» ... «مگر قرار نبود اول مرا ببری؟»
ده روز قبل با تماشای فیلم Hamnet دوباره گریستم؛ این فیلم روایتگر سنگینی داغ فقدان فرزندِ ویلیام شکسپیر بر روان مادر و پدرش است و غصهای که هیچ وقت رنگ آرامش نمیبیند و زمینهساز خلق نمایشنامهی «هملت» گردید. همسرم گله کرد که مگر فقط یک فیلم نیست؛ مگر قصّه نیست؟ ای تو حقیقیترین ریشهی حیاتم؛ غمی درون من هست ... غمی که غبار غم دیگران در طی سالیان رویش انباشته شده و طوفان شنی است که روانم را میآشوبد، غمی که پنهانش میکنم، غمی که در عمیقترین لایهی درونم سکنی گزیده و گاهی بیدار میشود و باز مرا میگزد، همیشه با من هست و داغی است ابدی بر روحم ... و آن هم واقعی است ... شوکرانی است که مرا از خود بیخود میکند، سیاهچالهای است که مرا میبلعد ... و تماشا و همذاتپنداری با غم دیگری باز آن زخم کهنه را خونی میکند.
من ... تو ... ما همه «غماندودگان» دیگر هیچ وقت آن منِ سابق نمیشویم. این غم به هر بهانهای باز سر باز خواهد کرد ... خاکی که جوی خون بر آن جاری شود، دیگر جوانه نمیدهد ... این خاک نفرین شده و ما ارواحی با زمانی عاریتی، روی آن پرسه میزنیم تا یاد رفتگانمان را پاس داریم.

من همهتان را به یاد میآورم. تا ابد، به یاد میآورم.
پ.ن: چه حرکت شایستهای که علی نصرآبادی و امیر طهماسبی زیرنویس فیلم Hamnet را به مادران و پدران داغدار این سرزمین تقدیم کردند.
پ.ن دوم: اینترنت همراه من از اواسط صبح دوباره ملّی شده و حتی دسترسی به سایتهایی از قبیل گوگل هم ندارم؛ آیا درد مشترک دیگری است؟ برایم بنویسید.

متاسفانه تا عقل و چشم یاری می کند تماما غم را یاد می کند ....
ما متحمل این همه دردی شدیم که قطعا کسی تا از دست نده و نکشه درک نمی کنه اما عمیقا از نظر ذهنی همه داغ دیده شدیم و سوگواریم... واقعا دلم پَر میکشه برای دیدن روی خوش زندگی ... این حق همه ی ماست
انقدر درد ها هست که شمارشش از دست همه ی ما در رفته اینترنت و حوادث اخیر فقط تلنبار شده ای دیگر از غم های قبلی هستن که اضافه شده رو روح و روانمان و ما خسته شدگانی هستیم از فردای خویش بی خبریم :)))
جوری شده که نمیشه گفت من در آینده دلم می خواد فلان کار رو بکنم یا چند ماه دیگه فلان اقدام رو بکنم ... آرزو ها مخدودش شده و به گور فرستاده شدن و فقط باید در حال زندگی کنیم و فقط گوشه چشمی به آینده مخدوش و تاریک داشته باشیم که زیر لایه ای سنگین گرد و غبار پوشیده شده فقط میشه روی برگه ای آثاری ازش به جا گذاشت تا بلکه فرصتی پیش بیاید و بهش پرداخت اگه مجال این قیمت های کمر شکن بگذارد :))))