۶۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خنیا» ثبت شده است

فراموشی

شب است و سیاهی آسمان و آسفالت یکی شده. چراغ‌‌راهنمایی‌ خیابان‌ خلوت خاموش است و این عبارت‌های سفید در بازتاب نور ماشین به نوبت برق می‌زنند:

آهسته

مدرسه

احتیاط

عبارت‌هایی سفید و خیس. هوای بعد از باران تمیز است. اینجا پاییز یک ماه زودتر از راه رسیده. اینجا کجاست؟ دنیای شب دنیای دیگری است؛ حتی اگر در خیابان‌های مسیری تکراری در شهر زادگاهت پشت فرمان نشسته‌باشی، انگار در بُعد دیگری سیر می‌کنی. لحظه‌ای ماشین را پارک می‌کنم تا در تماسی با منزل بنزین را بهانه کنم و کمی بیشتر بیرون بمانم. سه نخ بنزین مانده، راست راستی کم است ولی دودش برای چند گردش کوتاه شبانه مثل امشب کافی است.

از کنار کافه‌ای می‌گذرم که یازده و نیم شب در این خلوتی خیابان هنوز باز است. دور میزی در مرز پیاده‌رو و داخل کافه، دو مرد و یک زن نشسته‌اند. نمی‌دانم چرا بی اختیار یاد کلمه‌ی «ترکیه» می‌افتم. انگار که ناخودآگاهم بخواهد آگاهی به مکانم را از من بگیرد. به پیش می‌رانم، در پس‌زمینه برای دور دوم متوالی دیوید گرِی، «فراموش کردن» را می‌خواند و تک نت‌های پیانو گاهی از آن پیش و گاهی پس می‌افتند.

نزدیک دوربین کنترل سرعت از فشار پایم روی پدال گاز کم می‌کنم. از زیر نور سفید تندی که از کنار دوربین روی کف کمربندی پخش می‌شود می‌گذرم. دلم می‌‌خواهد نور چشمانم را بزند؛ مثل نورافکنی که موقع فرار روی چشمان یک زندانی قفل کرده ... دلم می‌خواهد؛ فقط به خاطر اینکه مجبور شوم چشمانم را محکم ببندم؛ ولی زاویه‌اش جور نیست. 

پنجاه متر مانده به یک مسجد صدای طبل و نوحه‌ می‌پیچد. شیشه‌ی پنجره‌ام را بالا می‌کشم و صدای ضبط را پایین می‌آورم. نامجو آرام زمزمه می‌کند «مریم از تو مسیح می‌بارد ... هر دم از تو مسیح می‌بارد ...» هیئت عزاداری کوچکی است، حدود چهل پنجاه نفر. جلوی مسجد قوسی زده‌اند و یک دست در شانه‌ی هم انداخته‌ با دست دیگر سینه می‌زنند. خیابان را بند نیاورده‌اند و از کنارشان می‌گذرم. در تک نگاهم به صورت‌هایشان دهان‌‌ها پوشیده‌بود، ماسک زده‌بودند. 

کمی مانده به پمپ بنزین، خیره به صندوق عقب فرورفته‌ی ماشین جلویی می‌رانم. سپر طوسی‌اش زخم عمودی سفیدی دارد که شاید نشانه‌ی صاف کردن بعد از شکسته‌شدن بود. چطور من احساسم نسبت به آرمانم را از یاد برده‌بودم؟ هدف بدون ‌احساس، صرفا یک مشت کلمه است که دل رغبتی برای جمع و جور کردنشان ندارد. آیا می‌شود احساس را فراموش کرد و بعد به یاد آورد؟ یا اینکه می‌میرد و دیگر برنمی‌گردد؟ آرمان‌های شکسته را می‌شود به بهای زخمی دوباره صاف کرد؟

در صف پمپ بنزین منتظرم تا راننده‌ی دویست و شش صندوقدار جلویی زدن بنزین را تمام کند. با پیراهن سیاهی که زیر شلوار جین جا کرده و ماسک سفیدی که زیر دهان کشیده. از شیشه‌ی مات عقب ماشینش، شمایل همسر و دختر خردسالش را که با هم در صندلی جلو نشسته‌اند تشخیص می‌دهم. دستکش‌های نایلونی به دست دارد. در دلم به نحوه‌ی زدن ماسکش خرده می‌گیرم و تازه می‌فهمم خودم ماسک نزده‌ام. از صندلی عقب از بسته‌ی ماسک‌های جراحی، یکی برمی‌دارم و هر دو حس «سرزنش ناشی از حواس‌پرتی» و «خوشحالی از به یاد آوردن»، لحظه‌ای جرقه می‌زنند و بعد خاموش می‌شوند. در پس‌زمینه، Gleypa Okkur از آرنالدز پخش می‌شود. عنوان قطعه به ایسلندی یعنی «ما را ببلع»

در راه برگشت با باک پر و کمربند بسته، دوباره از کنار مسجد می‌گذرم. اینبار همایون زمزمه می‌کند «سرنوشت را / باید از سر نوشت ... شاید این بار / جور دیگر نوشت ...» و چند صورت بدون ماسک را که دور از جمعیت سینه‌زنان ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند، در یک نگاه نشان می‌کنم. در چند متری مسجد، زنی ماشین را پارک کرده و پشت فرمان از این صحنه‌ فیلم می‌گیرد. خوراک تازه از تنور درآمده‌ای برای گرسنگان مجازی.

دیگر تهی و سبک شده‌‌ام. تیرهای چراغ برق یکی بعد از دیگری از من عقب می‌مانند. خیابان خلوت است و ماشین جلویی با فاصله به پیش می‌رود. صدای دِیمیِن رایس و بازخوانی آهنگ «لوستر» در ماشین پیچیده. قصّه‌ی دختر رقّاصه‌ای که مجبورا هر شب عازم جشن‌های مختلف است و با مست کردن سعی می‌کند شرمساری‌‌اش را سرکوب کند. آنقدر مست می‌کند که شمردن از یادش می‌رود .... بعد روی لوستر تاب می‌خورد و چشمانش را می‌بندد ... انگار در حال پرواز است ... فردا را فراموش می‌کند ...

ماشین را ده درجه به سمت پیچی که در پانصدمتری‌ام است منحرف می‌کنم. درست روبرویم جوی آب وسیعی است. چشمانم را می‌بندم و آرام می‌شمارم. می‌دانم اگر چشمانم را باز کنم دلم یکهو می‌ریزد و دلم می‌خواهد ماشین را به سمت جاده بگردانم ... یک ... قصد خودکشی ندارم، فقط احساس می‌کنم زندگی از زیر دستانم دررفته و با این سرعت متوسط و کیسه‌ی هوا می‌توانم دوباره به متن زندگی برگردم ... دو ... شاید این تلنگری برای خلق معنایی باشد در دنیای عقیمی‌ که فرزند زمان و مکان است ... یادم می‌رود.

۰۳ شهریور ۹۹ ، ۰۱:۳۳
فانوسبان

پیامبر تار

استاد گفت اگر یک نوازنده‌ی تار به تهران نرفته و در کلاس درس علیزاده ننشسته‌باشد، مثل مسلمانی از عصر پیامبر است که به مکه نرفته و او را ملاقات نکرده‌است. شاگرد حسین علیزاده بوده و از او با احترام حرف می‌زند. من هنوز آنطور که باید علیزاده و موسیقی‌اش را نشناخته‌ام؛ هرچند تقریبا تمام قطعه‌هایی را که با تار می‌زنم او نوشته. او در آثارش جاری است، در یادگارهایش، در آلبوم‌هایش، در صدای سازش. چه زیباست وقتی کسی با موسیقی و در موسیقی زنده باشد؛ نوعی نامیرایی، سوار بر موج صدا، تا روزی که گوش شنوایی هست.

«عشقیم گَل» (به آذری یعنی «محبوبم، بیا») آلبومی در سبک موسیقی آذری است که حسین علیزاده و گروه «هم‌آوایان» روی صحنه برده‌اند. آهنگساز و تنظیم‌کننده‌ی این آلبوم خود علیزاده است و «محمد معتمدی» به عنوان تک‌خوان در آن حضور دارد. علیزاده در این آلبوم، تار آذری به دست می‌گیرد و به زیبایی در بیات شیراز هنرنمایی می‌کند. بیات شیراز گوشه‌ای از دستگاه اصفهان و همینطور نام مقامی در موسیقی آذربایجان است که حال و هوایی غمگین دارد.

با استاد تارم به عنوان جایزه‌ی تمام کردن کتاب اول «دستور تار و سه‌تار حسین علیزاده»، قطعه‌ی اول این آلبوم با عنوان «پیش‌درآمد بیات شیراز» را کار کردیم. قبل‌تر چندبار این قطعه را در حضور من نواخته‌بود و می‌دانست دوستش دارم. شکسته‌بسته یاد گرفتم و چند درسی از کتاب دوم پیش رفتیم تا اینکه یک روز، سراغ نسخه‌ی اصلی‌ «پیش‌درآمد بیات شیراز» با اجرای حسین علیزاده رفتم. همه چیز طبق نت و از پیش‌ تعیین‌شده پیش می‌رفت؛ تا اینکه میانه‌ی قطعه علیزاده بداهه‌ای می‌نوازد و دل را با خود به عمق دریای صدا می‌برد ...

امروز زادروز حسین علیزاده است؛ بزرگ‌مردی از بزرگان موسیقی ایران. آهنگساز و نوازنده‌ای که از میان ما، تنها زمان شاهد ارزش روزافزون و ماندگاری یادگارهایش خواهد بود. به همین مناسبت، نسخه‌ی تصویری اجرای «پیش‌درآمد بیات شیراز»، قطعه‌ی محبوب من از بین آثار او، را با شما به اشتراک می‌گذارم. بداهه‌ای که صحبتش را کردم حوالی دقیقه‌ی چهار و نیم شروع می‌شود. می‌توانید در زیر آن را تماشا و دانلود کنید:

دانلود نسخه‌ی تصویری «پیش‌درآمد بیات شیراز» از بیان

حجم 71 مگابایت

* همینطور می‌توانید آلبوم را از این لینک و نسخه‌ی تصویری کنسرت را از این لینک در بیپ‌تونز خریداری و دانلود کنید.

پ.ن: کیهان کلهر به مناسبت زادروز علیزاده، عکس زیر را در اینستاگرام به اشتراک گذاشته که دوست‌داشتنی است. یادگاری از ایّامی که در مجموعه کنسرت‌هایی با خوانش اشعاری از شاعران کهنه و نو، چهار بزرگ موسیقی ایران هنرنمایی می‌کردند: محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، کیهان کلهر و همایون شجریان. 

۰۱ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۱۵ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فانوسبان

کوچه‌لر

شب از نیمه گذشته و کسی آن بیرون، با آکاردئون «کوچه لره سو سپمیشم» می‌نوازد. هوای اتاق ناگهان گرم می‌شود. نمی‌دانم چطور همه‌ی آن احساسات را کلمه کنم. غمِ لبخندآمیزِ حسرت‌وارِ خفقان‌آورِ دوست‌داشتنیِ بی‌آزارانه‌یِ یک تنهاییِ شبنم‌آلود؟ موسیقی همیشه چند قدم از کلام جلوتر است و امشب هم اثبات دیگری بود بر این مدّعا ... از خودم دلگیر می‌شوم که آنطور که دوست دارم ساز نمی‌زنم و آنطور که باید تلاش نکرده‌ام تا بتوانم. بارها قبل از پایانِ چیزی آن را رها کرده‌ام ... بارها آن جا که باید یک قدم به جلو برمی‌داشتم و یک تقّه به دری می‌زده‌ام، مکث کرده‌ام ... آنجا که باید دستی را که در چند سانتی‌متری دستم بود می‌گرفته‌ام صبر کرده‌ام ... قناعت کرده‌ام به پاشیدن آبی به کوچه‌ای و دم‌کردن یک چای که به یک جرعه انتظار نوشیده‌شود، از گرمایش گُر بگیرم و لبخندی غمگین به لبانم بنشیند و حسرتی شعله‌ور شود که دودش نفسم را تنگ کند ولی دوستش داشته‌باشم، خیلی ... و بی‌آزار گوشه‌ای بنشینم و شبنمی گوشه‌ی چشمم جا خوش کند.

اجرایی از کوچه لر

پیانو: چنگیز صادیق اُو

کمانچه: امامیار حسنف

۲۹ خرداد ۹۹ ، ۰۱:۱۱ ۰ نظر
فانوسبان

منظومه‌ای از بدبیاری‌ها

هر قصّه‌ای از یک جایی شروع می‌شود. داستان ویولت، کلاوس و سانی بودلیر هم از روزی شروع می‌شود که یک روزِ ابری در ساحل، خبر سوختن خانه‌شان در آتش و درگذشت والدینشان را از یک متصدی امور بانکی می‌شنوند؛ مردی به اسم آقای پُو که قرار است تا رسیدن ویولتِ چهارده‌ساله به سن قانونی، حساب و کتاب داراییِ به ارث رسیده‌ و قابل توجه‌شان را نگه دارد و در این چهارسال آن‌ها را به سرپرستی نزدیک‌ترین قیّم‌شان بسپارد. قیّمی که قلّابی از آب درمی‌آید و در اصل نقشه کشیده تا خودش را به عنوان یکی از نزدیکان بودلیرها جا بزند و ارثیه‌شان را بالا بکشد؛ بازیگری ناشی و کشتی‌شکسته‌‌ به اسم کُنت اُولاف. داستان‌، یک راوی به نام لِمونی اسنیکت هم دارد که از همان اوّل کار، مرتّب هشدار می‌دهد که این قصّه آخر و عاقبت خوشی ندارد و سرگرمی‌های خیلی بهتری به جای دنبال‌کردن زندگی بودلیرها هست و ترجیحا و اگر اجباری در کار نیست، بهتر است برویم پی کار خودمان!

داستان زندگی یتیم‌ها بال و پر باز می‌کند و پای یک سازمان مخفی به اسم .V.F.D به زندگی بودلیرها باز می‌شود و چندین و چند شخصیت می‌آیند و می‌روند ... در اصل در دنیای داستان‌ها سیزده کتاب طول می‌کشد تا قصّه به «آخر» برسد. داستان‌های دنباله‌دارِ A Series of Unfortunate Events مجموعه‌ای داستانی به قلم دنیِل هندلر است که در ایران با عنوان «ماجراهای بچه‌های بدشانس» توسط نشر ماهی منتشر شده‌است. مجموعه‌ای که جزو کتاب‌های کودک و نوجوان به حساب می‌آید؛ ولی با لحن خاص طنزی تلخ که در کتاب‌های با مخاطبان کم سن و سال، کمتر به چشم می‌خورد.

با اینکه اقتباس قدیمی‌تری از این کتاب‌ها در قالب یک فیلم سینمایی با بازی جیم کری ساخته‌شده و خیلی‌ از هم سن و سال‌های من آن را دیده‌اند و یادشان هست، آشنایی من با سری حوادث ناگوار از راه سریال تازه‌تر و خوش‌ساختِ سه فصلی‌ای بود که از سال 2017 تا 2019 از شبکه‌ی نتفلیکس پخش شد. سریالی که در آن نیل پاتریک هریس (بازیگر نقش شخصیت بارنی در سریالِ کمدی How I Met Your Mother) نقش کنت اولاف را ایفا می‌کند و ضمنا نویسنده‌ی کتاب‌ها روی ساخت تک تک قسمت‌ها نظارت داشته؛ پس اقتباسی وفادار به داستان کتاب‌هاست. 

کتاب‌ها را نخوانده‌بودم تا با شخصیت‌ها خاطره داشته‌باشم و شاید اگر قرار بود منِ تنها پای سریال بنشیند، بعد از چند قسمت به بهانه‌‌ی کودکانه بودن بی‌خیالش می‌شدم؛ ولی از آنجایی که روی مبل دو نفره نگاهم به قضایا فرق می‌کند، چندین و چند شب، دو نفری نشستیم به تماشای افت و خیز داستان بودلیرها و از آن لذت بردیم. شاید اگر کسی یا کسانی را سراغ دارید که بودن با آن‌ها مساوی با تماشای زندگی از پشتِ عینکی رنگی‌تر است یا اگر چنین عینکی به چشم دارید (که خوشا به حالتان!)، داستان زندگی بودلیِرها را با شور و شوق و کمی غم دنبال کنید. تبار غم این سریال به ساکنین سرزمین‌های گرم گذشته برمی‌گردد، مثل غم غروب روزی که فردای آن قرار است از خانه‌ای پر از خاطرات دوران کودکی اسبا‌ب‌کشی کنید.

راستش این پست هم از آن پست‌های پیش‌نویس‌ِ در شُرُف محتوم شدن بود که با کوتاه‌کردن آن به زندگی برش می‌گردانم. می‌خواهم سخن را کوتاه کنم و صرفاً به یکی از سکانس‌هایش اشاره کنم.

 

در پایان هشتمین قسمت از فصل دوم، بودلیرها از دست مردم و پلیسی که آن‌ها را به چشم قاتلینی متواری می‌بینند، به صندوق عقبِ ماشینِ دشمنِ خونینشان پناه برده‌اند. در آن لحظه برای آن سه نفر، جز امید و خواهر و برادرشان چیزی نمانده‌است. سرها را به هم نزدیک کرده‌اند و از سوراخی در بدنه‌ی ماشین به آسمان شب نگاه می‌کنند و لمونی اسنیکت در پس‌زمینه می‌گوید:

گاهی اوقات زندگی به نظر یک داستان غم‌انگیز میرسه که نویسنده‌ای بی‌رحم و نامرئی داره اونو برای سرگرمی قلم می‌زنه. احساس خوشایندی به آدم دست نمی‌ده، ولی چاره‌ی دیگه‌ای هم نیست.

راست می‌گوید؛ ولی یک روز، وقتی که همه‌ی غم‌ها و دردها در ته اقیانوس ته‌نشین شده‌اند؛ من و تو روی ساحل شنی نشسته‌ایم و یاد گذشته می‌افتیم. زندگی بعضی وقت‌ها خیلی بی‌رحم است، می‌دانم؛ ولی می‌گذرد، مطمئن باش. کافی است شانه‌ به شانه‌ی هم کمی آرام بگیریم و ستاره‌های دریایی را با عینکِ رنگی‌ترمان تماشا کنیم. 

۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۷:۵۶
فانوسبان

روزی روزگاری

آن روزها که هنوز شبکه‌های اجتماعی و کانال‌های با محتوای اصطلاحا «مولّد انرژی مثبت» باب نبودند و کاغذ و مجله ارزان‌تر بود، مجله‌ی «موفقیت» (به سردبیری احمد حلّت) هم، مثل خیلی مجله‌های دیگر، مخاطبان بیشتری داشت. چند شماره‌ای در خانه‌ی خودمان یا اقواممان پیدا می‌شد و به طور اتفاقی، یکی دو بار به چشمم خورده‌بودند و چند شماره‌اش را صفحه‌زده و خوانده‌بودم. معمولا در یکی از چند صفحه‌‌ی اوّل هر شماره جمله‌ای بود که خیلی دوست داشتم:

یه روزی، یه جایی، یه جوری، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته‌باش، صبر داشته‌باش ...

اولین‌بار که ترانه‌ی «به امید دیدار» (Farewell) باب دیلن را شنیدم، آنجا که دیلن طبق متن ترانه عزم رفتن کرده و دارد از محبوبش خداحافظی می‌کند و می‌خواند «ما روزی روزگاری دوباره همدیگه رو ملاقات می‌کنیم» (We'll meet another day another time)؛ یاد همان جمله‌ی مجله‌ی موفقیت افتادم. 

چهارمین پستِ این وبلاگ درباره‌ی فیلمی سینمایی بود که به آن تعلّق خاطر زیادی داشتم و ضمنا نقش مهمی در شکل‌دادن به علایق موسیقیایی‌ام بازی کرده‌بود. تماشای این فیلم برای خیلی از گیتاربه‌دوش‌های آوازه‌خوان و آن‌هایی که با آن دوران یا آهنگ‌های آن دوران خاطره داشتند هم، دلنشین و خوشایند بود.

به بهانه‌ی اکران این فیلم که «درون لویین دیویس» نام دارد، چند نفر از بازیگران فیلم و جمعی از خواننده‌های سبکی در موسیقی به نام «فولک»، کنسرتی به نام «روزی روزگاری» برگزار کردند که شاید بشود اسمش را یک «گردهمایی موسیقیایی» گذاشت. چندماه بعد، مستند این کنسرت در دسامبر سال 2013 میلادی منتشر شد و دو سال بعد از آن هم آلبوم اجراهای این کنسرت بیرون آمد. اخیرا توانستم هم مستند و هم آلبوم را از دل اینترنت بیرون بکشم و همین بهانه‌ای شد تا دوباره سراغ تماشای «درون لویین دیویس» بروم و آن پست وبلاگ را بازنویسی کنم.

پست «برای Inside Llewyn Davis» نونوار شده و در آن، قبل از پرداختن به خود فیلم، درباره‌ی چیستی سبک «فولک» نوشته‌ام که اگر برایتان جای سؤال است، می‌توانید سری بزنید. عجیب است که زمان چقدر ما را تغییر می‌دهد و وقتی این «پوست‌اندازی» به چشم می‌آید که به چند سال قبل برمی‌گردیم و بقایایِ خودِ آن سال‌هایمان را زیر و رو می‌کنیم. بعد از بازنویسی «برای Inside Llewyn Davis»؛ مدتی است که مشغول کشیدن دستی به سر و روی چند تا از پست‌های قدیمی وبلاگ هستم و یکی از نکات مثبت این سری بازنویسی‌ها، دیدن اثر گذر زمان است. یکی از تغییرات مثبت، روان‌تر شدن نوشتن بوده و اینکه قواعد ساختاری و نگارشی جملات را بیشتر رعایت می‌کنم؛ پس کاشته‌ی آن شهریور، آن روز و روزگار دور، در حال به بار نشستن است ... 

قطعه‌ی زیر که در این پست ضمیمه شده‌است،  Fare Thee Well (خدانگهدار) است. قطعه‌ای که اگر فیلم را دیده‌باشید، بیشتر از هر ترانه‌ی دیگر و به چند شکل آن را شنیده‌اید و در اصل، یک ترانه‌ی قدیمی و سنتی آمریکاست که قدیمی‌ترین نسخه‌ی ضبط‌شده از آن به سال 1909 میلادی برمی‌گردد. «خدانگهدار» بارها و توسط هنرمندان مختلفی از جمله «دِیو وَن رانک» (کسی که شخصیت لویین دیویس از او الهام گرفته‌شده) و «باب دیلن» اجرا شده‌است و به «ترانه‌ی دینک» (Dink's Song) معروف است. دینک همان زن سیاه‌پوستی بود که سال 1909، در حال شستن لباس‌های شوهرش در چادر، ترانه را خواند و جان لُمَکس (John Lomax)، از پیشگامان گردآوری و مطالعه‌ی موسیقی فولکلوُر آمریکا، آن را ضبط و ثبت کرد:

پ.ن: 
می‌توانید آلبوم موسیقی‌ متن «درون لویین دیویس» را از کانال تلگرامی Lyra (این لینک) دانلود کنید (لیست ترانه‌ها را در زیر مشاهده می‌کنید)؛ البته پنج قطعه‌ی انتخابی از آلبوم کنسرت «Another Day, Another Time» هم به عنوان هدیه در کنار سایر قطعاتِ آلبوم جا خوش کرده‌اند. 
این پست از بیست و یکم فروردین پیش‌نویس مانده‌بود تا اینکه در عزمی برای تمام کردن تعداد زیادی کار ناتمام، تکمیل شد. امیدوارم باقی پیش‌نویس‌های این چند مدت را هم قبل از گرم‌شدن دوباره‌ی سرم، تمام کنم.
۱۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۱:۱۵ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فانوسبان

باطن آینه خواهد فهمید

+ به یاد شیرجه‌ای نرفته؛ سه سال قبل.

۰۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۴۰
فانوسبان

شاخ و برگ، نور، ابر، آبی

دیروز مادرم از من پرسید حال و هوای بیشتر خواب‌هایی که می‌بینم چطور است، معمولا رؤیا می‌بینم یا کابوس ... و من این سوال را با صدای بلند از خودم پرسیدم ولی جوابی نداشتم. موضوع، احساس یا موقعیت خاصی برایم تکرار نمی‌شد تا یادم بماند؛ خواب‌هایم همیشه در بازه‌ی محدودی اطراف نقطه‌ی «معمولی» یا «خاکستری» نوسان می‌کردند و از لای انگشتان حافظه‌ام لیز می‌خوردند. چندان برایم مهم نبود و نیست؛ به قدر کافی در بیداری خواب می‌بینم!

دیشب، خواب‌آلوده، چشم و دل به ویدیویی دادم که به خودم قول داده‌بودم آخرین تجربه‌ی بصری بیداری‌ام باشد: یک فیلم کوتاه اثر مایک میلز (Mike Mills) که برای آلبوم موسیقی «من همینجا، جلوی چشم هستم» (I Am Easy to Find) از گروه The National ساخته‌شده‌است. مرا به تجربه‌ی فکر و احساس غریبی بُرد از تبار «غم‌های گرم» و برای لحظات قبل از خواب خوشایند بود؛ ولی عمق اثرش را - که بیشتر از آن چیزی بود که انتظار داشتم باشد - هشت ساعت بعد دیدم.

دیشب خواب دیدم: درختی را، پرپشت‌تر از نسخه‌ی واقعی‌اش در عالم واقعیت، در حیاطی از مکانی از گذشته‌ام. آسمان خاکستری یا آبی بود ... این گنگی رنگ آسمان از پرپشتی شاخ و برگ آن درخت آب می‌خورد؛ و حالِ آن لحظه‌ی من، حالِ منی که در گذشته‌‌ای خیالی ایستاده‌بودم، خوب بود ... و با خودم می‌گفتم چه خوب که هنوز بزرگ‌تر (پیرتر) نشده‌ام، چه خوب که حالای خودم نیستم.

تقریبا مطمئنم آن تصویر شیرین رؤیای من، بازتاب تکه‌‌‌ای از ابتدا و انتهای آن فیلم کوتاه بود؛ و «چه خوب»ِ شیرین من، بازتابِ حسرت بعد از تماشای آن. 

عنوان قطعه‌ای از آلبوم که در تیتراژ پایانی فیلم پخش می‌شود (موزیک بالا)، «چند سال نوری» (Light Years) است. سال نوری واحد اندازه‌گیری مکان است ولی عنصر زمان با آن در هم تنیده؛ انگار این اصطلاح می‌خواهد بگوید با سرعت نور هم بدویم یا برویم، تا رسیدن به مقصد، مدتی کم یا زیاد، طول می‌کشد؛ و موعد رسیدن که برسد دیگر دیرشده: گذشته و آینده به اندازه‌ی چند سال نوری از ما دورند، آدم‌های گذشته و آینده به اندازه‌ی چند سال نوری از ما دورند، تو ... تو به اندازه‌ی چند سال نوری از من دوری. من به جایی که تو ایستاده‌ای می‌رسم ولی وقتی می‌رسم دیگر تو نیستی، منم. تو دوری ... به قول بُمرانی، خیلی دور.

( ویدیوی زیر از یوتیوب است؛ اگر امکان تماشای‌اش را ندارید، می‌توانید آن را از طریق لینک قرار داده‌شده از بیان، دانلود یا تماشا کنید )

دانلود یا تماشای فیلم کوتاه با کیفیت 360p در بیان

پ.ن:

از زیباترین نماهای فیلم ...

۱۵ فروردين ۹۹ ، ۱۳:۵۴ ۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
فانوسبان

برای جنگ ستارگان

این چندین روز تعطیلی فرصت خوبی بود برای عملی کردن یکی از آن آرزوهای کوچکم: سفر به دنیای جنگ ستارگان و فهمیدن سر و ته ماجرا؛ خصوصا که هم یک یار پایه برای فیلم‌بینی دو نفره داشتم که لذت تماشا را به سقف بچسباند، و هم تقریبا هیچ ‌پیش‌زمینه‌ای از داستان که تازگی‌‌اش به دلم بنشیند. ‌«جنگ ستارگان» از آن دنیاهای سرگرمی است که بعد از گُر گرفتن جرقه‌های‌اش در اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی، سال‌ها آتشِ فیلم‌ها، سریال‌ها، انیمیشن‌ها و محصولات جانبی متعددش در دل طرفداران سوخته و شوقی را هدیه کرده که دنیای واقعیِ اطرافمان به این راحتی‌ها به آدم نمی‌بخشد. همه چیز با اکران فیلم «جنگ ستارگان» در سال 1977 به کارگردانی و نویسندگی جرج لوکاس شروع شد که به دنبال آن تا به حال ده فیلم سینمایی دیگر به روی پرده‌ی نقره‌ای آمده است.

قبل از شروع به تماشای فیلم‌ها، من هم مثل خیلی از تازه‌کارهای دیگر سردرگم بودم که باید از کجا شروع کنم؛ ولی به لطف یک ترتیب پیشنهادی از وبسایت Pocket-lint، داستان برای من طوری پیش رفت که نه به خاطر به هم زدن ترتیب اکران فیلم‌ها، مطلب مهمی لو برود و نه حوصله‌ای سر:

با این حال می‌شود فیلم‌ها را به ترتیب سال ساختشان هم تماشا کرد. دنیای سینمایی جنگ ستارگان شامل سه سه‌گانه و دو فیلمِ حاشیه‌ای است. از نظر ترتیب سال ساخت، اولین فیلمی که ساخته‌شده بعدها اسم عوض می‌کند و می‌شود: «اپیزود چهارم: یک امید نو » بنابراین این فیلم و دو فیلم بعدی؛ یعنی «اپیزود پنجم: امپراتوری دوباره ضربه می‌زند» و «اپیزود ششم: بازگشت جدای»، هرچند اصطلاحا سه‌گانه‌ی اول‌ محسوب می‌شوند امّا از نظر سیر وقایع، سه‌گانه‌ی میانی هستند. سه فیلمی که در بازه‌ی سال‌های 1999 تا 2005 روی پرده‌ی سینما می‌روند ( «اپیزود اول: تهدید شبح»، «اپیزود دوم: حمله‌ی کلون‌ها» و «اپیزود سوم: انتقام سیث» ) پیش‌زمینه‌‌ای برای وقایعِ سه فیلم قبل بوده و تازه‌ترین سه‌گانه که در بازه‌ی 2015 تا 2019 اکران شد ( «اپیزود هفتم: نیرو بیدار می‌شود»، «اپیزود هشتم: آخرین جدای» و «اپیزود نهم: خیزش اسکای‌واکر» ) بعد از «بازگشت جدای» اتفاق می‌افتند. فیلم سینمایی «Rogue One» به نوعی بسط داستانِ وقایع‌ِ قبل از اپیزود چهارم است و حول شخصیت‌های غیرمرتبط با داستان‌ سه‌گانه‌ها می‌گردد و فیلم «سولو» درباره‌ی گذشته‌ی یکی از شخصیت‌های اصلی سه‌گانه‌هاست به نام هان سولو. 

ادامه مطلب...
۱۰ فروردين ۹۹ ، ۰۰:۰۴ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فانوسبان

جور استاد

برای من محبوب‌ترین درس در طول دوره‌ی دبیرستان، درس ادبیات و محبوب‌ترین معلم این دوره، معلم ادبیاتمان در مقطع پیش‌دانشگاهی‌ بود. ادبیات برای من پناه بود، ادبیات برای من راه بود، ادبیات برای من لبه‌ای بود ... که خستگی‌هایم را، زخم‌هایم را، دعاهایم را ... خدایم را به آن بیاویزم و در خلأ احساس شناور شوم.

من از ابراز و حتی اِقدام برای ابراز اینکه لحظه‌های بودن در کلاسِ آن معلم ادبیات چقدر برایم ارزشمند بود، ناتوان بودم. می‌ترسیدم حرفی بزنم و چاپلوسی به نظر برسد یا حرفی بزنم و در خور نباشد یا حتی می‌ترسیدم حرفی نزنم و پیش خودش گمان کند قدر آن ساعت‌ها را نمی‌دانم. تنها نگاهم بود که همه چیز را داد می‌زد ... من سعی می‌کردم با نگاه مسحور شده‌ام به او بفهمانم که هرچیزی آن بیرون در جریان است باشد؛ من اینجا، در انزوای لحظه‌های حضور او غرق سکون شده‌ام. 

امّا می‌دانم مرا فراموش کرده. من هم چهره‌ای بودم لابه‌لای چهره‌های مختلفِ کلاس‌های متعددِ سالیان طولانی که ندیده، یا دیده و از یاد برده. من در نظر او خاص نبودم؛ حال من مثلِ حالِ «کمتر از مولانا»یی بود که شمس او را نمی‌دید.

چقدر غمناک است، چقدر غمناک است، چقدر غمناک است حال آدمی که جایی داخل قلبش برای کسی باز کرده، حالا آغوشش را باز کند ولی او نگاهش هم نکند. نه تقصیری متوجه آن آدم‌ست، نه تقصیری متوجه آن دیگری؛ نقشه‌ی پازل همین است که هست؛ بعضی تکه‌ها جور هم نیستند. سخت است ببینی نزدیک پنج سال گذشته و حالا حفره‌های قلبت بزرگ‌تر هم شده‌اند ... که چه زیاد بوده‌اند ناجورهایی که با خودشان فقط تکه‌های تو را به یغما برده‌اند. مشکل از من بود، نه؟ زود دل به باد می‌بستم ...

سربرگ صفحه‌ی شعر «بهار عمر» حافظ در ادبیات پیش‌دانشگاهی، رباعی‌ای از خیّام نوشته‌ام که معلم ادبیاتمان گفته‌بود. حالات چهره و بدنش یادم هست:

دستش را گذاشت روی میز، سرش را به مشتش تکیه داد و گفت خیّامِ عاشق که مست است، به کوزه‌ی شراب روبرویش نگاه می‌کند؛ دسته‌های کوزه را می‌بیند که مثل دست خودش تا گردن آمده و شعری می‌جوشد و جاری می‌شود که:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست                 در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی                        دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست

و من خیره نگاهش می‌کردم. 

استاد، این ته‌مانده، این دُرد تلخ را هم می‌خواستم سر بکشم، ولی پیاله‌ی مغزم لبریز بود، نقش کیبورد شد ... استاد، امشب یاد کلاس‌هایتان کردم و یاد مدرسه ... یاد نور جاری از پنجره‌ها، یاد کتابخانه‌ی خاک خورده‌ای که هیچ‌کس سری به آن نمی‌زد و پاتوق من و پوریا و همایون بود. استاد، یاد درس کویر افتادم، تصویر آن روز یادم نمانده، حافظه‌ام لنگ می‌زند ... ولی احساس آن روز یادم هست، ما را وسط ظهر تا شب کویر بردید. 

استاد من همه‌شان را گم کرده‌ام. مدرسه را، شما را، ادبیات را، کتابخانه را، نور را، کویر را ... می‌خواهم بروم سراغ اشیای گمشده ولی درِ اتاق گذشته قفل است. استاد، من در کلاس زبان فارسی سال اول دبیرستان به هر شوخی‌ شما از ته دل می‌خندیدم ولی سال آخر لبخند می‌زدم. من سال اول آب روان بودم، سال دوم سوختم، سال سوم خاک شدم و سال چهارم به باد رفتم. ای کاش سال چهارم، قبل از اینکه کلاس‌ها را برای همیشه تعطیل کنند، در آن آخرین زنگ ادبیات، شما را می‌کشاندم گوشه‌ای و می‌پرسیدم صدای خنده‌هایم را کجا جا گذاشتم چون آن روز هنوز مرا فراموش نکرده‌بودید ... می‌پرسیدم تا یادم باشد یک روز برگردم و پیدایش کنم. استاد ای کاش زخم‌هایم را به شما نشان می‌دادم ...

استاد، ای کاش با شما کلاس انشا داشتیم تا غیرمستقیم خطاب به شما می‌نوشتم ... و چه حیف ... چه حیف آن روزهایی که انشاء داشتیم، کلام من در نطفه بود و بالاخره روزی که حس می‌کردم حرفی برای نوشتن دارم، نه روی کاغذ کنکور جایی بود، نه جوهری در قلم جوان من باقی بود و نه زنگ انشایی در روزهایِ ساکتِ مدرسه‌ای با سرهایِ خم‌شده رویِ سوال‌هایِ سخت ...

استاد، من چند وقتی‌ست دوباره خودم را گم کرده‌ام. این بار دستی نیست که از آن بگیرم؛ دستانم را ستون کرده‌ام به زمین. خیّام درونم امشب تخت جمشید را می‌بیند ... استاد، من بد سوختم ... من فروریختم. صدایش هنوز نپیچیده ولی برقش شب مردمکم را شکافته ... 

استاد یادم نیست گفته‌بودید یا نه؛ ولی شما را می‌شناسم، حتما گفته‌بودید؛ که قدر بدانیم آن لحظه‌ها را. سعیم را می‌کنم تا حداقل این روزهایم را قدر بدانم ولی نگاهم خیره به عقب مانده. یک سیلی به من بزنید تا چشمم به جلوی راهم باشد ... می‌دانم، التماستان می‌کردم هم نمی‌زدید. آرام یک بیت زمزمه می‌کردید، یک خاطره‌ی دلنشین می‌گفتید تا لبخندی غم چهره‌ام را بشکند، نگاهتان را می‌دوختید به جلوی پایم و دستتان را می‌انداختید روی دوشم که برگردم ... و من برمی‌گشتم. 

استاد من می‌خواستم نویسنده شوم؛ ولی نوشته‌هایم را در پستوی خانه‌ای، در فانوسی می‌سوزانم تا گرم شوم. سه دیوار فانوس شیشه‌ست و پنجره‌ی دیوار چهارم رو به سرما بازشده و پذیرای تکه‌کاغذهای من است. حرارتی برای خودش نمانده چه برسد به من. ای‌ کاش یک شب شما هم بنشینید پیش من، دور این فانوس، تا بالاخره گرم شوم. 

دانلود

پ.ن: امشب به قول آن شاعر، « روح چه مستهلکک‌ام»

۱۶ اسفند ۹۸ ، ۰۱:۵۵
فانوسبان

پاک‌کن

 

- هر آدمی یه وقتایی اشتباه می‌کنه...

- واسه همینه که ته مدادها پاک‌کن میذارن.

- این یه شوخی بود؟

- نمی‌دونم.

Fleabag, Series 1, Episode 6

پ.ش ( پی‌شنو ):

(با تشکر از «بلاگی از آن خود»؛ بقیه‌ی آلبوم را هم می‌توانید از این لینک گوش کنید و همچنین درباره‌اش بخوانید.)
۱۲ اسفند ۹۸ ، ۰۲:۰۶
فانوسبان