۶۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خنیا» ثبت شده است

وهم

نمی‌توان مرز بین دو کشور را به همین سادگی برداشت، یا دیوار بین دو خانه را خراب کرد. نمی‌شود بی دمیدن خدا صلصال و روح را هم‌کاسه کرد، یا بهشت و جهنم را هم‌طبقه.

حتی کم‌رنگ شدن مرزها هم زمینه‌ساز آشوب است. یکی وقتی حواس دیگری نیست، یک وجب خاک می‌دزدد؛ که شاید مأمن گل سرخی بوده. 

دست‌درازی خیال به واقعیت زندگی من کم نبوده، گاهی بعضی خاطرات را هم غصب کرده: فراموشی انتخابی، تحریف واقعیت.

می‌دانم ... واقعیت نخراشیده است؛ ولی تا وقتی چشمانم را بدزدم و مرز واقع با خیال را نبینم، سیلی می‌خورم. 

به کار خویشتن ایثاری
نمی‌شناسد باران.
و خوشه‌های سنبله بر خاک و آدمی
نثار می‌شود.

تو بر کرانه‌ی عالم
درون خویش به یغما فتاده‌ای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانه‌ات چه می‌گذرد.»

به تابخانه‌ی پندارت آتشی‌ست
که منظرت را تبخیر می‌کند.
نشسته‌ای و طلب می‌کنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور می‌شود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابه‌های افق را به طوق افگنده‌ست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار می‌شود.

جزیره‌ای تنها نیستی
که سفینه‌ی گم گشته از ستیزه ی موج
به سرنوشتی محتوم
کناره‌ات را جویا شود.
پرنده در طلبت نیست،

و روز برنیامده تا بر مدارت
بتابد.
گیاه، آب، ستاره
همیشگان صدای تو نیستند،
اگر که بر نیامده‌ای
آفتاب برمی‌آید،
و آب گودالش را پیدا می‌کند.

چنار هفتصدساله از درون
به آتش
کشیده می‌شود،
و شاخه‌های جوان
به بوی نور و نسیم
ز خاک برمی‌آیند.

«وهم»، محمد مختاری

از دفتر «بر شانه‌ی فلات»


پ.ن:
... دنیا اگر به شیوه‌ی چشم تو بود
پهلو نمی‌گرفت بدین اضطراب. 
۱۴ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۹ ۰ نظر
فانوسبان

سپیده

صفحه را که بالا پایین می‌کنم می‌بینم چقدر قلب تیر خورده روی گچ این دیوار حک شده ... کنده‌کاری‌هایی در حال محو شدن. وقتش رسیده یک لبخند هم به یادگار بگذارم.

در گذرم، آرام آرام ... توفیقی اجباری نصیب شده و مدتی از جمع دوستان دور افتاده‌ام. تنها هستم ولی تنهایی نمی‌کشم. با خودم خلوت کرده‌ام. خوبم. غم هم هست، ولی کم است؛ خیلی کم. 

به یادگار، مرداد

 


۰۵ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۲۶
فانوسبان

سفر به انتهای شب

اسفندماه کارآموز بخش عفونی بیمارستان بودم. روزهای تلخ و شیرینی بود. بخش با «سه میم!» (سه رفیقم که اسم هر سه‌تایشان با م. شروع می‌شود) خوش می‌گذشت، استادمان خوش‌اخلاق بود و چند دفعه هم چهارنفری بعد از آف‌های زودهنگام (که نمی‌دانید چقدر می‌چسبد!) به دل کافه‌ها زدیم. از شیرینی‌اش گفتم؛ تلخی‌اش را در جریان داشتن روند تشخیصی بیماری‌ام و هر روز روبرو شدن با نگار خلاصه می‌کنم. 

به تازگی با کتابی به اسم «سفر به انتهای شب» به قلم لویی فردینان سلین و با ترجمه‌ی فرهاد غبرایی آشنا شده‌بودم. گویا این کتاب بعد از چند نوبت چاپ، مجوز نمی‌گیرد و در حال حاضر یا باید به نسخه‌ی پی‌دی‌اف کتاب رضایت داد، یا به چاپ اُفست. آن موقع هنوز نسخه‌ی افست را نداشتم. صبح‌ها، بعد از نوشتن برگه‌ی «پیشرفت بیماری» یا «شرح حال» بیمارها و قبل از سررسیدن استاد، روی صندلی‌های بخش با آن دیوارهای سبزپسته‌ای، یا روی تختی که در راهروی انتهای بخش جا خوش کرده‌بود، می‌نشستم و در صفحه‌ی موبایل شرح ماجراهای نقش اول داستان، فردینان باردامو را می‌خواندم. چندین و چند فصل خواندم ولی بخش تمام شد و ملال غلبه کرد و کتاب فراموش شد تا بعد. 

اواسط اردیبهشت به واسطه‌ی جمعی مجازی از دوستان کتاب‌خوان، خبردار شدم که یک نفر کتاب‌هایش را از طریق یک کانال تلگرامی برای فروش گذاشته و تا چشمم به «سفر به انتهای شب» خورد، عزمم را جزم کردم تا آن را بخرم؛ و یگانه، یکی از همین رفیق‌های مجازی، پیش‌دستی کرد و کتاب را به جای من خرید و برایم فرستاد. و اینطور شد که بالاخره در شانزده اردیبهشت نسخه‌ی افست کتاب به دستم رسید.

به نظرم یکی از زیبایی‌های خواندن کتاب‌های دست دوم، یادگارهایی‌است که از صاحبان قبلی‌شان به تن دارند. در صفحه‌ی عنوان کتاب نوشته‌شده «تقدیم به خواهر گلم، تولدت مبارک» و تاریخ بیست و نهم شهریور 97 زیرش نقش بسته؛ همینطور خواننده‌ی کتاب زیر تعدادی از جمله‌ها خط کشیده‌بود تا ناخواسته زحمت من را کمتر کند! 

با توجه به اینکه طرح مبهمی از آنچه در اسفندماه خوانده‌بودم یادم مانده‌بود، از اول شروع کردم. این کتاب، نخستین رمان لویی فردینان سلین، نویسنده‌ی فرانسوی و یک داستان نیمه خود‌زندگی‌نامه-نیمه تخیلی است. قصّه‌ی ماجراجویی‌هایی است که از فرانسه و جنگ جهانی دوم شروع می‌شود و تا شاخ آفریقا می‌رود، بعد نوبت به آمریکا می‌رسد و در انتها دوباره فرانسه. فردینان باردامو، آینه‌ی نویسنده‌ی کتاب، یک پزشک است؛ و متفکر و بدبین به دنیا و ساکنانش. بدبیاری هم کم نمی‌آورد و با این حال جایی از کتاب می‌گوید:

واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته‌ام خودکشی کنم.

کم نبودند جمله‌هایی که به نظرم ارزش چندباره خواندن یا ساعتی فکر کردن داشتند. کتاب ارزشمندی است. می‌توانید پی‌دی‌اف نسخه‌ی ترجمه‌شده‌ی آن را از این لینک دانلود کنید. 

دیروز که کتاب تمام شد، مصادف بود با روز تماشای آخرین قسمتی از سریال Office که شخصیت مایکل اسکات در آن حضور دارد. روزی پر از خداحافظی. عصر که رسید، کیلومترها رکاب زدم و بالاخره شب هنگام، در آن قلّه‌ی اطراف پارک ایل‌گلی تبریز آرام گرفتم. آدم اگر حواسش را جمع کند، تغییرات درونش را می‌فهمد، و من حس کردم تکه‌هایی از من در حال مرگند؛ و دیگر از مردنشان هراسی ندارم. رها کرده‌ام؛ مثل رها کردن فرمان دوچرخه در یک سرپایینی و ایستادن روی پدال‌ها ... نزدیک‌ترین تجربه‌ام به پرواز.

۰۷ تیر ۰۰ ، ۰۰:۱۱ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فانوسبان

سرو سوخته

شهناز ... اسم زیبایی است؛ نام قدیمی یک خیابان و چهارراه و گاهی سنگرِ دلِ گرفته‌ی من. همانجا پیاده شدم و شروع کردم به گز کردن خیابان‌های آن اطراف زیر هوای ابری. از آن ابرهایی که ساعت‌ها می‌مانند و نمی‌بارند و می‌روند. عاقبت در یک کافه به اسم «یاس» آرام گرفتم. نمای بیرونی آن شبیه مغازه‌های سی سال پیش بود؛ در و شیشه‌‌ی ماتِ جلویش را حاشیه‌ای فلزی به رنگ آبی نیلی محاط می‌کرد. ولی داخلش بیشتر شبیه کافه بود؛ دیوارها و میز و صندلی‌های چوبی و یک قفسه در دیوار سمت چپم که نوارهای کاست قدیمی، چندتایی کتاب و پاکت‌های سیگار با مارک‌های مختلف روی طبقه‌هایش ردیف شده‌بودند و یک سه‌تار از کاسه‌اش آویزان بود. فقط سه نفر غیر از من حضور داشتند؛ صاحب کافه، یک زن که انگار در کارهای کافه وردستش بود و یک مرد دیگر. دور میزی کنار قفسه‌ و رو به خیابان نشسته‌بودند و منج بازی می‌کردند. گاهی صدای خنده‌ی ناشی از هیجان دختر تمام کافه را پر می‌کرد. موسیقی پخش نمی‌شد. ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود و انگار که بعد از ناهار خواسته‌باشند تفریحی کنند و سیگاری بکشند، گرم بازی شده‌بودند. یاس از آن کافه‌هایی بود که معمولا بچه‌محل‌های اطراف، آن‌جا را پاتوق می‌کردند و احتمالا صاحب کافه حداقل نیمی از مشتری‌هایش را می‌شناخت. 

در آن کافه‌ی چهارگوش، دو ردیف میز، یکی کنار همان دیوار قفسه‌ای و دیگری مجاور دیوار روبرو، چیده شده‌بود و من میزی کنار دیوار خالی را پسندیدم و پشت به خیابان و پشت به آن جمع سه‌نفره نشستم. کف چوبی صندلی کمی ناراحت بود و چاره‌ای که همانجا حاضر بود، بالشتک‌های حلقه‌ای و رنگی به شکل تیوب نجات کشتی‌ بود که از فرط استفاده چرک شده‌بودند. یکی زیرم گذاشتم، کوله‌ام را کنارم روی صندلی خواباندم و منتظر نشستم. انتخابم را از قبل می‌دانستم؛ چای. 

صاحب کافه که انگار اسمش حمید بود (از چند مرتبه «آقا حمید» گفتن آن دختر فهمیده‌بودم) پرسید «امر دیگه‌ای ندارین؟»

«نه؛ خیلی ممنون»

«زیر سیگاری بیارم؟»

و من مکث کردم. از آن مکث‌هایی که چند ثانیه طول می‌کشند؛ و جای زخمشان در خاطر آدم می‌ماند. «بله» گفتم و زیر سیگاری را روی میز گذاشت.

«میشه یه نخ و فندک هم بدین؟»

تبسمی کرد و سر میز خودش برگشت و از داخل پاکت روی میز، سیگاری برداشت و همراه فندک جیبش کنار زیرسیگاری گذاشت و رفت. رومیزی طرحی شبیه پارچه‌های ترمه داشت؛ پر از بُته جقه ... سروهای خمیده؛ درختِ همیشه‌سبزی که خوانده‌ام موقع سوختن خوش‌بو است. زیرسیگاری شیشه‌ای را روی یکی از سروها گذاشتم و اولین سیگار عمرم را لب گرفتم. کشیدن سیگار با وضع جسمانی‌ام در حکم خودکشی بود.

فندک دراز و باریک بود، با طرح یک گل سرخ پژمرده. بعد از روشن کردن سیگار، پک عمیقی زدم که فهمیدم برای منِ تازه‌کار زیاده‌روی بوده. موقع سرفه کردن سرم را کمی برگرداندم تا با سرهایی که به طرفم برمی‌گردند چشم در چشم نشوم. خاکستر را در زیرسیگاری تکاندم. گر گرفتم؛ شاید از سیگار، شاید از شرم سرفه‌ها یا شرم اولین نخ. چایی را با یک نبات و بیسکویت روی میز گذاشت و تشکر کردم و فندک را برگرداندم.

هومن سیدی با زبان صابر ابر گفته‌بود «اگه می‌خوای سیگاری بشی سعی کن کسی سیگاریت کنه که ارزشش رو داشته‌باشه» حمید چهارشانه بود با پیراهن سیاه و ریش و موی سر سیاه؛ شاید عزادار. ولی او نبود که مرا سیگاری کرده‌بود. 

سیگارِ خوش‌بویی بود. بازیشان تمام شد. نفهمیدم کی برد. مرد ناشناس گذاشت و رفت، آقا حمید در آشپزخانه مشغول شد و دختر پشت پیشخوان نشست و سیگار کشید و «ای ساربان» نامجو پخش شد. انگار که تک آهنگی در پوشه‌ای باشد و بعد از تمام شدن، دوباره پخش شود. چای و سیگارم را همان بار اول تمام کردم. تا پایان بار سوم نشستم. دختر به آقا حمید گله کرد که «موزیک» پخش کند و سبک قطعه‌ها که عوض شد، من هم همراه ساربان از آن کافه رفتم. 

باران گرفت. 

۱۳ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۳۱
فانوسبان

رفیق قدیمی

شش سال از ایامی که با مرگ ملاقات داشتم می‌گذرد ... شش سال از شبی که تسلیمش شدم می‌گذرد. آن روزها انتظارش را نداشتم ولی ورق برگشت و دوباره به آغوش زندگی برگشتم. 

حالا دوباره زخم‌های قدیمی سر باز کرده‌اند ... یاد دیالوگی از فیلم «دکتر استرنج» می‌افتم ...

We never lose our demons

We only learn to live above them

امشب که در جاده‌ی نیمه‌تاریک از مطب دکتر برمی‌گشتم؛ در دل غمی که مثل ملحفه‌ای از سکوت روی شب پهن شده‌بود، و با فانوسی از امید که از پزشک معالجم وام داشتم، دست تقدیر زد و قطعه‌ی محبوبم از فرهاد پخش شد؛ «کتیبه» از آلبوم «برف» ...

این آهنگِ گرم را خیلی دوست دارم؛ مثل نوری بود که روی سنگ قبر شب می‌بارید ... گرم و زنده ... دفاعی قدرتمند در مقابل ضربه‌های اضطراب نیستی ...

با خودم گفتم حتی اگر آن روز، به قول فرهاد روی شن‌های تابستان دراز نکشیده‌باشم، در خیالم که می‌توانم دراز بکشم. اگر می‌توانستم از غول چراغ زندگی فقط یک خواسته داشته‌باشم، شاید این باشد که این تصویر و این موسیقی، تا ابد، تا آخرین سلول عصبی فعال مغزم، و تا آخرین نفس، و تا آخرین تپش در من زنده بماند. زندگی این تنها خواسته‌ی من را برآورده می‌کند دیگر ... نه؟

۱۸ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۰۰
فانوسبان

یخ

امروز ظهر روی صندلی عقب ماشین خوابیدم. سوییشرت سرمه‌ایم بالش بود و روپوش پزشکی آویزان از در، سایه‌بانم. نمی‌خواستم بعد از آن همه سگ‌دو زدن به خانه برگردم ... چون اگر برمی‌گشتم زندگی باز شروع می‌شد و من نمی‌خواستم ... نمی‌خواستم همه‌ی آن گرفتاری‌ها و دردسرها و خاله‌زنک‌بازی‌ها و زیراب زدن‌ها و دروغ‌ها و دغل‌ها و کلک‌ها و نامردی‌ها شروع شوند. نمی‌خواستم دوباره مجبور باشم حرفم را قورت دهم و سرم از حرف‌های نگفته باد کند و تا مرز ترکیدن درد کند. نمی‌خواستم مجبور شوم ارکستری را رهبری کنم که صدای ساز نوازنده‌هایش گاهی مثل کشیدن ناخن روی تخته‌سیاه مغزم را می‌شکافد.

من امروز از سحر تا غروب چیزی نخوردم. انگار که روزه باشم ... نیت؟ غربتا من‌الناس ... بعد از خواب نیمروز، به بهانه‌ی پیداکردن یک کافه‌ی بیرون‌بر به دل خیابان‌ها زدم و بعد برای راهنمایی گرفتن با دوستی تماس گرفتم و حرف پشت حرف ردیف شد و ناخودآگاه پیشنهاد دادم با ماشین دنبالش بروم تا امروز، هم‌سفرم باشد. و بعد، پای دوست دیگری هم به این روز منحوس باز شد و سه‌تایی به دل خیابان‌ها زدیم و میانه‌ی راه من دندان‌هایم را کنار جوی آب مسواک کردم و گشتیم و گشتیم و گشتیم و در یک کافه آرام گرفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم و من افطار کردم و دلم کمی باز شد و نحسی امروز فروکش کرد.

آن لحظات آخر، قبل از تسویه حساب، چند ثانیه‌ای به تابلویی روی دیوار کافه خیره شدم. آدمک‌هایی که با قلم‌موی سیاه روی آسمان زرد و یخ‌های سفید حک شده‌بودند: نمایی از یک پیست اسکیت روی یخ ... حیفِ آن یخ سفید ... حیف آن سفیدی مثل برف که لکه‌های سیاه رویش را پوشانده‌بودند ... حیف از آن آدم‌ها

۲۶ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۰۱ ۱ نظر
فانوسبان

پتی‌بور

خب قصه از آنجا شروع می‌شود که چند روز پیش، در یکی از کانال‌های تلگرامیِ کوچک که به طور اتفاقی پیدا کرده‌ام و مزخرفات و موزیک به اشتراک می‌گذارد، خواندم که صاحب کانال با سریال After Life ریکی جرویس حال ‌کرده. یکی از پست‌های کانالش این است که تنها مردهایی که می‌تواند باهاشان ازدواج کند و در عین حال به عهدش پای‌بند بماند دو نفرند؛ یکی دیمین رایس و دیگری ریکی جرویس‌ ...

امروز به سرم زد که بنشینم این سریال را ببینم. ولی خب از آنجایی که خیلی چیزهای این حوالی درست درمان نیستند، پیدا کردن آدرس جدید وبسایت سی‌نما برایم دردسر شد و بعدش هم بالاخره با پرداخت هزینه‌ای، از سی‌نما یک دامنه‌ی اختصاصی گرفتم که می‌توانم بدون «ابزارآلات ضد سدّهای مجازی» تا آخر سال فیلم و سریال دانلود کنم. 

خب؛ سریالِ خوبی است که با پیش‌فرضی که از ریکی جرویس داشتم، جور در نمی‌آمد؛ به هر حال چند مرتبه مجری اهدای جوایزی مثل گلدن گلوب بوده و اصلا از تخریب حاضرین و زمین و زمان کم نگذاشته ... یا حالا که فکرش را می‌کنم شاید اتفاقا جور درمی‌آمد! سه قسمت اولش را پشت سر هم تماشا کردم و خوشم آمد، و چند قطره‌ اشک هم پایش ریختم، و با اشک لبخند هم زدم (یکی از معیارهای کار هنری ارزشمند همین است؛ هرچند من به طور ژنتیکی اشکم دم مشک است.)

دلم خواست عکسی از حال و هوای سریال بگذارم و به نظرم بهترین انتخاب همین است. نمی‌دانم «سالمین» یک اسم واقعی است یا فقط به خاطر اینکه بشود شعار «با سالمین همیشه سالمین» را زیرش نوشت، این گذاشته‌اند؛ ولی پیشنهاد می‌کنم وقتی قسمت‌های سریال در حال دانلود شدن هستند، آب را جوش بگذارید و بساط چای و بیسکویت را جور کنید و وقتی پلی کردید، تکه‌های بیسکویت پتی‌بور (پتی‌مانژ یا ...) را درون چای نسبتا داغ فرو کنید و درست قبل از اینکه خمیر بیسکویت در چای حل شود یا پایین بیفتد، آن را بخورید. احتمالا خیس خوردن بیسکویت در چای باعث حل شدن ذرات شکر در چای می‌شوند و همین آن‌ها را به حل شدن در بزاق کم‌نیاز می‌کند و به همین خاطر جوانه‌های چشایی آن‌ها را راحت‌تر شناسایی می‌کنند. 

پ.ن: لازم است هشدار بدهم که خوردن این بیسکویت در لحظه دلنشین است؛ ولی اگر تمام یک بسته را با این شیوه‌ی اشاره‌شده بخورید، حداقل تا نیم‌ساعت بعد از خالی‌شدن قوطی، یک احساس شیرینی نه چندان دلچسب ته زبانتان می‌ماند. اگر راهی برای رفعش پیدا کردم می‌نویسم. 

پ.ش:

۱۸ آذر ۹۹ ، ۰۱:۰۶
فانوسبان

حالا

به مرگ فکر می‌کنم؛ به وقفه‌ای ابدی که در انتظار همه‌مان است؛ وقفه‌ای ابدی در روند بودن، در روند زیستن. 

آنچه این چند ماه به سرم آمد مرا به سمت شروع‌کردن‌ها و تازگی سوق ‌داد؛ مثلا همین چند وقت پیش که شروع کردم به نوشتن در جاهایی ناشناس‌تر؛ جاهایی که می‌توانستم آزادانه و رهاتر احساساتِ گاه شکننده‌ی درونم را ترسیم کنم و آسوده باشم که قرار نیست زیر نگاه‌های آشنا تَرَک بردارند ... بشکنند. فانوس را خاموش کردم و بعد از دو هفته سکوت، وبلاگ دیگری را کلید زدم که عاقبتش تنها در یک پست خلاصه شد. پستی که بر مبنای نقل قولی از فرهاد مهراد نوشتم:

پوران گلفام - همسر فرهاد مهراد - می‌گفت که ترجیع‌بند آن سال‌های تلخِ فرهاد این جمله بود: «من درد می‌کنم.»

«من درد می‌کنم» ... چه ایجاز ظریفی در این بافت سه‌کلمه‌ای پنهان است ... من درد می‌کنم ...

یادم رفت بالا به این اشاره کنم که بیشتر آن شروع‌کردن‌ها سراب بودند و فقط چند قدم دوام داشتند. در آن برکه‌های خیالی دست‌وپا می‌زدم بلکه تنم را خنک و آرام کنند؛ ولی به جای خنکا، «سوختگی» ‌ماند؛ ردپاهای شن‌های داغ صحرا. فهمیده‌ام این روزها توان شروع کردن ندارم ... و از این می‌ترسم که دیگر توان شروع کردن نداشته‌باشم. شاید ترجیع‌بند این روزهای من هم این باشد که «من پیر شده‌ام» ... در بیست و دو سالگی پیر شده‌ام.

شاید زیادی از این در و آن در می‌گویم ... آینه‌ی حالای من است؛ دربه‌دری.

چیزی که دیروز مرا واداشت کرکره‌ی وبلاگ را بالا بکشم مجموعه‌ای از تلنگرهای کوچک بودند؛ از جمله این فکر که «بدون نوشتن انگار تکه‌ای از وجودم را خفه کرده‌ام» و همینطور خواندن پست «تنها در نیستی نیستی» در وبلاگ «دامن گلدار اسپی». 

و چیزی که باعث شد این پست را بنویسم خبر مرگ قریب‌الوقوع «میهن بلاگ» بود. من سال‌ها در آن سرویس وبلاگ‌نویسی قلم زده‌بودم، دوستانی پیدا کرده‌بودم و با آن سرویس وبلاگ‌نویسی زندگی کرده‌بودم؛ و تا یک هفته‌ی دیگر همه‌شان محو می‌شود. فعلا که به سرم زده تکه‌هایی را از آنچه در میهن‌بلاگ داشتم در گوشه‌ای از «فانوس» ثبت کنم؛ تا ببینیم این شروع هم مثل شروع‌های دیگرِ اخیرم، عقیم می‌ماند یا نه. 

امروز ظهر قبل از قیلوله (خواب نیمروز)، چند صفحه‌ای از «درمان شوپنهاور» را خواندم و بعد، در آن لحظات قبل از خواب که همیشه به مستی تشبیهشان کرده‌ام، به مرگ فکر کردم و به چشم‌اندازی که به آدم می‌دهد. چقدر تحمل سختی‌ها با داشتن چنین نگاهی آسان‌تر می‌شود و در عین حال، چقدر خطرناک است؛ که فکر کنیم خب این همه تقلا کنیم که چه ...

این روزها سعی می‌کنم برای این سوال آخر جواب‌های قانع‌کننده‌ای پیدا کنم.

و این روزها سعی می‌کنم بنویسم، در همان گوشه‌های گرم قدیمی.

۰۸ آذر ۹۹ ، ۰۱:۲۲ ۲ نظر
فانوسبان

باز آمد

پ.ن: 

انصافانه است؟!

هست.

پ.ش:

۰۱ مهر ۹۹ ، ۰۸:۵۴
فانوسبان

دو

حالا فانوس دو سال دارد. تا مرز منصرف شدن از نوشتن پستی به این مناسبت رفتم. تا مرز فراموش کردن عهدی که سال گذشته با خودم بسته‌بودم رفتم؛ ولی هنوز آن طرفِ خط نرفته‌ام. این روزها، روزهای فراموشی و لبِ مرز بودن من است. این روزها، روزهای هبوط من است ...

نقل قول می‌کنم:

مظلوم‌ترین پست‌های یک وبلاگ آن‌هایی نیستند که حذف می‌شوند؛ آنهایی‌اند که «پیش نویس» می‌مانند و منتظر. انتظاری معمولا پوچ. تا روزی که شمع فانوس می‌سوزد، هر سال فرصتی به این ایده‌های فراموش‌شده می‌دهم، حرف‌های مگو. آن‌هایی که بعد از نوشتن، یا دیدم محوتر از آنند که دیده‌شوند، یا ایده‌هایی هستند که هیچ وقت دستم به کیبورد نرفت تا برای تجسم بخشیدن بهشان، کاری بکنم.

امّا حالا می‌دانم بعضی «پیش نویس»ها آن چنان هم مظلوم و معصوم نیستند. بعضی نوشته‌ها بهتر است خاک بخورند و تا ابد مدفون بمانند. بعضی حرف‌ها و ایده‌ها هیچ وقت نباید از زندانشان رها شوند. بعضی حرف‌ها اگر رها شوند، روزی خنجری به پشت خواهند شد.

ادامه مطلب...
۱۹ شهریور ۹۹ ، ۲۱:۳۷
فانوسبان