۶۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خنیا» ثبت شده است

شکسته

در آینه تصویر یک فراموش‌شده‌ی در جزیره‌ مانده را، با ریش‌های دراز و دست‌وپاهای لاغر می‌بینم. از آن‌ها که تام هنکس بود و با چیزی (که دقیق یادم نیست چه بود؛ شاید یک نارگیل یا توپ تنیس) دوستی خیالی برای خودش درست کرده‌بود. از آ‌ن‌ها که رابینسون کروزوئه بود؛ هرچند شک دارم بدانم رابینسون کروزوئه اصلا که بود. از آن‌ها که هواپیمایشان خیلی وقت است سقوط کرده و مرده‌اند و فکر می‌کنند در جزیره‌ای گیر افتاده‌اند.

بعد ... بعد، همین آدم فراموش‌شده، در مبارزه با یک سونامی، دست‌وپا می‌زند تا زنده‌ بماند. تمام سعیش را می‌کند و هر بار که سرش از آب بیرون می‌آید، با تمام وجود نفس می‌گیرد تا وقتی به عمق می‌رود، اکسیژنی برای سوزاندن داشته‌باشد. با تمام وجود. 

طوفان که تمام شد و روی شن‌های داغ بیدار می‌شود، خورشید را می‌بیند. از ته دل خوشحال است. شاید هیچ‌کس جز او نمی‌توانسته این طوفان را دوام بیاورد. از خوشحالی داد می‌زند و می‌خندد. در همین حال به پشت سر نگاهی می‌اندازد و می‌بیند هرآنچه در این سال‌ها در جزیره ساخته‌بود، آن کلبه‌ای که با هزار جان‌کندن با چنگ و دندان از پوست نخل‌ها ساخته‌بود، آن دوست خیالی نارگیلی‌اش، آن درختی که روزهای ماندنش را رویش خط می‌زد، آن سنگ دنجی که جای نشستن و تماشای غروب و گرم‌شدن اشک‌هایش بود، همه را آب برده. کسی که چیزی نداشته همه چیزش را از دست داده ... چه حالی می‌شود؟

دروغ‌هایش را می‌بیند ... دروغ‌هایی که این همه مدت به خودش گفته‌بود. می‌بیند در این چندین سال حبسِ انفرادی‌ای که او داشته دور خودش می‌گشته، دنیا داشت برایِ غیرِ او می‌گشت و حالا، دوباره آمده و به او ضربه زده و باز، خواهد گشت.

همه‌ی این‌ سال‌ها در یک لحظه از جلوی چشمانش می‌گذرند ... داشت می‌خندید، داشت به خوش‌شانسی و برنده بودنش می‌خندید و حالا با تمام وجود گریه می‌کند. ضجه می‌کند ... زار می‌زند ... داد می‌زند ...

در این یک سالی که گذشت، کم نبوده هدف‌هایی که به آن‌ها رسیده‌ام، ولی چند شب پیش داشتم با خودم فکر می‌کردم چقدر درجا زده‌ام. 

این کاری است که موسیقی با روح من می‌کند ... با «صدا»، به «دَرد»هایم «کلمه» می‌بخشد. «بیست‌ودو» با تمام خوشی‌هایش، برایم تلخ بوده ... شاید هم افراط می‌کنم و حالِ چند «ساعت»ی از این روز‌‌هایم را به یک «سال» تعمیم می‌دهم. انسان همین است دیگر، نه؟ پر از فراموشی.

پ.ن: Broken فقط یک چیز کم دارد؛ چند ثانیه ویولنسل دلخراش در انتها ... که تا آخر قطعه منتظرش می‌مانم ولی خبری از آن نمی‌شود.
به یاد همه‌ی انتظارهایی که داشتم، خصوصا آن‌هایی که از خودم داشتم، ولی برآورده نشدند.
۲۶ دی ۹۸ ، ۱۹:۲۶
فانوسبان

نفرین

نگاهم کرد. چشم دوختم به نگاهش و گفتم: «من از کسی که بودم گذشتم که شاید به تو برسم ... و حالا تو، من شدی؟!» برخلاف بیشتر خاطراتم، لبخند نمی‌زد. چشمانش را از من گرفت و زمین را نگاه کرد. گفت: « من نفرین شده‌ام.» زبانم بند آمده بود. فکر می‌کردم فقط دلم را برده، اما حالا دیدم همه‌ی آن کسی که بودم را هم از من گرفته، و قاب خالی‌ام مانده. تکه عکسم در قاب او نبود، تکه عکسم پاره شده‌بود. عصبانی بودم؟ بودم. خشم و عشق با هم می‌آمیخت و مخلوط عجیبی می‌شد که قلبم تابش را نداشت؛ نمی‌دانست به سرخی خون کدام یکی بتپد؛ یک ضربان، ته دلم را خالی می‌کرد و دیگری تا ته پر.

« این ... » حرفم نیامد. حرفی نزد. می‌دانست. او خوب می‌دانست «این» یعنی چه. من بودم که آن لحظه نمی‌دانستم و بعد از «این» فهمیدم.

نمی‌دانستم این یعنی رشد او و هبوط من، «فراشد» او و «فروشد» من. ما حتی ظریف‌تر از حد شیشه‌ای آینه شبیه بودیم، ترک‌هایمان هم قرینه بود. شاه‌ دل‌هایمان در مُلک خشتی تن هیچکدام جا نمی‌شد ... نمی‌شد یکی‌مان هم قلب خودش را داشته باشد و هم قلب دیگری را، دو حقیقت در یک آینه نگنجند؛ راه حل این بود که هردومان از قلبمان می‌گذشتیم و هر دو بازتابی می‌شدیم در دوآینه‌ی روبرو، در ابدیت ... او گذشته بود و من نگذشته بودم و بالاخره، وقتی گذشتم او نگذشت.

تقصیر من بود ... بود؟

بود. به او حق می‌دهم که نخواست پای میوه‌ شدن شکوفه‌های شاخه‌های ترک‌خورده‌ی احساسات من که از تبر تردید خون آلود بودند بنشیند ... بنشیند به امید «شاید» ... «اگر» ... «وقتی که» ... «یک روز که» ... و تمام اَشکال شرطی شدن‌ من. حق می‌دهم.

حالا تنهایم و همه چیز را به یاد می‌آورم. حالا رهایم و همه چیز را به یاد می‌آورم: نمی‌شود هم خواست و هم نخواست.

عصبانی است. ناراحت است. به رویش نمی‌آورد. شاید من بدتر از خودم به «او» زخم زدم. نیشی که زهرش را نچشیده‌بود. من قبلا چشیده‌بودم ... و حالا در دهانم طعم مانده می‌دهد.

شاید «او»یی هست. شاید «او»یی نیست، و همه «من»م. شاید «او» روزی این متن را بخواند. شاید «او» این متن را نوشته است. فرقی نمی‌کند. من به «او» می‌گویم: متأسفم. و برای قناری‌ام متأسفم.

هیچ «شاید»ی «حقیقت» را تغییر نمی‌دهد:

«من نفرین شده‌ام.»

ادامه مطلب...
۲۰ آذر ۹۸ ، ۲۳:۱۱
فانوسبان

پاهای شکسته و ماراتون کمال

«یکی از نشانه‌های تنگی نفس این است که فرد متوجه هر دم و بازدمی که رخ می‌دهد، باشد.»

NF یا به تفصیل Nathan John Feuerstein، رَپری 28 ساله و Mansion (عمارت)، از قطعات اولین آلبوم رسمی این هنرمند است و بهانه‌ی نوشتن این پست. یکی از خصوصیت‌های متن موسیقی‌های NF، پرداختن به درگیری‌هایی است که نه در دنیای عینی ملموس، بلکه در دنیای ذهنی و درونش اتفاق می‌افتند و هر شنونده‌ای که تجربیاتی از این قبیل با هر درجه‌ای از مشابهت داشته باشد، با آن‌‌ها ارتباط برقرار می‌کند. متن قطعه را در ادامه‌ی مطلب آورده‌ام، و می‌توانید ضمن گوش دادن، بخوانید. زمزمه‌ی این روزهای من است، خصوصا جمله‌ای که خیلی دوستش دارم :

Insidious is blind inception

یعنی «آغازهای کور، «جانکاه»‌اند.» ... «جانکاه» ... چه معادل برازنده‌ای است برای Insidious. زیبایی ابهام، در امکان تفسیرهای شخصی است. وقتی هیچ معنایی مشخص و قطعی‌ برای جمله‌ای وجود نداشته باشد، هر کس می‌تواند آن را به قالب دلخواه خودش درآورد و از آن، برداشتی شخصی داشته باشد. شاید برای NF، «عمارت»، اشاره‌ای به دوران کودکی و نوجوانی اوست که با مشکلات زیادی توأم بوده. نشان به آن نشان که در ادامه‌‌ی متن به دو حقیقت از گذشته‌اش اشاره‌ای می‌کند. یکی این مسئله که بعد از طلاق پدر و مادرش، از طرف دوست‌پسر مادرش، تحت سوءاستفاده‌ی فیزیکی ( اصطلاحی است برای ضرب و شتم یک انسان یا حیوان که منجر به آسیب شود ) قرار گرفته، و دیگری مرگ مادرش. 

ولی دوباره برمی‌گردم به جمله‌ای که چند سطر پیش گفتم. زیبایی ابهام در امکان تفسیرهای شخصی‌ است. هر کسی که به این قطعه گوش می‌دهد، حق دارد ذره ذره‌اش را هضم کند، زیر جمله‌هایی که برای خودش مهمند، خط بکشد، کلمات را تکرار کند، متنش را زندگی کند...

ادامه مطلب...
۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۷:۰۵ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فانوسبان

رفیق

خیلی از فیلم و سریال‌بین‌ها، اگر تماشا نکرده باشند، حداقل اسمش را شنیده‌اند... سریال Rick and Morty ... داستان ماجراجویی‌های پدربزرگ نابغه‌ی دانشمندی به اسم ریک و نوه‌اش مورتی در نقاط مختلف کیهان. بعضی‌ها آن را با شخصیت‌های Back to the Future مقایسه کرده‌اند، با این تفاوت که اینجا خبری از سفر در زمان نیست، بلکه سفر به هرمکانی و حتی ابعاد دیگر و دنیاهای موازی با «تفنگ پُرتال» ریک ممکن می‌شود. 

این پست برای معرفی نیست، روزنه‌ای است به قسمت دوم چهارمین فصل سریال که دیروز پخش شد. اگر بیننده‌ی پای ثابت هستید و هنوز به خاطر قطعی اینترنت خارجی نتوانسته‌‌اید دانلودش کنید، به سایت دانلودها سری بزنید.

این سریال برای خندیدن و گاهی فکر کردن به همه‌ی مسائلی است که ما آدم‌ها برای خودمان بزرگ کرده‌ایم در حالیکه زیاد مهم نیستند ... و برای حتی چند لحظه هم شده، دیدن دنیا از دریچه‌ی چشمان ریک؛ کسی که با ذهن و خلاقیت سرشار و دسترسی به علم و تکنولوژی گسترده، به دورترین جاها رفته، غیرممکن‌ترین کارها را کرده و بیهودگی دنیا را تا مغز استخوانش حس کرده. هر قدر صفت فوق بشر بودن و شکست ناپذیری برازنده‌اش باشند، در گرداب احساسات انسانی و تنهایی خودش هم گرفتار است ... بارها با خوردن ضربه‌ای احساسی تا خرخره مست می‌کند و می‌بینیم پشت آن غرور، چه انسان لگد خورده‌ای کز کرده. هم‌نشینی عجیب خنده و غم در این سریال بی‌نظیر است ... و این قسمت از بهترین مصداق هاست برای جمله‌ی قبل.

من خوش شانسم چون دوستان خوبی دارم. دوستانی که حرف‌های نگفته‌ام را هم می‌فهمند ولی به رویشان نمی‌آورند، و اگر غیرمستقیم اشاره‌ای بکنند، به این خاطر است که می‌خواهند کمکم کنند. حتما می‌رنجند که حرف‌هایی هست و من بهشان نمی‌گویم ... ولی برعکس تمام صفات برون‌گرایم، من در برخی مسائل درونگرایی عجیبی دارم ... و آن‌ها هم این صفت مرا درک می‌کنند. امیدوارم در شرایطی مشابه چنین حدی از درک متقابل داشته باشم.

هیچ چیز خوبی تا ابد دوام نمی‌آورد. این را خوب می‌دانم ولی نادیده می‌گیرم. شاید راز زندگی‌ای کمی شادتر همین است ... نادیده گرفتن ناپایداری‌ها و سختی‌ها و کتک‌ها و سگ‌دو زدن‌ها و گریستن‌ها و شکستن‌ها و مرگ‌ها. امید دروغ بزرگی است که به خودمان می‌گوییم ولی که گفته همیشه حرف راست، درست است؟

پ.ن: ای کاش ‌آدم‌ها به جای حرف زدن، آواز می‌خواندند یا ساز می‌زدند. کاش من به جای حرف‌زدن...

قطعه‌ای آرام بشنویم از Ghostly Kisses در میانه‌ی این هیاهو ...

دانلود

۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۵:۲۷ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فانوسبان

چکاوک

حالم خوب نیست ...

متنفرم از دردهای عمیق دل‌ گفتن به گوش‌های آشنا ولی ناآشنا . نگاه‌هاشان عوض می‌شود ... نه ، تفسیر من از نگاه‌هاشان عوض می‌شود ، فقط به خاطر یک احتمال . احتمال اینکه شاید یک روز حال آن روزم یادشان بیاید و وقتی که حالم دوباره خوب نیست و به رویم نمی‌آورم ، توی صورتم بکوبندش ... 

اینجا از آخرین پناهگاه‌های من است ... گرچه گذر نگاه‌های آشنا هم می‌افتد ، ولی این عده‌ی قلیل را می‌توانم تحمل کنم . اشتباهی قدیمی بود ... فانوسم را یکی دو روز بیرون از سینه کمی گرداندم . تپش‌های عریانش تحمل نگاه‌های بیشتر از یکی دو نفر را ندارند . 

حالم خوب نیست .

به قول آن سکانس Inside Llewyn Davis ، خسته‌ام . 

پ.ن : ممنونم ؛ خطاب به یکی از آن آشناهای «آشنا» که به گمانم روحش هم از اینجا خبر ندارد . کسی که راستش ، در تاریک ترین روزهایم هم با من بود و هیچ فکر نمی‌کردم که قرار بود آن «پنجره» ، او باشد . مرسی بابت Lark ، دوباره .  
پ.ن 2 (ششم آذر 98) : قبلا عنوان پست، به طبعیت از عنوان قطعه، «لارک» بود و فکر می‌کردم کلمه‌ای فارسی است و معنایش را نمی‌دانستم ... تا اینکه به شکلی اتفاقی، فهمیدم Lark در انگلیسی یعنی «چکاوک» . حتی به دنبال معنایش، فکرم طرف‌ جزیره‌ی «لارَک» هم رفته بود که شاید اشاره‌ای به آن بوده :)
۲۱ مهر ۹۸ ، ۱۹:۲۱
فانوسبان

خانه

بعضی صداها باعث می‌شوند به آن « عادت کردن » غیرارادی ناشی از تکرار محرک‌های شنوایی لعنت بفرستید که ای کاش همیشه ، مثل بار اول شنیدنشان به درون رسوخ می‌کردند و ای کاش تا ابد در آن لحظه‌ی ناگهانی شگفتی ناشی از کشفشان و ضربان خاکستری قلبتان که در اشک‌های نریخته مستغرق است می‌ماندید. 

قطعه‌ی Feels Like Home را که شنیدم ، حس آن لحظه‌ی فرار کردن از همه‌ی سردرگمی‌های زندگی را تجربه کردم ؛ همان لحظه‌ای که در یک طغیان ناگهانی ، از همه‌ی دنیا و گذشته و آینده‌تان فرار می‌کنید و می‌روید جایی که آرام شدن زخم‌های سوختگی دلتان را بچشید . آن لحظه‌ی «تسکین» که برای بیشتر ماندن در آن ، زمان را ملتمسانه می‌خواهید ... و مثل لحظه‌ی به خواب رفتن ، پلک‌هایتان را روی هم می‌گذارید و با جریان می‌روید . 

Caamp یک گروه سه نفره‌ است که هسته‌ی شکل گیریش دو دوست دوران کودکی‌اند : Taylor Meier و Evan Westfall و قطعه‌ی Feels Like Home از جدیدترین آلبومشان یعنی By and By است . لعنت ... لذت ببرید . 

دانلود Feels Like Home

از Caamp

پ.ن : اگر تا ابد عمر کنیم ، دیگر همه‌ی تجربه‌های دنیا برایمان کهنه می‌شوند و خبری از چنین احساس‎‌های نویی نیست . به قول هومرِ خیالی داستان خورخه لوئیس بورخس ، هر آدم جاودانه‌ای جای او بود ، بالاخره ادیسه را می‌نوشت و کاری نمی‌ماند که نکرده باشد. ملال از مرگ خوفناک‌تر است ... فانی بودنمان را قدر بدانیم .

۰۷ مهر ۹۸ ، ۱۷:۰۷ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فانوسبان

چراغ ها را من خاموش می‌کنم

خواندن اوایل «چراغ ها را من خاموش می‌کنم» ( اثر زویا پیرزاد ) در ایستگاه‌های مترو گذشت و صندلی‌های انتظار . حیف شد . هرچند سعی کردم با دقیق تر خواندن فصل های آینده در سکوت اتاق و گاهی برگشتن به چند فصل عقب تر ، اشتباهم را جبران کنم  . هر قدر روی متن تمرکز داشته باشید ، با آن ارتباط بیشتری برقرار می‌کنید. این اصل فقط در مورد این رمان صدق نمی‌کند. در مورد هر نوشته‌ای صدق می‌کند که نویسنده‌اش آن را در آرامش نوشته . این روز ها به نظرم پادکست و موسیقی انتخاب بهتری برای تمنای لحظاتی از آن خود در دریایی از دیگران هستند .

کلاریس بانوی ارمنی خانه دار قصه است ، ساکن آبادان دهه ی چهل . یک خواهر ، دختر ، همسر و از همه مهم تر مادر ، مادر سه فرزند . با خواندن رمان ، می فهمیم لا به لای این نقش هایی که بر دوش دارد ، فردیتی هم دارد . فردیتی که برای «کلاریس ها» ، بار ها و بار ها ، قبل از آن روز ها تا هنوز ، زیر تنگ نظری ها له شده و می شود . آدم ها با نقش هایشان تعریف نمی شوند ؛ یادمان باشد . اواسط رمان ، کلاریس هم یادش می آید و از خودش می پرسد « خودم در سی و هشت سالگی چه کاری را فقط برای خودم کرده ام ؟ »

در پس زمینه ی بالا ، یک اتفاق جرقه ی شروع وقایع داستان است و کلید ورودمان به دنیای کلاریس ؛ آن اتفاق ، نقل مکان خانواده ی سه نفره ی سیمونیان به همسایگیشان در خانه‌ی سازمانی شرکت نفت به آدرس جی 4 است : امیل سیمونیان ، مردی که همسرش سال هاست فوت کرده و دختر و مادرش . 

رمان را که تمام کردم از خودم پرسیدم آیا من تا به حال ، داستان بلندی که نویسنده اش مرد نباشد ، خوانده ام ؟! خوانده بودم ولی تا قبل از خواندن این رمان ،  این حس به من دست نداده بود که دارم دنیا را از دریچه ی چشم نیمه‌ی دیگر بشریت می بینم . « چراغ ها را من خاموش می کنم » ، داستان حقوق پایمال شده‌ ای‌ است که گاهی آنقدر در این نمایش ظلم ، همه نقش‌هایشان را خوب بازی می‌کنند ، راست و مسلم بودن یک سری تلقین‌ها را حتی مظلوم ها باور می‌کنند ... و ضمنا ، داستان شور و شوق های کوری است که اسمش را عشق می‌گذاریم .    

ادامه‎‌ی مطلب نگاهی است به جای جای داستان ، و طبعا خواندنش همراه است با خطر لو رفتن پایان‌ها و پیچش‌ها ...

ادامه مطلب...
۰۲ مهر ۹۸ ، ۱۹:۰۲ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فانوسبان

برای Westworld

کمتر کسی هست که حداقل یکی از فیلم‌های برادران نولان را ندیده باشد؛ سه‌گانه ی بتمن، میان‌ستاره‌ای، Prestige و Memento شش فیلمی هستند که کریستوفر نولان کارگردانی کرده و برادرش جاناتان نولان یا داستانی را قلم زده که برادر بزرگترش فیلمنامه را از آن اقتباس کرده ( Memento ) و یا فیلمنامه را در همکاری با او نوشته‌است. 

به نظر می‌رسد راه این دو برادر پس از فیلم میان‌ستاره‌ای در سال 2014 جدا شده و هر کدام به سمت ماجراجویی‌های خودشان در صنعت نمایشی رفته‌اند. در این مدت، کریستوفر نولان فیلم سینمایی Dunkirk را ساخت و حالا  Tenet را در مراحل پیش از اکران دارد و جاناتان نولان سه فصل سریال Westworld را با همسرش Lisa Joy برای شبکه ی HBO ساخته که فصل سوم آن در ماه مارس سال 2020 میلادی پخش می‌شود. 

وقایع داستان Westworld در آینده‌ای اتفاق می‌افتند که انسان‌ها ربات‌هایی انسان‌نما ساخته‌اند؛ که مثل انسان راه می‌روند، حرف می‌زنند، احساسات مختلفی را تجربه کرده و با دیگران تعامل می‌کنند و نقش « میزبان » را دارند. میزبانانی در محیط‌هایی کاملا شبیه به برهه‌هایی خاص از زمان گذشته؛ در پذیرایی از « مهمان »ها که همان انسان‌ها هستند. یکی از این محیط‌ها، غرب وحشی است؛  پر از کابوی‌های هفت‌تیر‌کش و راهزن‌ها و سرخ‌پوست‌ها که همه نقششان را به خوبی بازی می‌کنند و به خیال خودشان آزادند ولی در حقیقت صحنه‌آرای‌اند؛ اسبابِ تفریح و بازی برای مهمانان تا هر بلایی دلشان بخواهد سرشان بیاورند؛ انگار که واقعیت مجازی رنگِ حقیقی به خودش بگیرد. تفاوتی که این به اصطلاح «پارک» با دنیای واقعی دارد، این است که میزبان‌ها نمی‌توانند به انسان‌ها آسیبی برسانند و ضمنا پس از مرگ میزبان‌ها، خاطرات تجربه‌ی اخیرشان پاک شده، جراحاتشان ترمیم می‌شود - انگار که دکمه‌ی restart کامپیوتری را بزنید - و دوباره به حلقه‌های داستانی خود برمی‌گردند. 

اما قصه‌ی بالا تکراری است. در واقع فیلم سینمایی Westworld محصول سال 1973 به کارگردانی و نویسندگی مایکل کریکتون دقیقا همین آش و همین کاسه بود. این فیلم، اولین اثر سینمایی کریکتون بود؛ نویسنده‌ای که 17 سال بعد رمان « پارک ژوراسیک » را منتشر کرد و در سال 1993، فیلم مشهور « پارک ژوراسیک » با اقتباس از رمان او و به کارگردانی استیون اسپیلبرگ اکران شد. 

بعد از بار دوم تماشای سریال Westworld، تصمیم گرفتم سرمنشأ این ایده‌های ناب را هم پیدا کنم که معلوم شد خیلی از ایده‌های سریال، کاملا اصیلند و محصول تفکر خلاق خالقان سریال. اگر اثر مایکل کریکتون یک جوانه بود، در سریال Westworld تبدیل به یک درخت شده! فیلم سینمایی Westworld به نظر منی که سریال را دیده‌بودم، کودکانه و خسته‌کننده بود؛ ولی نباید فراموش کرد که احتمالا این اثر با نیم‌قرن سن و سال برای بیننده یک نوآوری و فیلمی جالب توجه به حساب می‌آمد. 

در ادامه‌ی سیر داستان سریال Westworld، به نظر می‌رسد میزبان‌ها به تدریج گذشته‌ای را به یاد می‌آورند که از آن‌ها دزدیده شده‌بود، و انگار « هوشیار » و به اصطلاح « زنده » می‌شوند. این‌ها ( هوشیاری یا Consciousness و زنده بودن ) مفاهیمی هستند که در فلسفه و علم بارها بر سر چیستی‌شان بحث شده و در طول سریال هم بیننده به چالش کشیده می‌شود تا درباره‌ی ماهیتشان فکر کند. 

در این مطلب بیشتر به جزئیات ریزی که در قسمت‌های مختلف پنهان‌شده‌بود و به نظرم جالب توجه بودند، پرداخته‌ام. فصل سوم این سریال در ماه مارس سال 2020 میلادی پخش می‌شود و مرور دو فصل قبل برای من مفرح و مثل دفعه‌ی اول تماشایشان، چالش برانگیز بود. اگر قبلا سریال را دنبال می‌کردید و وداعتان با سریال به یک سال پیش برمی‌گردد و بعضی جزئیات را فراموش کرده‌اید، شاید ویدیوهای مرور فصل اول و بررسی خط‌های زمانی فصل دوم در یوتیوب کمکتان کنند. لازم به ذکر است ادامه‌ی مطلب پر از خطر لو رفتن داستان است!

 

ادامه مطلب...
۲۱ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۲۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فانوسبان

ایستگاه زمان

«اُوریُون» (Orion) نام یک شکارچی غول‌پیکر در اسطوره‌های یونانی است که پس از مرگش، زئوس، خدای خدایان، به عنوان یادبود نقش او را در آسمان شب حک کرد و صورت فلکی اُوریُون (جبّار یا شکارچی) شکل گرفت؛ همچنین عنوان اولین قطعه‌ی جدیدترین آلبوم اثر سایمون کستِنگی ( Simon Castonguay )، آهنگساز کانادایی سبک موسیقی کلاسیک است که آلبومهایش را با نام هنری تمبور (Tambour) منتشر می‌کند*


 
 

دانلود قطعه ی Orion

عنوان این آلبوم «صورت های فلکی ( یا چطور زمان را متوقف کنیم )» است و هر 5 قطعه‌ی آن، اسم یک صورت فلکی را یدک می‌کشند؛ که البته داخل پارانتز عنوان دیگری هم برای هر قطعه نوشته‌شده. سعی کردم ارتباطی بین عنوان‌ها پیدا کنم؛ که شاید قطعات پازلی باشند (یا مثلاً پیش‌ماده‌های معجونی باستانی برای توقف زمان!) ولی فکرم هنوز به جایی قد نداده. موسیقی‌های دیگر آلبوم، بادبان (Vela)، دبّ اصغر (Ursa Minor)، ذات‌الکُرسی (Cassiopeia)  و شِلیاق (چنگ رومی، Lyra) نام دارند. 

 

 

قطعه‌ی اُوریُون شنیدنی است و موزیک‌ویدیویِ آن (ویدیوی بالا از یوتیوب؛ می‌توانید آن را از این لینک هم دانلود کنید) به درک فکرهای پشت ساخت آلبوم کمک می‌کند. سر تراشیده‌ی دختر و نگاه خیره‌اش و سکوت، انگار تداعی «مرگ»اند. شاید سرطانی (مرگ) که درمان‌پذیر نیست؛ پس شیمی‌درمانی (هدف‌های کوچک و بزرگِ بیهوده برای علاجِ موقتِ احساسِ پوچی) متوقف می‌شود و موهای ریخته کمی رشد می‌کنند، امّا وقت چندانی باقی نیست. برای دوباره به‌پیش‌رفتن، نواختن پیانو (زندگی یا شاید امید) در پاییز و زمستان و رعد و برق سرپناهی می‌شود برای آدمی با سقف زندگی فروریخته؛ و همانطور که پیانو رفته‌رفته شکسته‌تر و زواردررفته‌تر می‌شود، شکارچیِ مرگ هم نزدیک و نزدیک‌ترِ طعمه‌اش می‌خزد. دختر لحظه‌ای ناامید می‌شود و سکوت همه‌جا را می‌گیرد؛ ولی با وجود خستگی تن و پوسیدگی پیانو ادامه می‌دهد ... تا جوانه‌های نغمه‌اش بیشتر و بیشتر ببالند. دوربین مدام دور پیانو می‌چرخد تا گردش ایّام را نشان دهد ... 

نمی‌دانم؛ شاید برداشتی دور از نظر آهنگساز کرده‌ام؛ ولی «زندگی» همین است. «تولد» و «مرگ» و «نغمه‌»‌ای در این میان؛ همانطور که ژاله اصفهانی سروده:

 

«زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست 

هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود؛ 

صحنه پیوسته به‌جاست؛

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد» 

 

زمان را می‌توان متوقف کرد؟ نمی‌دانم؛ ولی می‌توان لحظه‌هایی را، احساس‌هایی را، خنده‌ها و گریه‌هایی را  تصویری را، نوایی را در یک نقطه ثبت کرد. زمان، سال‌هاست برای تکه‌ای از وجود هومر متوقف شده و ملودی‌های بتهوون هم، گوش چندین نسل را نوازش داده‌اند. بعضی‌ها معتقدند این همان جاودانگی است. حالا که فکرش را می‌کنم نه؛ نیست. «سکون» است. پرنده‌ای که سرود خالقش را زمزمه می‌کند در قفس «یک لحظه» بال می‌زند؛ امّا مانده ... در حسرت پرواز.

 

* Tambour در زبان فرانسه یعنی سِتِ درام ( Drums، از آلات موسیقی ) 

+ اگر می‌خواهید همه‌ی آلبوم را گوش دهید، می‌توانید از این لینک (از کانال تلگرام Alternative Music )، آن را دانلود کنید.

پی‌نوشت بیست‌ونهم فروردین 1399: در نسخه‌ی قدیمی این پست نوشته‌بودم شاید ارتباطی بین اسم بیماری «اوریون» (یک عفونت ویروسی واگیردار که با عفونت غده‌ی بناگوشی شناخته‌ می‌شود) و اسطوره‌ و کلمه‌ی یونانی «اوریون» وجود داشته‌باشد که برداشت اشتباهی بود. اوریون هم مثل دسته‌ی بزرگ دیگری از کلمات زبان ما، عاریه‌ای از فرانسه است (Oreillons) و در زبان انگلیسی به این بیماری Mumps می‌گویند.

۰۳ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۰۳ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فانوسبان

دیار

"آه ، باران !

ای امید جان بیداران !

بر پلیدی ها - که ما عمری ست در گردابِ آن غرقیم - آیا ، چیره خواهی شد ؟" ... توانی شد ؟

 

 

" دیار " را امشب کشف کردم . پروژه ای است با موسیقی کوشا وحدتی و ماهان فرزاد و آواز حسین پیرحیاتی . خواستم ماندگار شود ؛ جایی . فراموش نشود و نپوسد بین قطعه هایی که چند روز می گذرد و ازشان خسته می شوم و فراموششان می کنم . 

تا به حال از این همکاری 3 قطعه منتشر شده : «تو بمان» ، «او می رود » ، « چشیات» که دو تا را می فرستم . 

او می رود
حجم: 9.8 مگابایت
 
حجم: 11.6 مگابایت
 
 

 

 
 

 

کار های دیگر ماهان فرزاد که میکس هایی از آثار بزرگانی چون شجریان و کلهر با پس زمینه هایی شنیدنی از امثال آرنالدز هست هم ، شنیدنی است و اگر مشتاق بودید در کانال تلگرامش هست ، از دست ندهید . 

 

همیشه با خودم گفته ام آنهایی که حرف دلشان را بار ها در نوشته های یا سروده هاشان آشکار می کنند ، حرمت راز می شکنند . رازی که بین خود و خود است . و من بار ها حرمت شکنی کرده ام . من از همان گذشته ، « تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید » و نمی گنجد ؛ و چه حیف .

 

* عکس پست از اکانت اینستاگرام سیاوش صفاریان پور است . 

 

 

۲۶ تیر ۹۸ ، ۰۳:۲۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فانوسبان