۱۷ مطلب با موضوع «روزنه» ثبت شده است

برای The Night Manager

شش سال پیش فصل اول سریال «مدیر شب» (The Night Manager) را تماشا کردم و لذتی زایدالوصف بردم؛ از تماشای دوئل دو بازیگر کم‌نظیر؛ تام هیدلستون و هیو لاری. آن شش قسمت اول، اقتباسی از رمانی جاسوسی و جذاب با همان نام بود و قصّه به شکلی ایده‌آل به پایان رسید. برای من تصور ساخت فصل دومی برای آن سریال غیرممکن بود؛ حال آنکه صنعت سرگرمی این روزها غیرممکن‌ها را ممکن می‌کند و چندماه پیش خبر ساخت فصل دوم آن همه جا پیچید. 

پخش فصل دوم این سریال همین دیروز به پایان رسید. شش قسمت فصل دوم، شش قسمت دیگر از تلاش انسان‌هایی بود که مثل جزیره‌هایی از وجدان در اقیانوسی از رذالت، تقلا کردند تا یک امپراتوری اسلحه را به زیر بکشند. یک امپراتوری که روح آن، همان اقتدارگرایی و تمامیت‌خواهی بریتانیای کبیر است؛ و یک امپراتور که با له‌کردن کشورهای دیگر زیر چکمه‌هایش به مقاصدش می‌رسد. 

فصل اول «مدیر شب» در بستر پرتنش خاورمیانه و در آستانه‌ی بهار عربی در مصر اتفاق می‌افتاد؛ و فصل دوم آن به آمریکای جنوبی و کشور کلمبیا می‌رود. چقدر متناسب با این روزها؛ نه؟ آدم را یاد تنش‌های اخیر ونزوئلا می‌اندازد. 

این سریال از آن سریال‌هایی است که هم هیجان‌زده‌تان می‌کند و هم به فکر وامی‌دارد. دو عنصر که ترکیبشان معرکه می‌کند و فصل دوم سریال «مدیر شب»، مثل فصل اول آن، واقعا معرکه است. تماشایش را پیشنهاد می‌کنم.  

۱۴ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۵۸ ۰ نظر
فانوسبان

بقا

همانطور که حدس می‌زدیم، وعده و وعیدهای بازگشت اینترنتِ به اصطلاح بین‌الملل، طبل توخالی از آب درآمد. همین حالا که می‌نویسم حدود چهارصد و پنجاه ساعت از آغاز قطع اینترنت گذشته‌است. حالا، ما وارد نسل جدیدی از محدودیت اطلاعات شده‌ایم. به نظرم همانطور که مردم به علت نبود امنیتِ سرمایه، دیگر به ندرت «اموال»شان را وارد بازار سرمایه‌گذاری داخلی می‌کنند و همین چوب لای چرخ پیشرفت گذاشته و عموما صنایعِ «بقامحور» (مثل صنایع غذایی) پا برجا مانده‌اند؛ نبود امنیت اطلاعات هم انزوای جدیدی به دنبال دارد. 

سایت «روایت خاموشی» ساعت‌شماری از قطعی اینترنت گذاشته و خرده‌روایت‌های مردم را بازنشر می‌کند

قبلا تا حدی جایگاه «داده‌ها»ی موردنیازمان با دسترسی به فضای آنلاین بین‌المللی امن به نظر می‌رسید؛ اما حالا شاهرگ اینترنت قطع شده؛ و ممکن است همینطور تا مرگ جریان اطلاعات خونریزی کند یا شکلی از «زندگی نباتی» به صورت «اینترنت طبقاتی» را تجربه کند. دیگر به جای گردش «داده‌ها»، دوره‌ای از انباشت فیزیکی اطلاعات را تجربه خواهیم کرد؛ همانطور که این روزها سرمایه‌ها در قالب سکه و دلار و کالا انبار می‌شود. هم‌وطنانم مجبورند از هر فرصتی برای انباشت کوچکترین داده‌های موردنیازشان استفاده کنند و تعاملات آنلاین بیش از پیش کمتر می‌شود. این انزوای اطلاعات، مردمی را که به دنبال محدودیت سرمایه‌گذاری در مقایسه با جهان مدرن فقیرتر کرده‌بود، حالا عقب‌مانده‌تر می‌کند و جریان اطلاعات هم در ایران «بقامحور» می‌شود. 

به نظرم بعد از قطع همه (یا تقریبا همه‌ی) راه‌های ارتباطی با بیرون، نگاهِ برادر بزرگ به داخل برمی‌گردد. به زودی قرار است دهان‌ها در همین بستر داخلی اینترنت هم بسته‌تر شوند. پلتفرم‌های وبلاگ‌نویسی یکی از قربانیان بعدی‌اند ...

بگذریم ... آنقدر سایه‌ی سوگ وسیعی بر جامعه سنگینی می‌کند که به نظر داشتن دغدغه‌ای در حد و اندازه‌ی اینترنت حقیر جلوه می‌کند.

انتهای تونل روز به روز تاریک‌تر می‌شود. 

***

در عصر ناصری، بحران تنباکو باعث شد نارضایتی عمومی به جنبشی توده‌ای بدل شود. این بحران نتیجه‌ی فروش یک امتیاز تجاری خفت‌بار توسط ناصرالدین شاه به تالبوت انگلیسی بود. در اردیبهشت 1270 با ورود نمایندگان تالبوت، ابتدا بازار شیراز به نشانه‌ی اعتراض بسته شد. سپس با بازتاب این اتفاق، بازاریان سایر شهرها دست به اعتصاب زدند و یک تحریم ملی تنباکو شکل گرفت. تحریم تنباکو که مورد پشتیبانی روس‌ها، مجتهدان مقیم کربلا، سید جمال در استانبول، ملکم‌خان در لندن، تظاهرکنندگان خشمگین خیابان‌های تهران و حتی حرمسرای دربار بود، ناصرالدین شاه را وادار به لغو امتیاز کرد. این بحران، دگرگونی‌های بنیادینی را که در ایران سده‌ی نوزدهم روی داده‌بود، آشکار ساخت و نشان داد که اکنون شورش‌های محلی می‌تواند به خیزشی عمومی تبدیل شود و طبقه‌ی روشنفکر و متوسط سنتی می‌توانند با هم کار کنند. در ادامه، آنطور که کتاب «ایران بین دو انقلاب» نقل می‌کند: 

ناصرالدین شاه پس از بحران تنباکو به اِعمال محدودیت‌ سیاسی بیشتر روی آورد و از تغییر و تحولات خطرناک پرهیز کرد. امتیازات کمتری واگذار کرد؛ به دوران رشد و گسترش دارالفنون پایان داد؛ ایجاد مدارس جدید را ممنوع ساخت؛ [روزنامه‌های] اختر و قانون را غیرقانونی اعلام کرد؛ نشریات منتشرشده در سایر کشورها را به باد انتقاد گرفت؛ میزان بورس‌های دولتی برای تحصیل در خارج را محدود کرد؛ مسافرت‌های مردم از جمله وابستگان خود را به اروپا منع کرد و با غرور و افتخار اعلام کرد که وزیرانی می‌خواهد که ندانند آیا بروکسل نام محلی است و یا نوعی کلم. افزون بر این، ناصرالدین شاه بیش از پیش به تحریک رقابت‌های گروهی متوسل شد و از بابیها به عنوان سپر بلا بهره‌برداری می‌کرد.

این سیاستِ سرکوب، منزوی‌سازی و تحریک – ویژگی‌های «عصر ناصری» - ناگهان در سال 1275 پایان یافت.

۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۳۸ ۳ نظر
فانوسبان

درود بر برادر بزرگ

الحمد لله مثل نفتمان که ملّی شد، این روزها نتمان هم ملّی است. خواستم بنویسم در جای جای این صفحه‌های مجازی غنی دستاورد دانشمندان جوان کشورمان، روزنه‌هایی برای سیگارکشیدن اباطیلی مثل من هم پیدا می‌شود. اگر شما هم دو سه نخ لازم بودید، سری به صفحه‌های زیر بزنید. 

برای نقشه‌یابی و نقشه‌خوانی، بلد را پیشنهاد می‌کنم

اگر نیاز به دانلود نرم‌افزار یا بازی‌ خاصی دارید، سایت‌هایی از قبیل سافت 98، دانلودها یا پی‌سی دانلود در دسترسند. 

اگر کرم کتاب به جانتان افتاده، سری به فیدیبو یا طاقچه بزنید.

اگر نیاز به سرچ دارید و پاراگراف‌ اول ویکی‌پدیا هم به دردتان می‌خورد، ذره‌بین کمی کمکتان می‌کند. 

اگر می‌خواهید به صورت رایگان از آدم کاربلد چیز یاد بگیرید، کورس‌های آموزشی جادی در فرادرس را نگاه کنید. 

اگر می‌خواهید فوتبال تماشا کنید، آنتن را بگیرید.

اگر خواستید به این سیرک زنده بخندید، شب‌های برره ببینید. 

و اگر مثل من غمباد دارید، و با آن پُک‌های عمیق، یکی را می‌خواهید حرف دل بزند؛ سرندیپیتی چندین سال قبل رادیو چهرازی را برای گوش دادن و آرشیوکردن بارگذاری کرده که می‌توانید در این صفحه درباره‌اش بخوانید و بشنوید. 

آپدیت بیست و سوم دی‌‌ماه: 
اگر خیال تماشای فیلم و سریال‌های غیرایرانی بدون حذفیات دارید، آرشیو سایت «دنیای سریال» کماکان در دسترس است. از طریق این صفحه داخل شوید و اسم فیلم یا سریال مدنظرتان را جستجو کنید تا به آن برسید. 

وبلاگ آسمانم هم در صفحه‌ای لینک‌های کاربردی را لیست کرده که ممکن است به دردتان بخورد. 
آپدیت بیست و چهارم دی ماه: 
برای گوش سپردن به موسیقی کلاسیک و موسیقی متن، می‌توانید به سایت والاموزیک سری بزنید؛ هرچند برای دانلود موسیقی‌ها باید هزینه بپردازید اما پخش آنلاینشان رایگان است. 

معرفی کتاب‌ها و پادکست‌های قدیمی دکتر آذرخش مکری هم در آپارات در دسترس است. 

آپدیت سی‌ام دی ماه: 

مخزن‌های برنامه‌نویسی در زمان قطعی اینترنت به روایت چرتک‌بلاگ به این شرح است. 
آپدیت اول بهمن ماه:
ویکی‌پدیای فارسی به عبارتی آفلاین را از طریق دو تا از لینک‌هایی که چرتک‌بلاگ گذاشته‌بود پیدا کردم. آخرین بروزرسانی این لینک که به نظر می‌رسد قدیمی‌تر است، خرداد 1403بوده و این لینک که به‌روزتر است تا تیرماه 1404 را پوشش می‌دهد. 
۲۲ دی ۰۴ ، ۱۲:۴۵ ۹ نظر
فانوسبان

روزنه‌ای به دنیای موراکامی

موراکامی و معروفی دو نویسنده‌ای هستند که آثارشان را بیشتر از هر نویسنده‌ی دیگری می‌پسندم و با اینکه تا به حال بارها از معروفی و داستان‌هایش در وبلاگ نوشته‌ام، موراکامی و کتاب‌هایش تقریبا مسکوت مانده‌اند. شاید علت آن غرابت کارهای موراکامی باشد و همینطور اینکه موراکامی را خیلی قبل‌تر از معروفی می‌شناختم و بعضی از بهترین رمان‌های موراکامی را چندین سال پیش خوانده‌ام. 

هاروکی موراکامی نویسنده‌ی پرکار هفتاد و دو ساله‌ای است. آثارش به چندین و چند زبان ترجمه شده‌اند و هم در ژاپن و هم در کشورهای انگلیسی زبان محبوب است. پای داستان‌های موراکامی به ایران هم باز شده؛ هرچند بیشتر ترجمه‌هایی که تا به حال از کارهای موراکامی خوانده‌ام نتوانسته‌اند آنطور که باید و شاید قریحه و روح داستان را به قالب زبان فارسی درآورند؛ هم به خاطر سانسور و ممیزی، و هم به خاطر اشتباهات مترجم‌ها. 

کاریکاتور بالا عناصر آثار مختلف موراکامی را در قالب یک بازی نشان داده و حکایت از فضای عجیب و غریب داستان‌های موراکامی دارد. اشتباه نکنید؛ کارهای این نویسنده «فانتزی محض» نیستند بلکه معمولا حاصل تلفیق عناصری جادویی با واقعیت زندگی روزمره‌ هستند: به عبارتی «رئالیسم جادویی». سؤالی که برای یک خواننده‌ی فارسی زبان از همه جا بی‌خبر پیش می‌آید این است که باید از کجای این کلاف سردرگم شروع کرد؟ پیشنهاداتی که در ادامه نوشته‌ام بر اساس دو مطلب، یکی از وبسایت Books & Bao و دیگری از وبسایت Penguin Books است و برای طیف‌های مختلفی از کتاب‌خوان‌ها ترتیب داده‌شده و توضیح یا تجربه‌ای شخصی هم به هر کدام اضافه کرده‌ام. ضمنا لینک دانلود نسخه‌ی epub انگلیسی کتاب‌ها هم ضمیمه شده‌است1 ...

ادامه مطلب...
۰۹ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۵ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فانوسبان

منظومه‌ای از بدبیاری‌ها

هر قصّه‌ای از یک جایی شروع می‌شود. داستان ویولت، کلاوس و سانی بودلیر هم از روزی شروع می‌شود که یک روزِ ابری در ساحل، خبر سوختن خانه‌شان در آتش و درگذشت والدینشان را از یک متصدی امور بانکی می‌شنوند؛ مردی به اسم آقای پُو که قرار است تا رسیدن ویولتِ چهارده‌ساله به سن قانونی، حساب و کتاب داراییِ به ارث رسیده‌ و قابل توجه‌شان را نگه دارد و در این چهارسال آن‌ها را به سرپرستی نزدیک‌ترین قیّم‌شان بسپارد. قیّمی که قلّابی از آب درمی‌آید و در اصل نقشه کشیده تا خودش را به عنوان یکی از نزدیکان بودلیرها جا بزند و ارثیه‌شان را بالا بکشد؛ بازیگری ناشی و کشتی‌شکسته‌‌ به اسم کُنت اُولاف. داستان‌، یک راوی به نام لِمونی اسنیکت هم دارد که از همان اوّل کار، مرتّب هشدار می‌دهد که این قصّه آخر و عاقبت خوشی ندارد و سرگرمی‌های خیلی بهتری به جای دنبال‌کردن زندگی بودلیرها هست و ترجیحا و اگر اجباری در کار نیست، بهتر است برویم پی کار خودمان!

داستان زندگی یتیم‌ها بال و پر باز می‌کند و پای یک سازمان مخفی به اسم .V.F.D به زندگی بودلیرها باز می‌شود و چندین و چند شخصیت می‌آیند و می‌روند ... در اصل در دنیای داستان‌ها سیزده کتاب طول می‌کشد تا قصّه به «آخر» برسد. داستان‌های دنباله‌دارِ A Series of Unfortunate Events مجموعه‌ای داستانی به قلم دنیِل هندلر است که در ایران با عنوان «ماجراهای بچه‌های بدشانس» توسط نشر ماهی منتشر شده‌است. مجموعه‌ای که جزو کتاب‌های کودک و نوجوان به حساب می‌آید؛ ولی با لحن خاص طنزی تلخ که در کتاب‌های با مخاطبان کم سن و سال، کمتر به چشم می‌خورد.

با اینکه اقتباس قدیمی‌تری از این کتاب‌ها در قالب یک فیلم سینمایی با بازی جیم کری ساخته‌شده و خیلی‌ از هم سن و سال‌های من آن را دیده‌اند و یادشان هست، آشنایی من با سری حوادث ناگوار از راه سریال تازه‌تر و خوش‌ساختِ سه فصلی‌ای بود که از سال 2017 تا 2019 از شبکه‌ی نتفلیکس پخش شد. سریالی که در آن نیل پاتریک هریس (بازیگر نقش شخصیت بارنی در سریالِ کمدی How I Met Your Mother) نقش کنت اولاف را ایفا می‌کند و ضمنا نویسنده‌ی کتاب‌ها روی ساخت تک تک قسمت‌ها نظارت داشته؛ پس اقتباسی وفادار به داستان کتاب‌هاست. 

کتاب‌ها را نخوانده‌بودم تا با شخصیت‌ها خاطره داشته‌باشم و شاید اگر قرار بود منِ تنها پای سریال بنشیند، بعد از چند قسمت به بهانه‌‌ی کودکانه بودن بی‌خیالش می‌شدم؛ ولی از آنجایی که روی مبل دو نفره نگاهم به قضایا فرق می‌کند، چندین و چند شب، دو نفری نشستیم به تماشای افت و خیز داستان بودلیرها و از آن لذت بردیم. شاید اگر کسی یا کسانی را سراغ دارید که بودن با آن‌ها مساوی با تماشای زندگی از پشتِ عینکی رنگی‌تر است یا اگر چنین عینکی به چشم دارید (که خوشا به حالتان!)، داستان زندگی بودلیِرها را با شور و شوق و کمی غم دنبال کنید. تبار غم این سریال به ساکنین سرزمین‌های گرم گذشته برمی‌گردد، مثل غم غروب روزی که فردای آن قرار است از خانه‌ای پر از خاطرات دوران کودکی اسبا‌ب‌کشی کنید.

راستش این پست هم از آن پست‌های پیش‌نویس‌ِ در شُرُف محتوم شدن بود که با کوتاه‌کردن آن به زندگی برش می‌گردانم. می‌خواهم سخن را کوتاه کنم و صرفاً به یکی از سکانس‌هایش اشاره کنم.

 

در پایان هشتمین قسمت از فصل دوم، بودلیرها از دست مردم و پلیسی که آن‌ها را به چشم قاتلینی متواری می‌بینند، به صندوق عقبِ ماشینِ دشمنِ خونینشان پناه برده‌اند. در آن لحظه برای آن سه نفر، جز امید و خواهر و برادرشان چیزی نمانده‌است. سرها را به هم نزدیک کرده‌اند و از سوراخی در بدنه‌ی ماشین به آسمان شب نگاه می‌کنند و لمونی اسنیکت در پس‌زمینه می‌گوید:

گاهی اوقات زندگی به نظر یک داستان غم‌انگیز میرسه که نویسنده‌ای بی‌رحم و نامرئی داره اونو برای سرگرمی قلم می‌زنه. احساس خوشایندی به آدم دست نمی‌ده، ولی چاره‌ی دیگه‌ای هم نیست.

راست می‌گوید؛ ولی یک روز، وقتی که همه‌ی غم‌ها و دردها در ته اقیانوس ته‌نشین شده‌اند؛ من و تو روی ساحل شنی نشسته‌ایم و یاد گذشته می‌افتیم. زندگی بعضی وقت‌ها خیلی بی‌رحم است، می‌دانم؛ ولی می‌گذرد، مطمئن باش. کافی است شانه‌ به شانه‌ی هم کمی آرام بگیریم و ستاره‌های دریایی را با عینکِ رنگی‌ترمان تماشا کنیم. 

۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۷:۵۶
فانوسبان

برای King Lear

نمایشنامه‌ی «لیرشاه» شکسپیر را نخوانده‌بودم و حتی از پیرنگ داستانش خبری نداشتم. به شوق تماشای ایفای نقش لیرشاه توسط آنتونی هاپکینز، خاک آن آرزویِ قدیمیِ بیشتر سردرآوردن از آثار شکسپیر را کمی گرفتم. فیلم تلویزیونی King Lear که در سال 2018 میلادی از شبکه‌ی BBC Two پخش شده، اقتباسی است دلنشین، خوش‌ساخت، وفادار به متن نمایشنامه و در عین‌ حال نوآورانه. وقایع در دنیای امروز تصویر شده‌اند؛ سربازها اسلحه دارند، ارباب‌ها ماشین‌هایی گران‌قیمت و دیپلمات‌ها کراوات؛ امّا سازندگان فیلم با این فضاسازی‌شان حامل پیام مهمی‌اند: اینکه مهم نیست این چرخ چند دور بزند؛ حرف‌ها همان‌اند ... آدم‌ها همان‌اند ... و  قصّه‌ها همان‌.

و دو یادگار از متن نمایشنامه‌ی شکسپیر که دیالوگ‌های فیلم هم بودند، ضمیمه‌ی این پست می‌کنم:

 ...When we are born, we cry that we are come to this great stage of fools

گریه‌مان در آن لحظه‌ای که چشم به این دنیا می‌گشاییم، به خاطر دیدن این صحنه‌ی نمایش پر از حماقتِ دیوانه‌هاست ...

.Men must endure their going hence even as their coming hither

.Ripeness is all

آدمی همانطور که آمدنش به این دنیا را تاب آورده و انتخابی در آن نداشته، باید مرگ را نیز بپذیرد و تا رسیدنش صبر کند. 

وقتش که برسد، هر پیش‌‌آمدی که باید، رخ می‌نماید.

می‌توانید متن نمایشنامه‌ی «لیرشاه» شکسپیر و معادل‌های امروزی و ساده‌تر انگلیسی آن را در این لینک مطالعه کنید. 

۰۹ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فانوسبان

برای Jojo Rabbit

فیلم سینمایی Jojo Rabbit روزنه‌ای بود در این روزها؛ روزنه‌ای برای تنفس غمی گرم و گاهی خندیدن و گاهی گریستن. Taika Waititi ، کارگردان و نویسنده‌ی این فیلم سینمایی، روزهای پایان عمر رژیم آلمان نازی را از دریچه‌ی چشمان یک کودک تصویر کرده، بچه‌ای که در بستر پروپاگاندایی* با محوریت یهودی‌ستیزی و نژادپرستی بالیده، امّا فیلم می‌خواهد یادمان بیاورد که او هنوز ده‌سال دارد؛ پس امیدی برایش باقی است. برای او همه چیز مثل یک بازی است. جُوجُو در ظاهر به آرمان‌های نظام وفادار است امّا هنوز از «مرز» نگذشته، هنوز حاضر نیست دستش به خون آلوده شود. اگر قرار بود این فیلم را فیلمسازانی دیگر و در ژانر درام بسازند، اینطور ویژه و دلنشین از آب در نمی‌آمد. شاید این فیلم بیشتر از هر فیلم دیگری که درباره‌ی جنگ‌جهانی دوم و آلمان نازی و هیتلر ساخته شده، «رنگ» دارد؛ دکوراسیون خانه، طبیعت و لباس‌ها ترکیبِ رنگی دلنشین دارند، رنگ‌هایی شاد، رنگ‌هایی زنده، همه برای اینکه بیننده تا آنجا که ممکن است در دنیای جُوجُو قدم بردارد. هیچ سکانسی از مرگ یک انسان یا چهره‌ی یک انسان مُرده در طول این فیلم دیده نمی‌شوند؛ امّا لازم نیست برای درک مرگ، برای نشستن به سوگ مُرده‌ها، چهره‌ها را دید. یک جفت کفش یا صدای شلیک گلوله کافی است. 

از داستان فیلم بیشتر از این نمی‌نویسم و تحلیلی هم نمی‌کنم؛ فقط خواستم با پُستی، در گوشه‌ای از فانوس، این نور هم حضور داشته‌باشد. Jojo Rabbit برای نمایش له‌شدن کودکی زیر چرخ‌دنده‌های جنگ است، زیر آرمان‌های پوچ سوداگران، آن هم با لحن طنزی تلخ. کشتن زیبایی جرم بزرگی است؛ ولی کشتن «نگاه»ی که زیبایی را می‌بیند جنایتی غیرقابل وصف است. ای کاش ما انسان‌ها «کودکی» را قربانی نکنیم ... و همچنین این فیلم برای یاد کردن از انسان‌هایی است که معمولا نادیده گرفته می‌شوند، افرادی را می‌گویم به ظاهر در خدمت تاریکی‌ امّا قلباً سربازی از جبهه‌ی نور. تماشایشان برایم خاطره‌هایی را از سریال «ارتش سرّی» زنده کرد.

پ.ن: در این فیلم، نقل‌قولی از ماریا ریلکه، شاعر آلمانی، ذکر می‌شود: (ترجمه‌ام از زبان انگلیسی و به شیوه‌ی آزاد است )

هر پیشامدی را پشت‌سر بگذار 

زیبایی را و هراس را

بپوی و بپیما

هیچ احساسی پایان راه نیست.

* پروپاگاندا ( Propaganda ) اصطلاحا به شکلی از تبلیغات و اطلاعات با اهداف سیاسی اطلاق می‌شود که معمولا گمراه‌کننده یا اغراق‌آمیز است. 

۲۱ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۱۱ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فانوسبان

رفیق

خیلی از فیلم و سریال‌بین‌ها، اگر تماشا نکرده باشند، حداقل اسمش را شنیده‌اند... سریال Rick and Morty ... داستان ماجراجویی‌های پدربزرگ نابغه‌ی دانشمندی به اسم ریک و نوه‌اش مورتی در نقاط مختلف کیهان. بعضی‌ها آن را با شخصیت‌های Back to the Future مقایسه کرده‌اند، با این تفاوت که اینجا خبری از سفر در زمان نیست، بلکه سفر به هرمکانی و حتی ابعاد دیگر و دنیاهای موازی با «تفنگ پُرتال» ریک ممکن می‌شود. 

این پست برای معرفی نیست، روزنه‌ای است به قسمت دوم چهارمین فصل سریال که دیروز پخش شد. اگر بیننده‌ی پای ثابت هستید و هنوز به خاطر قطعی اینترنت خارجی نتوانسته‌‌اید دانلودش کنید، به سایت دانلودها سری بزنید.

این سریال برای خندیدن و گاهی فکر کردن به همه‌ی مسائلی است که ما آدم‌ها برای خودمان بزرگ کرده‌ایم در حالیکه زیاد مهم نیستند ... و برای حتی چند لحظه هم شده، دیدن دنیا از دریچه‌ی چشمان ریک؛ کسی که با ذهن و خلاقیت سرشار و دسترسی به علم و تکنولوژی گسترده، به دورترین جاها رفته، غیرممکن‌ترین کارها را کرده و بیهودگی دنیا را تا مغز استخوانش حس کرده. هر قدر صفت فوق بشر بودن و شکست ناپذیری برازنده‌اش باشند، در گرداب احساسات انسانی و تنهایی خودش هم گرفتار است ... بارها با خوردن ضربه‌ای احساسی تا خرخره مست می‌کند و می‌بینیم پشت آن غرور، چه انسان لگد خورده‌ای کز کرده. هم‌نشینی عجیب خنده و غم در این سریال بی‌نظیر است ... و این قسمت از بهترین مصداق هاست برای جمله‌ی قبل.

من خوش شانسم چون دوستان خوبی دارم. دوستانی که حرف‌های نگفته‌ام را هم می‌فهمند ولی به رویشان نمی‌آورند، و اگر غیرمستقیم اشاره‌ای بکنند، به این خاطر است که می‌خواهند کمکم کنند. حتما می‌رنجند که حرف‌هایی هست و من بهشان نمی‌گویم ... ولی برعکس تمام صفات برون‌گرایم، من در برخی مسائل درونگرایی عجیبی دارم ... و آن‌ها هم این صفت مرا درک می‌کنند. امیدوارم در شرایطی مشابه چنین حدی از درک متقابل داشته باشم.

هیچ چیز خوبی تا ابد دوام نمی‌آورد. این را خوب می‌دانم ولی نادیده می‌گیرم. شاید راز زندگی‌ای کمی شادتر همین است ... نادیده گرفتن ناپایداری‌ها و سختی‌ها و کتک‌ها و سگ‌دو زدن‌ها و گریستن‌ها و شکستن‌ها و مرگ‌ها. امید دروغ بزرگی است که به خودمان می‌گوییم ولی که گفته همیشه حرف راست، درست است؟

پ.ن: ای کاش ‌آدم‌ها به جای حرف زدن، آواز می‌خواندند یا ساز می‌زدند. کاش من به جای حرف‌زدن...

قطعه‌ای آرام بشنویم از Ghostly Kisses در میانه‌ی این هیاهو ...

دانلود

۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۵:۲۷ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فانوسبان

سرد

در سریال کوتاهی به اسم « مدیر شب » ، تام هیدلستون در بخشی از خط زمانی سریال ، نقش یک مدیر شیفت شب شعبه‌ای از هتل‌هایی زنجیره‌ای را ایفا می‌کند که یک تراژدی را در شعبه‌ی قاهره پشت سر گذاشته ، چهار سال گذشته  و حالا در شعبه‌ای در ارتفاعات سوئیس مشغول به کار است . جایی که کوه و برف و سکوت همه جا سایه افکنده . ما هیچ وقت نمی‌فهمیم که آیا انتقالش به سوئیس انتخاب خودش بوده یا اعزامش کرده‌اند ؛ اما اگر انتخاب خودش بوده کاملا درکش می‌کنم . 

شاید چون متولد زمستانم ؛ شاید به یاد سفرهای کم رنگ گذشته با خانواده و برف‌های کنار جاده‌ها و احتیاط‌ها و زنجیر چرخ ها ؛ شاید چون سرمای اردبیلی که خیلی‌ها در « سمفونی مردگان » تنها وصفش را می‌خوانند ، من با تمام وجود حس‌ کرده‌ام ؛ شاید چون عاشق برگشتن از امتحانات دی ماه راهنمایی و دبیرستان به خانه و تماشای سریال‌های ( بخوانید قهرمان‌های ) مورد علاقه‌‌ام بودم  ؛ شاید چون برف همیشه به نظرم پاک است ، و می‌توانید منظره‌ای انتخاب کنید که کیلومترها سفید باشد بی لکه‌ای گِل ؛ شاید چون ساکت است ؛ شاید چون سرد است ؛ شاید چون تکه‌ای از آسمان است که زود زیر زمین پنهان نمی‌شود ، می‌توانید لمسش کنید ، با تمام وجود حسش کنید و او بماند ؛ شاید چون مثل آب ، آینه نیست که بازتاب ظاهرتان را به رخ بکشد ، نقاشی سفیدی است که هر کس باطنش را در آن می‌بیند ... هرچه که هست من عاشق برفم و زمستان را خیلی بیشتر از باقی فصل‌ها می‌پسندم ... و شاید چون پایانم است ، آرزوی پنهانی که با سفیدی گاه و بی‌گاه موهایم از سر بیرون می‌زند : آرام گرفتن در برف . که در معبد سرد زمستان ، غسلم دهند و بعد لابه‌لای بلورهای برف ، پیکرم را بسوزانند . 

سرما را ، گرمای درون است که جذاب می‌کند . شعله‌‌ای به خُردی یک انسان دربرابر بادی به عظمت یک آسمان . هنری ورزلی کسی بود که قطر جنوبگان را ، با پای پیاده پیمود . اولین و تا به حال تنها نفر است . آدم‌های عاقل از خودشان یا دیگران می‌پرسند چرا کسی باید این کار را بکند ؟ که چه ؟ اما من او را می‌فهمم . هم آن آرزوی به قدمت خاطراتش را می‌فهمم که اراده‌اش را صیقل می‌زد ، هم آن شوق ناگفته‌ی به برف و یخ را که ترس از مرگ را خاموش می‌کرد . از معدود داستان‌هایی است که حاضرم بارها و بارها درباره‌اش حرف‌ها بخوانم و بشنوم ( اگر هوس کردید ، این پادکست را گوش دهید ) من آدم عاقلی‌ نیستم . من آدم حساسی هم نیستم . من جایی آن وسط ها مانده‌ام . همین است که تا به حال فقط خیال کرده‌ام و هنوز نرفته‌ام . 

اما این روزها خیلی بیشتر از قبل می‌خواهم بروم . شاید به خیال ختم نشود . این بار اگر بروم ، عقب می‌روم ، به آغوش پاییز . من زمستان را درونم دارم ، لازم است کمی هم سمت تابستان بروم ... شاید حتی در نهایت به بهار برسم . وقتش است آب شوم . شاید واقعا پیاده تا آخر قصه بروم و ... وزیر شوم ، و با این وجود روزی مات شوم . مهم نیست . آن روز دیگر پیاده نیستم .  

امروز ، روز جهانی حافظ است ، فال گرفتم . آخر شعرش گفت « در این باغ ، ار خدا خواهد ، دگر پیرانه سر ، حافظ / نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد » ... خیلی وقت است که آسمانی فکر کردن یادم رفته . خلاف عقل گفتن سنت شکنی است ؛ بگذار یک روز سنت‌های رگه‌ی منطقی‌ام را فراموش کنم و خوش باشم با خیال اینکه حافظ بالاخره همای سعادت را به دام انداخت . آن دُردی کش پیر ، آن شمع خلوت سحر ، بالاخره به صبح رسید و رفت آنجا که باد صبا می‌رود . بگذار برایش آرزو کنم ... دعا کنم . روحت شاد حافظ ، شاد .

پ.ن : سطر ماقبل آخر تلمیحی داشت به بیت « تو همچو صبحی و من شمع خلوت سَحرم / تبسمی کن و جان ببین که چون همی‌سپَرَم » 

۲۰ مهر ۹۸ ، ۱۶:۲۰ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فانوسبان

برای Mrs. Doubtfire

زندگی آدم بزرگ ها ، دنیای عجیبی است ! سال ها طول می کشد تا با قوانین و مقررات از پیش تعیین شده ای انس بگیریم که مثل موجوداتی باستانی ، و در طول سالیانی دراز رشد کرده اند ؛ سازه ی رسوماتی که وقتی سرمان را بالا میگیرم تا تهش را ببینیم ، به جایش سرگیجه میگیریم ! و بعد ، ما هم در خدمت همین قوانین عجیب و غریب ( یا عادی ؟! ) می شویم ... و قاتل دنیای ساده ولی بی محدودیتی که در آن هر کودکی در خیال گریزپایش میتواند هرکه و هر کجا که می خواهد باشد ، خواسته های کوچک ولی زیبایی دارد ، کنجکاویش سیری ناپذیر است و برای او ، بدترین دعوا ها هم با یک معذرت خواهی تمام می شوند . 

داستان نویس ها و دیگر هنرمندان به نظرم «آدم بزرگ» هایی هستند که هنوز بخشی از روحیه ی خیال پردازی کودکانه شان را شعله ور نگه داشته اند . واقعیت این است که همه ی ما ، این روحیه را داریم ولی بعضی در اتاق پذیرایی بالاخانه مان ، جلوی چشم نگهش داشته اند ؛ و بیشترمان در انبار نمناک زیر زمین ناخودآگاه . 

نمی دانم رابین ویلیامز در زندگی واقعی خودش چطور آدمی بوده ، ولی می گویند همیشه بارقه هایی از خالق در مخلوق هست . مگر هر مخلوقی قبل از همه چیز ، در خیال خالق نقش نبسته بود ؟ ... و بازیگری هم عناصر خلق را دارد ... باران که در بیابان ، شکوفه نمیدهد . رابین ویلیامز هم روحیه ی رنگارنگ کودکی را حفظ کرده بود . او در طول دوران کاری اش ، به لب ها لبخند بخشید و به قلب ها احساس . به نظر من همین میراث برای زندگی یک نفر کافی است .

تکه ای دیگر از کار های دوست داشتنی او ، امروز در خاطراتم نقش بست . خانم Doubtfire فیلمی بود که  یادم نمی آید قبل از دیدنش ، آخرین بار کی بود که هم در طول یک فیلم سینمایی بار ها خندیدم و هم متأثر شدم . دوست داشتنی است و به هر کسی که به دنبال یک کمدی ناب آغشته به درام است ، پیشنهادش میکنم . 

 

پ.ن : چند وقتی است این واقعیت که بیش از حد پشت استعاره ها پنهان می شوم آزارم می دهد . گاهی فکر میکنم خوب است و گاهی بد . هیچ سکه ای روی لبه نمی ایستد ، یک روز من هم مجبورم یک رو را انتخاب کنم ...  یا شاید هم تا ابد سقوط کنم ...

 

۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۲۷ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فانوسبان