بار هستی

نیچه در اندیشه‌ی «بازگشت ابدی» خود بر این باور بود که هر لحظه و هر عمل انسان، بارها و بارها تا بی‌نهایت تکرار می‌شود؛ و این باری بس سنگین بر دوش آدمی است؛ چون این ماییم که انتخاب می‌کنیم کدام انتخابمان تا ابد بر لوحِ سرنوشت و سرگذشت ما و دنیا حک شود. و در نقطه‌ی مقابل این اندیشه، سبکی هستی را داریم؛ که زندگی فقط و فقط یکبار رخ می‌دهد، و انتخاب‌های ما در مقیاس کیهانی، سبک‌تر از پَر است. 

عنوان کتاب «بار هستی» (ترجمه‌ی صحیح‌تر آن: «سبکیِ طاقت‌فرسای هستی») از همین جا سرچشمه می‌گیرد و نویسنده در همان ابتدای کتاب توضیحی مختصر درباره‌ی این سبکی و سنگینی می‌دهد. کدام بهتر است؟ سبکی یا سنگینی؟ 

مطالعه‌ی «بار هستی» در ادامه‌ی پروژه‌ای شخصی برای تمام کردن کتاب‌های نیمه‌تمام کتابخانه‌ام رقم خورد. دو هفته پیش که کتاب را به قفسه برگرداندم، مطمئن شدم که یک روز دوباره سراغ این کتاب برمی‌گردم. رمانی که دم از مفاهیمی عمیق می‌زند؛ از تنهایی، عشق، وطن‌پرستی، قوا و ضعف، زیبایی، سبکی و سنگینیِ زندگی می‌گوید و ما را در سفری با چهار شخصیت عمده‌ی داستان؛ یعنی توما، ترزا، سابینا و فرانز همراه می‌کند. 

قصّه‌گویی کوندرا خاص و دوست‌داشتنی است و بارها با خواننده به شکلی مستقیم ارتباط می‌گیرد؛ انگار خواننده نظاره‌گر نمایشی جذاب باشد و راوی (نویسنده) دیوار چهارم را در چندین و چند موقعیت بشکند تا رودررو با تماشاچی گپی بزند. حتی در میانه‌ی رمان به انگیزه‌هایش از نوشتن این داستان، نحوه‌ی تولد شخصیت‌ها و دیدگاهش نسبت به آن‌ها و زندگی‌شان می‌نویسد، بی‌آنکه به پیوستگی داستان لطمه‌ای وارد شود. و با اینکه فیلسوف یا روانشناس نیست؛ چه خوب روان و افکار را موشکافی می‌کند ...

ادامه مطلب...
۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۸ ۲ نظر
فانوسبان

چای در والمان، به هوای باران

خواب‌آلوده صدای باران را شنیدم. بعد انگار که قطره‌ها به جای زمین به صورتم بپاشند، از خواب بیدار شدم ... «نیمه‌بیدار» شاید لفظ بهتری باشد. زودتر از معمول حاضر شدم و صبحانه‌ی مختصری خوردم و از خانه بیرون زدم. خودآگاه من در مرز خواب با بیداری بود، انگار که در رؤیایی شیرین راه بروم. پشت فرمان بودم و برف‌پاک‌کن چپ و راست می‌رفت تا مرا در این خلسه نگاه دارد. هیچ صدایی در پس‌زمینه نبود، نه موسیقی، نه رادیو، نه گفت و گو. فقط صدای خلوتِ خیابان‌ها و باران می‌آمد. همه‌ی چراغ‌ها سبز می‌شدند، همه‌ی ماشین‌ها کنار می‌کشیدند. انگار نیرویی ماورایی راه را برای من باز می‌کرد؛ من موسی در سبد بودم و نیل مرا پیش می‌راند. 

به والمان که رسیدم، درست روبروی خروجی کوچه‌ی ارگ، زیر بیدهای مجنون، بین دو ردیف ماشین که تا چندین متر آن طرف‌تر چیده‌شده‌بودند، یک جای پارک بود. ترمزِ دستی را که کشیدم، کوله‌ را به دوش انداختم و راه افتادم سمت خیابان طالقانی. همچنان نیمه‌بیدار بودم. برخلاف سکوت ماشین، حالا صداهایی از هندزفری پخش می‌شد که یادم رفته چه و از که بود. باران نم‌نم می‌بارید و هنوز چتر لازم نبود. چند صد قدم که رفتم، صدای دستگاهی که نمی‌دانم اسمش دژبر است یا پیکور، موسیقی را مثل آسفالت شکافت. در حال راه رفتن و چند قدم مانده به آن دستگاه سرم گرم تماشای کارگرها بود، بهشان که رسیدم حوصله‌ام سر رفت و سر برگرداندم، دیدم درست روبروی کتابفروشی دهخدا ایستاده‌ام. هنوز زنجیر‌هایش (شما بخوانید چشم‌هایش) را کامل باز نکرده‌بود. داخل رفتم. یکی از کارگرها فحش رکیکی به یکی از عابرین خیابان داد و حس کردم حالاست که از خواب بیدار شوم و آرامشم طوفان شود؛ ولی نشد. یک زن پشت میز نشسته‌بود؛ احتمالا دختر یا نوه‌ی دختریِ صاحبِ کتابفروشی. شروع کردم به گشت زدن بین قفسه‌ها و دو تا کتاب برداشتم: یک کتاب که به خاطرش این همه راه آمده‌بودم و دیگری هم سوغاتی. برادرِ کتابِ اول را از کیفم درآوردم و چند صفحه را مطابقت دادم تا ببینم ترجمه‌ی تازه‌ی آن می‌ارزد یا نه ... می‌ارزید و به نظرم بهتر آمد. در همان حال بودم که مردی سن و سال گذشته با کت خاکستری و شال گردنی قرمز و یک کلاه بر سر (که فکر کنم اسمش کلاه بِرِه است) داخل آمد. زنِ پشت میز سلامی داد و از جا بلند شد، گویا همدیگر را می‌شناختند. گفت و گویشان را دقیق نشنیدم؛ ولی انگار نویسنده بود و سراغ یک کتاب آمده‌بود. شنید که دارم کتابی از کازوئو ایشی‌گورو می‌خرم. پرسید کدام یک از آثارش را خوانده‌ام. برایش دو تا را شمردم و کمی با هم از «بازمانده‌ی روز» با ترجمه‌ی نجف دریابندری تعریف کردیم. بعد گفت ژاپن چهار نویسنده‌ی معاصرِ صاحب نام دارد که زیبا می‌نویسند. گفت موراکامی؛ از زبانم دررفت که او را در حد پرستش دوست دارم. گفت ایشی‌گورو؛ زبانم را نگه داشتم که با اینکه اسم و رسمش ژاپنی است، ولی بیشتر اهل انگلیس است تا ژاپن. گفت کوبو آبه که کتابی ازش نخوانده‌بودم. اسم چهارمی یادش رفته‌بود. 

پرسید «زن در ریگ روان» از کوبو آبه را خوانده‌ای؟ گفتم نه. گفت فوق‌العاده است. سرش را سمت خانم پشت میز گرداند و پرسید که آن کتاب را دارید؟ خانم هم به تبعیت از سؤال او چند دکمه را فشرد و در مانیتور دقیق شد و گفت نه؛ تمام شده. 

بعد گفت سر و کار این چهار نویسنده با رئالیسم وهمی (همان رئالیسم جادویی خودمان) است و مغزهای با تخیل معمول چندان از آن‌ها لذت نمی‌برند، گریزی به داستایوفسکی زد که در رمان «برادران کارامازوف» نزدیک شصت صفحه از داستان در ذهن ایوان می‌گذرد و همان تخیل‌های معمولی با خواندنش دیوانه می‌شوند و همان بهتر که بالزاک بخوانند. من (همچنان خواب‌آلوده) سر به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دادم. حرف‌هایش که ته کشید (یا به احتمال بیشتری چون وقتش تنگ بود) خداحافظی کرد و رفت. 

پرسیدم و گویا آن مرد عبدالمجید نجفی، از نویسندگان نام‌آشنای تبریز بوده و برای خریدن یک نسخه از آخرین کتاب خودش، «جعبه سیاه نویسنده» آمده‌بود. کنجکاو شدم ببینم چطور می‌نویسد، ولی دو نسخه‌ی باقی‌مانده‌ی «جعبه سیاه نویسنده» در انبارِ کتابفروشی، زیر تپه‌ای کتاب دفن شده‌بودند و عزمی برای کندن نبود. بعدتر که در اینترنت گشتم، فهمیدم «جعبه سیاه نویسنده» در حقیقت جلد دوم از یک سه‌گانه است؛ پس اصولا باید از جلد اول آن که اسمش «روزگار مه‌آلود جابر» است قصّه را شروع کنم ... یک جورهایی دوباره دست تقدیر منِ خواب‌آلوده را در مسیری درست به پیش رانده‌بود.

زیر چتر در باران، پیاده به والمان برگشتم. هر از چند گاهی دستی که چتر را چسبیده‌ و از سرما کرخت شده‌بود، با دست دیگر که داخل جیبِ هودی گرم‌مانده‌بود عوض می‌کردم؛ و با وجود این کرختی، سرما دلنشین بود. دنبال کافه‌ای گشتم تا بتوانم در خلوتش کمی کتاب بخوانم. کرکره‌ی بیشترشان پایین بود و از بین یکی دو کافه‌ی باز، کافه الیت را پسندیدم. پشت میزی رو به خیابان نشستم و از تماشای باران لذت بردم. چای دمی سفارش دادم و هندزفری در گوش گذاشتم، پلی‌لیستِ باران اسپاتیفای را پخش و لای کتاب «فلسفه‌ی تنهایی» را باز کردم. خانمی داخل کافه شد، سلام کرد و از من پرسید «آقای پیری؟!» و من گفتم نه من نیستم و بعد که متوجه شد مرا با کسی دیگر اشتباه گرفته، با آقای پیری تماس گرفت و فهمید کافه را اشتباه آمده. پیری ... کاش موهای ریخته‌ی سر مثل برگ‌های خزان، در سالی نو دوباره سبز می‌شدند ...

چای دمی خوش‌طعمی را مزه می‌کردم و درباره‌ی «جوهره‌ی تنهایی» می‌خواندم، و موقع فکر کردن، به منظره‌ی بارانی بیرون خیره می‌شدم. تازه تازه ذهنم داشت به خودش کش و قوس می‌داد تا از رخت خواب بیرون بیاید. صبح کم‌نظیری بود. مدت‌ها بود چنین صبح آرامِ خوبی را تجربه نکرده‌بودم. 

نزدیک نیم ساعت نشستم و سه استکان چای نوشیدم. انتظار داشتم صاحبِ کافه یک «حقِ سرویس» به خاطر اشغال کردن یک میز چهارنفره از من بگیرد؛ ولی برعکس، نه تنها پولی اضافه نگرفت، چای را هم با قیمتی مطلوب در مقایسه با دیگر کافه‌ها حساب کرد. تصمیم گرفتم کمی در شهناز قدم بزنم. هوا سردتر شده‌بود و باران شدیدتر.

درِ ماشین را که باز کردم، دیدم قطره‌ها روی لباسم رسوب می‌کنند و سفید رنگند. باران، برف شده‌بود. به نظرم جادویی آمد که اولین برفِ سال هزار و چهارصدِ تبریز که بارید، من در خیابان‌های والمان و شهناز قدم می‌زدم تا به «قدمِ نورسیده» خوشامد بگویم. برف همیشه برایم نماد پاکی بوده و هست؛ و من آن روز تطهیر شدم.

و گریزی به امروز که یک بیت از یکی از شعرهای قدیمی‌ام را به یاد پنجشنبه کمی عوض کردم:

«تو رؤیای آذر تو برف خزان / منم دفن بهمن به سودای خواب»

حرف‌هایی هم بود که دلم می‌خواست در کنار هدیه، به شکلی به دستت برسد. می‌توانستم لای کتاب برایت بنویسم؛ دیر به فکرم رسید.

گفتی با این هدیه گذر را سخت‌تر می‌کنم. راست گفتی. می‌ترسم آرامش این روزهایت را آشوب کرده‌باشم. قصدم این نبود. فقط می‌خواستم بدانی که یادم بود؛ که هنوز دوستت دارم. این هدیه بی‌چشم‌داشت بود؛ حتی اگر از قبل می‌دانستم که فرقی به حال سرنوشتمان نمی‌کند و همچنان قرار است هر کدام راه خودمان را بکشیم و برویم، باز هم این به قول خودم «یادگاری» را به تو می‌دادم.

حتی انتظار ندارم آن را به این زودی‌ها بخوانی. اگر گذاشتی یک گوشه‌ی قفسه‌ات بماند و خاک بخورد هم برایم قبول است. نه اینکه از خواندنش یا امیدی برای شروع دوباره‌ی رابطمه‌مان خوشحال نشوم؛ فقط می‌خواهم هر چه شد، بعضی محبت‌ها را ابراز کنم و گرهِ بعضی حسرت‌ها را از دلم باز. 

انگار که امید داشته‌باشم روزی اینجا را بخوانی می‌گویم؛ این‌ها را در قالب پیامی برایت نفرستادم، چون حس کردم فرستادنشان یعنی انتظار یک جواب و می‌شود همان «چشم‌داشت». شاید سکوت انتخاب بهتری باشد. 

۱۳ آذر ۰۰ ، ۱۹:۰۲
فانوسبان

دیهیم

* این پست در دهم آذرماه به روز رسانی شده‌است. 

دیروز دو میز دونفره را اشغال کرده‌بودم. من روی یک صندلی، کوله‌پشتی‌ام روی صندلی دوم و کیفِ تارم روی میز دیگر. زیادی بودم، خسته بودم، شکسته بودم.

کافئین با مزاج من سازگار نیست و همین انتخاب‌هایم را محدود می‌کرد. وقت شام بود ولی کسی جایی منتظرم نبود. یک نوشیدنی معمولی سفارش دادم و منظره‌ی پوچ ماشین‌های صف‌کشیده را از ویترینِ کافه تماشا کردم ولی فکر و احساسم با موسیقی‌هایی بود که از هندزفری پخش می‌شد ... نمی‌دانم چرا حس کردم روز مرگم هم قرار است این شکلی باشد. من آن روز تار به دوش و کوله به پشت، خیابان‌ها را در سرما گز خواهم کرد و بعد آرام آرام بارم را سبک می‌کنم؛ تارم را به یکی می‌سپارم و چند تا خرت و پرت داخل کوله را به یکی دیگر. و می‌میرم. 

امروز قطعه‌ای موسیقی از یک هنرمند روسی به نام Your Schizophrenia کشف کردم. در زمینه‌ای از پیانو، مونولوگی به زبان روسی و با صدایی دلنشین ادا می‌شود. منی که هزاران کار سرم ریخته، نزدیک دو ساعت با اینترنت ور رفتم تا ترجمه‌ای درست و حسابی از آن جمله‌ها سرهم کنم. اول دست به دامان یک وبسایت شدم که وعده می‌داد صدا را متن و بعد ترجمه می‌کند. معنی غیرقابل فهمِ متن باعث شد به توانایی‌اش شک کنم و فهمیدم چندین کلمه را اشتباه شنیده. شروع کردم به گشتن دنبال آن کلمات. تک به تک آن‌ها را آنطور که می‌شنیدم به زبان روسی برای google translate تکرار کردم تا شکل صحیحشان را نشانم دهد. بعد از چند موفقیت کوچک، جان به لب شدم. سرم درد می‌کرد و از اینکه این تلاشِ من مثل کلی تلاش دیگر عقیم مانده‌بود، اعصابم خرد شد. 

حالا دلم می‌خواهد پاراگراف اول آن مونولوگ را با وام گرفتن چند لغت و جمله از متن واقعی، به زبان خودم بنویسم. عنوان این قطعه Коронация است؛ که به زبان روسی یعنی «تاجگذاری». به نظرم هنرمند، «تاجِ مرگ» را می‌گوید:

برگ‌های خشکیده‌ی پاییز پیرامون من حلقه می‌زنند و با حالی نزار می‌رقصند. من متواضعانه دعوتشان را می‌پذیرم و همراهشان چرخی می‌زنم. دروازه‌ای پیش رویم است و ناامیدی گریبانگیرم شده. من یک آواره‌ام. از هر راهی بروم باز به این نقطه ختم می‌شود: ملاقات با آشنایی قدیمی؛ آشنایی که بی‌رحمانه برهنه می‌کند و می‌خشکاند ...

به روز رسانی دهم آذرماه: تیری در تاریکی پرتاب کردم و در صفحه‌ی Your Schizophrenia در اینستاگرام، پیامی برایش فرستادم. او هم در کمال شگفتی پیامم را خوانده، تشکر کرد و متن شعر را برایم فرستاد :) 

ادامه مطلب...
۰۹ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۹
فانوسبان

شمع

خیلی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا نه؛ اگر آره بفرستم یا نه؛ اگر باز هم آره کجا بفرستم. کلمه‌ها کم و زیاد شدند، جمله‌ها پاک و از نو آغاز شدند؛ عاقبت شد این نامه که سپردم به باد، شاید روزی به دستت برسد. 

شبِ هفده آبان امسال نوشتم:

و چه حیف که پوستم لمست را به خاطر ندارد تا در خواب‌ها، عصای سفیدم باشی. من یکبار هم دستت را نگرفتم و از هر خاطره با دستی خالی برگشتم ... شاید اثر انگشتانت در بیابان دستم معجزه می‌کرد و خیال سبز جاودانه‌ات از تَرَکی می‌رویید؛ و من دل خوش می‌کردم که میان دستانم شعله‌ای را در آغوشِ ابدی کشیده‌ام تا باد خاموشش نکند. 

بعضی شب‌ها مثل آن شب، حصار قلبم فرو می‌ریزد و در آینه‌ی جادو که خودم را ورانداز می‌کنم، لازم نیست سؤالی بپرسم؛ جوابش را می‌دانم. هنوز دوستت دارم. شب‌های دیگر تیره‌تر از آنم که خودم را در آینه ببینم؛ امّا همچنان اطمینان دارم که قلمروی با حدود و ثغورِ ابدی در قلبم داری. گاهی خیال می‌کنم چه می‌شد اگر آن شب، بی‌پروا احساسم را نمی‌گفتم ... شاید مدت‌ها رفیقِ صمیمی می‌ماندیم و خاطره‌های مشترک می‌ساختیم. رابطه‌ی ما را واژه‌ها خدشه‌دار کردند، و من زیادی حرف زدم و نوشتم؛ تقصیر من است، می‌دانم. ببخشید. 

اگر امشب کنارت بودم می‌گفتم خستگی‌ات را آرام از جارختی آویزان کنی و به یاد لحظه‌های خوبِ سالی که گذشت لبخند بزنی. آن لحظه‌ها را بنویسی، مرور کنی. لای عکس‌های موبایل و صفحه‌های دفتر خاطراتت دنبالشان بگردی. آدم‌های زیادی به زندگی‌ات نور بخشیده‌اند و می‌بخشند و از صمیم قلبم آرزو می‌کنم سالیان سال برایت بدرخشند؛ ولی من یکی از آن آدم‌ها نبوده‌ام.

به همین خاطر دلم می‌خواهد مرورشان کنی. حسشان کنی؛ خصوصا یکی‌شان را که سر پا ایستاده و پا به پای تمامِ لحظاتِ زندگی‌ات قدم برداشته و تابیده؛ فانوست را دریاب: خودت. تو هم چراغ راه خودت بوده‌ای و هم دسته دسته نور به انسان‌های اطرافت بخشید‌ه‌ای؛ حتی به منی که لیاقتش را نداشتم. و مطمئن باش فروغِ قلبِ تو، بازتابِ بی‌کرانی خواهد داشت.

چند وقت پیش از دوستی یک جمله هدیه گرفتم. گفت چند بار چند جا آن را دیده و خوانده و کمی خوشش آمده ولی کم‌اعتنا از آن رد شده؛ تا اینکه یک روز، شهودی ناگهانی به او دست داده و آن جمله را با تمام وجود حس و «زندگی کرده» ... و او را به شدت تکان داده:

درست است که زندگی غم‌انگیز و بیهوده است؛ امّا تنها چیزی است که داریم. 

من هم این جمله را چند جایی خوانده‌ و بعد فراموش کرده‌بودم ... ولی روزی که آن را هدیه گرفتم، در آن غور کردم. ورای تلخی ظاهری این جمله، در عمق آن بذر امیدی کاشته‌شده که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها هم خاموش نمی‌شود. امیدوارم روزی تو هم ورای ظاهرش همانی را حس کنی که من کردم. 

آرزو می‌کنم رؤیاها ببافی و به تن واقعیت بپوشانی. آرزو می‌کنم که از ته دل لبخند بزنی و زندگی را، این تنها داشته‌ی آدمی را، با تمام وجود بچشی. چاشنی لازم نداری؛ خودت و زندگی که باشید، کافی است. 

تولدت مبارک

۰۵ آذر ۰۰ ، ۰۰:۰۱
فانوسبان

کت واک

این فرسته نقد و بررسی نیست؛ یک یادگاری است. 

پنج دقیقه دیر کرده‌بودم. پا به خانه‌ی تئاتر تبریز گذاشتم و از پله‌ها پایین رفتم و با جمعیتی روبرو شدم که هنوز منتظر ایستاده یا نشسته بودند و خیالم راحت شد. آخرین سانسِ نمایشِ «Cat Walk» با حدود یک ربع تأخیر شروع شد. در گوشه‌ی ردیف جلو که جا گرفتم، سالن را به جا آوردم. قبلا هم یکبار برای تماشای یک نمایش اینجا آمده‌بودم؛ ولی «به یاد ماندنی» نبوده؛ طوری که تا قبل از امروز فکر می‌کردم این قرار است اولین تئاترِ حرفه‌ای باشد که حضوری تماشا می‌کنم. 

من همیشه دوست داشته‌ام و دارم که با یک اثر هنری در تنهایی و آرامش روبرو شوم. به همین خاطر است که چندان اهلِ سینما و تئاتر و کنسرت رفتن نیستم. محرک‌های صوتی و تصویریِ اضافه و حاضرین (که به نوعی، «نویز» محسوب می‌شوند) تجربه‌ی خالصانه‎‌ی اثر را برای من لکه‌دار می‌کنند. تئاترِ امروز هم از این قاعده مستثنی نبود؛ ناراحتی صندلی‌ها و دود سیگارِ بازیگرها را هم که به نویز اضافه کنی، سردرد و خستگی حالِ حاضرم توجیه می‌شود. با این حال حتی برای منی که پای ثابت تئاتر نیستم، معلوم بود که «کت واک» نمایشِ کارشده و متفاوتی است.

این نمایش به نویسندگی مهدی علیپور و کارگردانی علی کاظمی‌وند، اثری در ژانر سایکودرام است. طرح داستان این است که یک پروژه‌ی علمی تحقیقاتی به اسم پروژه‌ی J، به دنبال رسیدن به نوعی «کنترل» روی رفتارهای انسانی است. کنترلی که ممکن است دست خود انسان یا دست دیگری باشد، امّا هدفش ریشه‌کنیِ تعدی به حقوق دیگران و قتل و تجاوز و تخته کردن درِ همه‌ی زندان‌ها و مراکز بازپروری است و مهم‌تر اینکه انسان بالاخره بتواند با تنهایی خودش کنار بیاید؛ امّا انگار «عصیان» در ذات آدمی ریشه دارد و به این راحتی‌ها ریشه‌کن نمی‌شود. 

خاطراتِ روایی نمونه‌های انسانیِ این پروژه پاک شده‌اند و با این فرض که هر آنچه درونشان باقی مانده به «انسان بودنشان» لطمه‌ای وارد نمی‌کند، در سناریوهای مختلف قرار می‌گیرند (مثل یک موش آزمایشگاهی) تا «خودکنترلی»‌شان آزموده‌شود. در صنعت مُد، Cat Walk (با معنای تحت‌اللفظی راه رفتن گربه) به راه رفتنِ مدل‌ها (که شبیه به گربه پا جلوی پا می‌گذارند) روی سکوی نمایش گفته‌ می‌شود و در پروژه‌ی J هم، تمام نمونه‌ها زن هستند و در ابتدای نمایش، شبیهِ مدل‌هایِ صنعت مُد، روی سکوی نمایش برای عرضه‌ی «رفتارهای مختلف» (در نقطه‌ی مقابل لباس‌ها که توسط مدل‌ها نمایش داده می‌شوند) راه می‌روند. 

خبرنگاری از خانم‌دکترِ مسئول پروژه در خصوص چرایی «زن بودن» همه‌ی نمونه‌ها می‌پرسد و او در جواب می‌گوید که زن و مرد بودن مطرح نیست؛ مغز همه‌ی آدم‌ها یک ساختار کلی مشابه دارد و اگر تفاوت‌هایی هست، فارغ از جنسیت است. با این حال به نظرم اینکه تمام نمونه‌های این کارآزمایی بالینی زن هستند، دلیل پشت پرده‌ای دارد که هنوز متوجه نشده‌ام. شاید چون زن نماد باروری است و تخمِ یک انسان نوین (به روایتی ابرانسان) باید در وجود زن کاشته‌شود. 

دستیارِ اصلی دکتر ابرکامپیوتری است که ما آن را با یک صدای مردانه شناختیم. یک هوش مصنوعی که رفتار انسان‌ها را مطالعه کرده و رفته‌رفته خودآگاه شده و در این پروژه، نمونه‌ها را یک به یک در موقعیت‌های مختلفی از یک زندگی (احتمالا تکه‌هایی از زندگیِ خودِ نمونه‌ها) قرار می‌دهد: نویسنده‌ای که صمیمی‌ترین دوستش به او خیانت می‌کند، بازیگری که در مهمانی‌های شبانه مست می‌کند و در به در دنبال یک نقش جدی است، پزشکی که تحت فشار است تا واکسنی نیمه‌کاره و پرعارضه را برای عرضه به بازار تأیید کند، یک زندانی باکره که معشوقش را حین فرار از دست داده و حالا اسیر زندانبانی شده که می‌خواهد او را برای عرضه به رئیسِ زندان کت‌بسته ببرد و در نهایت دختری که ظاهرا قربانیِ تجاوز بوده و در بیمارستانی روانی بستری شده. امّا هر بار این نمونه‌ها گرفتارِ خشم و درماندگی خود می‌شوند و دست به قتل یا خودکشی می‌زنند.

پروژه‌ی J در نهایت به لطف الگوریتمی که هوش مصنوعی می‌نویسد، به نتیجه می‌رسد؛ ولی دکترِ مسئول، غافل از این که مطالعه‌ی رفتار انسان‌ها باعث شده صفت «عصیان‌گری» در وجودِ ابرکامپیوتر رخنه کند، قربانی توطئه‌ی هوش مصنوعی می‌شود و به قتل می‌رسد و به عبارتی ماحصل پروژه‌ی J همان آش و همان کاسه‌ است که قبلا هم بود. 

تکه‌هایی از داستان هم بوده که نتوانستم چندان رویشان تمرکز کنم و درست متوجه نشدم؛ خصوصا بیشتر مونولوگ‌های کامپیوتر برایم مبهم بودند. این «به هم خوردنِ تمرکزِ تماشاچی» را می‌شود به نورپردازی‌های منقطع و حرکاتِ پس‌زمینه‌ در حین ادایِ مونولوگ‌ها، نسبت داد. 

داستان جذاب بود و بازیگرها هم به زیبایی نقش خود را ایفا کردند. تکنیک جالبی که در این نمایش پیاده شد و گویا هنوز در صحنه‌ی تئاتر تبریز چندان جا نیفتاده، «نورپردازی» یا Video Mapping نام دارد که حینِ نمایش، تصویری دو بعدی یا سه‌بعدی با پروژکتور روی دیواری پخش می‌شود. در «کت واک» از این تکنیک برای ترجمه‌ی برخی جملات که از زبان بازیگرها با گویشِ خارجی بیان می‌شد و همینطور برای نمایش برخی ویدیوها استفاده شد. موسیقی‌های به کاررفته در نمایش هم متناسب با حال و هوا بودند و یکی‌شان موسیقیِ متنِ فیلم The Fountainِ دارن آرنوفسکی بود. 

احتمالا اگر روزی کت واک روی صحنه برگردد، برای تماشایش دوباره به تئاتر بروم.

 

۰۴ آذر ۰۰ ، ۰۰:۳۹ ۱ نظر
فانوسبان

خوشه‌ها

پدال ترمز را تا ته فشار دادم. می‌دانستم در آن لحظه‌ای که کمربند مرا به صندلی زنجیر کرده و دنده‌هایم ترک برمی‌دارند، عقربه‌ی سرعت‌شمار دارد از صد به صفر سقوط می‌کند و من به خاطر قوس برداشتن سرم به پایین، از تماشای چنان نمای نادری محروم شده‌ام. سمفونی خیلی بلند و گوش‌خراشی در دو ثانیه اجرا شد؛ جلوبدنه‌ی پژوپارسِ سفید رنگ و عقبِ بدنه‌ی ماشینِ من مچاله شدند، شیشه‌ها شکستند، تایرها روی آسفالت ساییده‌شدند و صدای یک بوق ممتد در زمینه اجرا شد که تا ساعت‌ها بعد در سرم ادامه داشت. 

«خشم» و «هیجان» و «ترس»، خاطراتِ لحظاتِ بعد از تصادف را منفجر کردند و حالا فقط چند ترکش در ذهنم جا مانده. یکی‌شان آن چند ثانیه‌ای است که تند تند نفس می‌کشیدم و منتظر بودم هر لحظه کسی در ماشین را باز کند، مرا بیرون بکشد، چشم‌هایم را از حدقه درآورد و جمجمه‌ام را خرد کند. اعدامی بدوی برای عاملِ یک تصادفِ عمدی ... ولی من مقصر نبودم، مقصر ماشینی بود که فاصله‌اش را با ماشینِ مقابل رعایت نکرده و از پشت زده؛ نه؟

یک ترکش دیگر آن سی ثانیه‌ای است که بدنه‌ی مچاله‌شده‌ی پژوپارس را نگاه می‌کنم. سرِ غرقِ در خونِ راننده‌اش روی فرمان بی‌حرکت مانده‌است. جماعتِ کنجکاوِ همیشه در صحنه دور ماشین‌ها حلقه زده‌اند و می‌پرسند تصادف چطور اتفاق افتاد ولی من جوابی نمی‌دهم. حواسم جای دیگری است. برایم جای سؤال است که چرا کسی به دادِ راننده‌ی بیهوشِ پژوپارس نمی‌رسد؟ یعنی بقیه‌ هم می‌دانند آن راننده چطور آدمی بوده؟ همان لحظه یادِ «Don't touch my car»ای می‌افتم که رویِ صندوق عقبِ پژوپارس حک شده‌بود و کنارش دو تا آدمک کشیده‌بودند: یکی زانو زده و دیگری اسلحه را از عقب به سرِ آن بیچاره‌ی بی‌دفاعِ نشسته نشانه رفته‌بود. من درست چند لحظه بعد از آنکه پژوپارس در میانه‌ی یک سبقت راهم را سد کرد، چشمم به آن طرح افتاده‌بود و حالا به نظرم مضحک می‌رسید. من که به ماشین دست نزدم؛ نه؟ فقط لهش کردم. با رضایت و خشم تمام لهش کردم. و جالب آنکه، من آن کسی نیستم که جمجمه‌اش سوراخ شده ...

هر کسی موقع رانندگی راهم را سد کند، حرام‌زاده‌ای است که دلم می‌خواهد بمیرد. و حالا که بالاخره کسی را کشته‌ام، شاهدی نیست تا علیه من در دادگاه شهادت دهد و همه گمان می‌کنند راننده‌ی پژو پارس قربانی سرعتِ بالایِ خودش شده. این پایان‌بندی را دوست ندارم. دلم می‌خواهد آخر قصّه را من رقم بزنم؛ نه سکوت و دروغ (که خیلی کلیشه‌ای شده).

بعد از یک دوش آب گرم، اعترافم را جلوی شیشه‌ی بخار گرفته‌ی حمام تمرین می‌کنم. دنده‌هایم درد می‌کنند ولی با هر زحمتی شده، سینه را صاف می‌کنم و می‌گویم کشتمش؛ چون چشم نداشت سبقت گرفتنم را ببیند. «پشیمانی؟» نه جناب قاضی، حتی یک ذره هم پشیمان نیستم. مگر قیچی کردن بال‌های یک پرنده جنایت نیست؟ او مرتکب جنایتی نابخشودنی شده‌بود و من هم عدالت را به شیوه‌ی خودم اجرا کردم. زندگیِ یک پرنده در پرواز خلاصه می‌شود و در آسمان جا برای بال و پر زدنِ تمام پرنده‌های روی زمین هست؛ پس چرا باید یکی با چیدن بال دیگری او را ساقط کند؟ یا اصلا خود شما آقای قاضی، و تمام سیستم فاسد قضایی و انتظامی‌تان، چرا باید برای آدم‌ها محدودیت سرعت بگذارید؟ «برای امنیت جانِ همه است پسر جان» جناب قاضی، با کمال احترام، حرف مفت می‌زنید. «حرف دهانت را بفهم وگرنه زبانت را بیرون می‌کشیم» ولی من همچنان خواهم گفت؛ با قلم فریاد می‌زنم «آن را هم می‌سوزانیم» با زبان اشاره «دست و پایت را می‌شکنیم» با خون «در شیشه می‌کنیم» با مرگ ...

و بعد دو نفر دستانم را از پشت می‌گیرند و سرم را روی میز می‌گذارند و من چشمم به نمادِ ترازویی می‌افتد که کفه‌هایش خیلی وقت است دیگر موازی نیستند؛ یک کفه‌اش سنگین است، خیلی سنگین.

قاضی با چکش روی سرم می‌زند. قطره‌های آب روی بخارِ شیشه به آرامی پایین می‌خزند.

«اعدامش کردیم. ختم دادرسی.»

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۲:۵۶
فانوسبان

نقطه سر خط

«گذشته را که ورق می‌زنم، تجربه‌های عمیقِ «رها شدن» و همینطور «رها کردن» توجهم را به خودشان جلب می‌کنند. اینطور هم نبوده که همیشه رها کردن آسان‌تر از رها شدن باشد. نویسنده‌ای در کتابی نوشته:

... حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکاً با کسی دیگر، برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری، می‌کشیم و قوه‌ی تخیل ما به آن صدها بازتاب می‌بخشد. 

اوّل مرغ بوده یا تخم مرغ؟ در این چرخه‌ی معیوب، اوّل رها شده‌ام یا رها کرده‌ام؟ 

حدود هفت سال پیش وقتی با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردم، اول رها شده‌ام و بعد رها کرده‌ام. شاید این تجربه‌ی عمیق بوده که بی‌اعتمادی عمیقی به عالم و آدم را درونم کاشته، و مثل مشتی به شخصیت برونگرای من فرود آمده و تکّه‌ی بزرگی از من فرورفته و درونگرا شده. و آن گسلِ سرنوشت، باعث و بانی هزارتوی درونم است که هر کسی را چند لایه بیشتر راه نداده‌ام و هیچ کس به آخر نرسیده؛ چرا؟ چون آدم‌ها ولت می‌کنند؛ و کمی که بگذرد فراموشت می‌کنند و وقتی تو فراموش شوی، جای خالی‌ات هم فراموش می‌شود؛ ولی جای خالی‌ آن‌ها در هزارتوی روانت زخم می‌شود؛ حتی اگر دستی که خنجرت زده را فراموش کنی، جای زخمش همیشه می‌ماند. حالا فرض کن یکی تا ته خط بیاید و برود، جای رفت و برگشتش اتوبان می‌شود و روانِ تو عریان وسط جاده می‌ماند. عورتِ جسمِ برهنه را می‌شود با دست پوشاند، ولی عورت روانِ برهنه را فقط مرگ می‌پوشاند. 

می‌دانید چه لذتی در رها کردن زندگی و عالم و آدم هست؟ من می‌دانم؛ من آن را چشیده‌ام و طعمش هنوز زیر زبانم است. وقتی مرگتان به نظر اجتناب‌ناپذیر باشد و بعد شما دنده را خلاص کنید و مثل یک تماشاچی پوچی دنیا را تماشا کنید، از بزرگترین لذت‌های دنیاست. شاید به همین خاطر است که وابستگی مضطربم می‌کند. وابستگی یعنی مسئولیت، و مسئولیت یعنی زنده‌ماندن و زندگی کردن به هر قیمتی. تعهدی که نانوشته است و اگر قبولش کنم مجبورم تا آخر پایش بایستم؛ یعنی هر قدر هم زندگی‌ام لجن شود، حق ندارم آن را رها کنم؛ چون یک ماشینِ تنها نیستم؛ بلکه قطاری شده‌ام و واگن‌هایی به من متصلند و اگر دنده را خلاص کنم همه‌مان ته درّه می‌رویم. همانطور که نویسنده‌ی کذایی نوشته، تحمل درد دیگری برایم سخت‌تر است و من نمی‌توانم وقتی آنطور به من وصلند ولشان کنم. و مگر این آدم‌ها حرف حالیشان می‌شود که کمکت کنند تیر خلاص را داخل مغزِ زندگی‌ات خالی کنی؟ نه ... همین حالا هم خانواده‌ام زنجیری به بال‌های من‌اند که مبادا پرواز (سقوط) کنم.

بیش از حد آشکار کردنِ خودم معمولا زمینه‌سازِ اجتنابِ بیشترم از آدم‌هاست. من از هفت سال پیش به این طرف، گریه‌هایم به خاطر «دیگری» بوده. برعکس؛ با هر خیانتی که در حقم شده، نه اشکی ریخته‌ام، نه خودم را به در و دیوار زده‌ام، نه سیگار کشیده‌ام، نه مست کرده‌ام، نه آواره‌ی کوه و بیابان شده‌ام ... من با هر خیانتی که در حقم شده بی‌صدا از درون فروریخته‌ام و بی‌رحم‌تر شده‌ام. یاد گرفته‌ام که آدم‌ها می‌روند و خاکستر سیگارشان، جای بوسه‌شان، طنین صدایشان می‌ماند؛ و مگر قلب آدم چقدر جا برای تلنبار کردن این همه یادگاری دارد؟»

می‌گویند بهتر است موقع خشم، زبانمان را نگه داریم و سکوت کنیم؛ این متن را دوباره فرستاده‌ام که بگویم موقع خشم و عصبانیت، قلم هم باید غلاف شود یا حداقل نوشته‌ها را برای خودمان نگه داریم تا بعدتر بخوانیمشان و نمودی باشند از تزلزل افکار آدمی در طوفان احساسات و مجالی برای تحلیلِ خود. جملات بالا را روز جمعه فرستادم و بعد از فروکش‌کردن خشمم، پاک کردم. 

در آن نوشته‌ی من، جرعه‌هایی از حقیقت هم هست؛ امّا بیشترش انکار و مهملات است. واگویی افکارِ خشم‌آلودی است که بعد از اتفاقی در همان روز، در سرم قطار شدند. با اینکه در آن لحظه بی‌اعتمادی عمیقی احساس می‌کردم، بی‌انصاف بودم که همه‌ی آدم‌ها را یک کاسه کردم. من همچنان اعتماد می‌کنم، و به بعضی حتی برای گفتن عمیق‌ترین رازهایم اعتماد دارم. و اینطور هم نبوده که «رها شدن»ها زمینه‌ساز «رها کردن»ها باشند؛ که اگر اینطور بود دنیا پر می‌شد از آدم‌های تنهای متوهم. اگر جایی که نباید رها کرده‌ام، یا از سر خودخواهی و یا از سر بزدلی بوده. برای اشتباهاتمان توجیه نتراشیم؛ قبول کردنشان، اولین قدم برای تکرار نکردنشان است. 

«لذت» در موقعیت مرگِ اجتناب‌ناپذیر، مستلزم «پذیرش حقایقِ زندگی و مرگ» است. و خیلی بعید است که دوباره به چنان موقعیتی برسم. و برعکس، حالا که آرام‌ترم، زیبایی و لذت را در کسب «شجاعتِ زندگی‌کردن» می‌بینم. آنطور که کسی در لحظه‌ی مرگ، هم‌‌صدا با نیچه بگوید «همین بود زندگی؟ پس یک بار دیگر!»

یکی از آن جرعه‌های حقیقتِ دست‌نوشته‌ی بالا، در تنها «معمولا»ِ آن خلاصه شده. یک استثنا در زندگی‌ام بوده که خودم را برای کسی تا حد زیادی آشکار کرده‌ام ولی ذره‌ای پشیمان نیستم و اینطور نیست که به خاطر آن خودآشکاری از او دور باشم؛ و یکی از همان معتمدانِ انگشت‌شمارِ زندگی‌ام است. 

آدم‌ها می‌روند و خاکستر سیگارشان، جای بوسه‌هایشان، طنین صدایشان، فروغ نگاهشان و لطافتِ انگشتانشان می‌ماند؛ و قلب آدم جا برای همه‌ی این یادگاری‌ها دارد؛ چون قلب که بشکند، دریای بی‌انتهایی می‌شود. این را فقط منِ ناخدایِ بی‌خدا نمی‌گویم، خدا هم گفته که در قلب‌های شکسته جا دارد. و خدا بی‌نهایت است. 

۲۳ آبان ۰۰ ، ۲۲:۵۷
فانوسبان

بهمنین

بار اول در میانه‌ی کتاب «بار هستی» میلان کوندرا دیدمش:

Culture is perishing in overpoduction, in an avalanche of words, in the madness of quantitiy.

فرهنگ در جمع کثیر فراورده‌ها، در بهمنی از واژه‌ها و در سرسام کمیت، پژمرده می‌شود. 

بار دوم در میانه‌ی فیلم «شبح» (بیست و چهارمین فیلم از سریِ جیمز باند) شنیدمش:

Franz Oberhauser died twenty years ago, James. In an avalanche alongside his father. 

بار سوم، حالاست که زمزمه‌اش می‌کنم. «avalanche»، به معنی «بهمن»، واژه‌ای فرانسوی است و انگلیسی‌ها آن را وام گرفته‌اند. شاید چون نتوانستند از طنین خوش‌آهنگ فرانسوی‌‌اش گوش بپوشند. تبار این واژه مبهم است و احتمال می‌دهند از گویش پیشالاتینی اهالی آلپ مشتق شده‌باشد. 

کم پیدا می‌شوند واژه‌هایی که هم فارسی و هم انگلیسی‌شان را بپسندم؛ و این واژه امروز سه بار، از راه‌های مختلف، هویدا شد. چرا زمزمه‌اش می‌کنم؟ چون لِهم؛ و احساس می‌کنم دقیق‌ترین وصف حال حاضرم، دفن شدن زیر بهمن باشد؛ و گویا در فارسی و انگلیسی و فرانسوی واژه‌ای برایش نداریم. 

برهان قاطع، در میان معانی متعدد واژه‌ی «بهمن» نوشته:

گیاهی و رستنی بود که در بهمن و زمستان گل کند و بیخ آن سرخ و سفید است و آن‌ را بهمنین می‌گویند. 

دلم می‌خواهد «بهمنین» را به عنوان معادلی برای «مدفون در بهمن» انتخاب کنم. 

امشب من، سرد و سست و بهمنینم ... چه غریبانه، چه تلخ.

پ.ن: در اوستا Vohumana، پهلوی Vahuman مرکب از دو جزء «وهو» به معنی خوب و نیک و «منه» از ریشه‌ی man به معنی منش است. [ این واژه به مرور تبدیل به وَهمن و بهمن شده؛ ] پس بهمن یعنی به‌منش. وی یکی از امشاسپندان و نخستین آفریده‌ی اهور مزداست. دومین ماه زمستان و یازدهمین ماه سال شمسی به نام او بهمن خوانده می‌شود. (برهان قاطع) «هومن» هم شکل فرگشت‌یافته‌ی وهومنه است. گویا بهمنین بودن زنجیری است که در من سرشته شده‌باشد ... 

۲۱ آبان ۰۰ ، ۰۲:۳۴
فانوسبان

میراث شب

رخت خوابم را که جمع می‌کنم، چند لکه خون روی ملحفه می‌بینم. یاد کابوس شبم می‌افتم. خواب دیدم می‌خواهم برگردم خانه ولی آدرسش یادم نمی‌آید. به نزدیکانم تلفن می‌زنم تا آدرس را بپرسم ولی صدا قطع و وصل می‌شود. پیام‌ها هم یا به مقصد نمی‌رسند یا بی‌جواب می‌مانند. درمانده‌ام؛

از در به دور مانده‌ام

و کجاست تکه‌های آن خاطرات شیشه‌ای 

که سبک‌سرانه سنگسار کرده‌ام

به هر سو چشم‌بسته دست می‌کشم

کلیدِ بیداری‌ام را کجا آویخته‌ام؟ ...

*

دیوار صوت را فریاد من شکست

آوار صدا روی صورتم فروریخته است 

مگر خواب‌

            وهمِ ابرناکِ شب نبود؟

پس چرا خونِ من روی ملحفه به جای مانده است؟

۰۴ آبان ۰۰ ، ۱۵:۴۳
فانوسبان

بیت‌الاحزان خزان

حس غریبی دست می‌دهد وقتی پا به صحنه‌ی نمایشِ گذشته‌ها می‌گذاری. بُعد مکان همان است؛ ولی زمان خیلی فرق کرده: غباری که روی تو نشسته زیادی سنگین است. تمام این سال‌ها کسی صدایت نزده و تو روی صحنه نرفته‌ای؛ پشت به نمایش در گوشه‌ی دیگری از این عالم سرکرده‌ای ...

پسر و دختربچه‌ای (احتمالا برادر و خواهری) دم در خانه‌شان ایستاده‌اند و آن حوالی سگی که لکه‌های بی‌مویِ جَرَب، رنگ تنش را آمیزه‌ای از سفید و صورتی کرده پرسه می‌زند. آن دو تا می‌ترسند برای بازی پا از چارچوب امن خانه بیرون بگذارند. شواهد و قراین داد می‌زند که دیگر این کوچه جای بازی بچه‌ها نیست. برادرم کنارم ایستاده و من یاد آن روزی می‌افتم که در یک غروب ابری، روی چمن‌ها دراز کشیده‌بودم و او روی چمن نشسته و گریه می‌کرد؛ چون از دید هادی، بزرگ یا کوچک فرقی نداشت و موقع بازی فوتبال به همه‌ی حریف‌ها با دست کلیدش تشر می‌زد. دورگه‌ی خشم و شرم به خونم می‌دود و دوباره تعجب می‌کنم چطور آنقدر خودخواه و بی‌خیال و عاجز از درکِ دردِ هم‌خونم بوده‌ام. نکند حالا هم ...

حالا سنگ‌ها جای ما را گرفته‌اند، ته‌سیگارها جای توپ‌های فوتبال را و برگ زرد درخت‌ها جای خنده‌های سبز بچه‌ها را. من سه سال آخر کودکی‌ام را اینجا کاشتم و هنوز خاطرات تلخ و شیرینی بار می‌آورد.

دوم آبان ماه، اردبیل

۰۳ آبان ۰۰ ، ۱۲:۲۰
فانوسبان