شعلهای بود و شبی ...

پ.ن: «باز من دیوانهام، مستم ... »
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پردهای آن را از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پلهی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزنآلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:
«دستهایت را
دوست میدارم.»
فروغ، تولدی دیگر
بهمن چهار سال پیش از آرزو کردن نوشتم و بهمن امسال شمعی بیآرزو خاموش شد. گمانم آنقدری لگد خوردهام که خاکی شدهباشم. آرزو به عمر شعلهی شمع برای پرندههاست و من ریشهدار شدهام. دستی میلرزد، باران میزند؛ تو که شعر میخوانی، «آفتاب میشود». برآوردن آرزو برای پرنده به قدر بال زدن و برای درخت، قدر بالیدن است ...

شاید بالاخره سیصد و شصت و پنج روز مهم زندگیام را گذراندهباشم؛ آدم از هدیههایی که میگیرد، بو میبرد ... سیصد و شصت و پنج روزی که مقدمات شکستن کلیشهها را فراهم آورده ... تلخ و شیرین بود، تلخِ شیرین هم بود، و حتی گاه، فقط و فقط، شیرین ...
دلم میخواهد بنویسم ولی سرد است ... «بس ناجوانمردانه سرد است ...» واژهها در نیمهراهِ «خطور» یخ میزنند. برف میبارد، شاخههای کاج خم شدهاند «که سرما سخت سنگین است» گفت «اکتشاف» از ارزشهایت است، دلم گرم شد؛ زمستان بود، یخ زد؛ بهمن بود، دفن شد. یک چیزی در درونم شکسته، در بند تعارضها و ترسها اسیر شده، گاهی فریاد میزند، گاهی از فرط خستگی بیهوش میشود؛ امّا میدانم آنجاست، آن «چیز» موهوم. و من ... «لولیوش مغموم، سنگ تیپاخوردهی رنجور، دشنام پس آفرینش، نغمهی ناجور ...»
عکسش را که نگاه میکنم چشمانم پر و دلم گرم میشود، چرا؟ نمیدانم. لپهایش کمی گل انداخته، چشمهایش خستهاند ولی میخندند؛ نگاهش مهربان و زیباست، مثل همیشه ... شاید چون دوستش دارم و همزمان یاد رگههای اضطراب و زخمهای خودزنی سیستم ایمنی روی شیارهای مغزم میافتم و عشق و غم با هم در دلم میجوشند و دودش به چشمانم میرود ...
شاید چون اشکم دم مشکم است. این خصلتم را از مادرم به ارث بردهام. روزهای مریضاحوالیام، احوال دلش را از چشمانش میخواندم. همیشهی خدا از فرط استیصال پر بودند. چشمان من امّا آن روزها خشک خشک ... شاهدی بر این مدعا که جنس بعضی غمها با دیگری فرق دارد. آن غمهای «سرد» فقط میخشکانند؛ دل را، صدا را، چشمها را، آرزوها را، رؤیاها را، خاطرهها را ...
شاید به خاطر رؤیایی که در خواب نیمروز دیدم و یادم نمیآید. شاید به خاطر اولین خاطرهی مشترکمان از کتابفروشی دهخدا که قرار است بعد از این تکراری شود. شاید چون دلم میخواهد برگردیم به دیشب، همانجا، روی همان صندلیها کنار هم رو به دوربین لبخند بزنیم و من به او نزدیکتر شوم تا در کادر جا بگیرم. شاید چون من قبل از او در کادرها جا نمیگرفتم. شاید چون من قبل از او دلم نمیخواست در کادرها جا بگیرم.

آخرین برف از تبار برف دیروز را اهالی اینجا یاد ندارند. برفی که عمق جویهای آب و ارتفاع ابرها را از حافظهی شهر پاک کند. برفی که به این راحتی تن به سیاهی تایرها ندهد. همه جا سفید و پاک باشد. حتی کلاغها هم که بنا بر افسانهها عمر صد ساله دارند، از بارش این برف تعجب کردند. احتمالا خیلیهایشان در گوشههایی خشک و گرم کز کردهبودند؛ ولی این یکی را که در بلندترین نقطهی حیاط بیمارستان نشسته و به اطراف خیره شدهبود، دوست داشتم. نمیدانم چرا تماشای عکسش مضطربم میکند. احساس تنهایی نمیکند؟ سردش نیست؟ از اینکه همه جا سفید شده و خودش سیاه است، دچار بحران اگزیستانسیل نمیشود؟ نکند مرده و خشکش زده ... نه؛ نه؛ کلاغِ مرده که سرشاخه نمیماند ... ولی ما که نمیدانیم آن بالا چقدر سردتر از این پایین است؛ شاید ...
خاطراتی هست که از زوال در امانند؛ از بس که احساسات با آنها در هم تنیدهاند ... فقط مرگ میتواند آنها را نیست کند. امشب که من نگاهم به جاده و مقصد نبود و از تماشای همسفر سیر نمیشدم، یکی از آن خاطرات رقم خورد. نمیدانم چرا چشمانم میسوزند ... گمانم به قول نگار، مثل رؤیا بود؛ باورنکردنی، شیرین ...
دیگر (امیدوارم) تنها نیستم.
به یادگار، دی
دیروز به طور اتفاقی گذرم به دستنوشتههایی افتاد که آذر و دی ماه گذشته نوشتهبودم. تلنگر غمانگیزی به من وارد شد، چون تمام آن دغدغهها این روزها بار دیگر در وجودم موج میزنند، بعضی با کمی تغییر چهره ولی همگی با ماهیتی تکراری. از خودم پرسیدم که یعنی تمام این یک سال درجا زدهام؟ بعد که کمی فکر کردم متوجه شدم اتفاقا بیشتر سقوط کردهام، چون حداقل آن روزها بیماریام آرزوها و امیدهایم را آتش نزدهبود. به این نتیجه رسیدم که در این یک سال تنم رنجور شده، روانم رنجورتر، و در این بین نالههایی کردهام که بعد از آراستن به یک عنوان پرطمطراق، اینجا و جاهای دیگر ثبت کردهام و برای تحملپذیر شدن زندگی، چند پادزهر برای تن و روانم سرکشیدهام.
امروز کمی به خودم ارفاق میدهم که کم نبوده تجربهها و آموختههای من در این یک سال گذشته؛ هرچند شاید فعلا آنچنان نتیجهی ملموسی در زندگیام ندارند.
دیروز (قول میدهم که آخرین «جایخالی+روز» باشد) لای یکی از کتابهایی را که در کتابخانهی الکترونیکی موبایلم خاک میخورد، باز کردم؛ کتابی است انگلیسی از آلن دوباتن به اسم «مدرسهی زندگی» (The School of Life)؛ ایدهی این کتاب هم بعد از استقبال گسترده از مجموعه ویدیوهای «مدرسهی زندگی» به سرش زده و به همان سبک و سیاق است. اگر تا به حال اسم ویدیوهای مدرسهی زندگی به گوشتان نخورده، پیشنهاد میکنم سری به صفحهی یوتیوبش (این لینک) بزنید.
قبلا نزدیک صد صفحه از این کتاب را خواندهبودم، ولی تنبلی کردم و حالا باید دوباره از اول شروع کنم. در مقدمهی کتاب به مسئلهی جالبی اشاره میکند:
وقتی از یک خردسال سنش را میپرسید، مثلا با افتخار میگوید پنج و «نیم» سالمه و چنان تأکیدی روی آن «نیم» میکند که یعنی حواست باشد، من با یک بچهی چهارساله زمین تا آسمان فرق دارم و از طرف دیگر آنقدری صادق هست که خودش را پنج ساله نداند؛ یعنی هنوز تا رسیدن به آن سطح از رشد و آگاهی که در پنج سالگی به آن خواهد رسید، کلی راه مانده. به عبارتی در دوران کودکی شدت و حدت رشد برایمان ملموس بود و به دیگران و همینطور به خودمان یادآوری میکردیم که حتی در عرض چند روز ممکن است کلی متحول شویم. ولی حالا اگر از یک آدم بالغ بپرسید چند سالش است و بگوید «بیست و پنج سال و نیم» به نظرمان مسخره میرسد؛ چرا؟ چون ما آدم بزرگها یادمان رفته که افراد بالغ هم قادر به تغییر و تحول در بازههای زمانی کوتاه هستند.
معیار ما برای رشد بعد از هجده سالگی، با معیارهای کودکیمان فرق دارد؛ این که مثلا سال چند دانشگاهیم یا چه شغلی داریم و در کدام درجهی شغلی قرار گرفتهایم، معیار رشد محسوب میشود؛ در حالیکه وقتی حواسمان نیست، ما از لحاظ عاطفی و هیجانی هم در حال قد کشیدنیم (emotional progress) و متأسفانه معیاری بیرونی و ظاهری برای ارزیابی آن نداریم؛ نه قد و وزن کمکی میکند و نه عنوان شغلی یا درجهی تحصیلی. و این رشدهای عاطفی را هم با کیک و شمع جشن نمیگیریم ... یا برایمان مهم نیست و یا نمیدانیم چطور به این پیشرفتها اهمیت بدهیم. کاش به قول دوباتن نقشهای بود برای علامت زدن پیشرفتهای عاطفیمان تا حواسمان باشد که کجا بودیم و حالا کجا هستیم و قرار است به کدام سمت و سو برویم.

به نظرم پیشرفتهای عاطفی شخص من در این یک سال گذشته اصلا کافی نبوده، و تا همین دیروز (قولم یادم رفت!) که دستنوشتههایم را نخواندهبودم، این حد از درجا زدن برایم قابل تصور نبود. و ریشهی تمام درگیریها و بیکفایتیهایم در حیطههای مختلف زندگی در همین درجازدن و سرپوش گذاشتن روی مشکلات به جای حل کردنشان است.
آلبر کامو یک جملهی معروفی دارد که میگوید «خودکشی کردن یا نکردن؛ تنها مسئلهی اساسی در فلسفه این است.» باید دلایل مستقلی برای ادامهدادن این زندگی پیدا کنیم تا اصیل زندگی کنیم. و راستش، من مدتهاست که دلیلی درونی ندارم.
گمانم گام اول و چه بسا شاهکلیدِ سر درآوردن از کلاف سردرگم زندگی پاسخ به همان سؤال کامو باشد و بس.
اسلحهها را سمتم نشانه گرفتهبودند تا اعترافنامهای بنویسم. هرچه میگفتم مرا با یکی دیگر اشتباه گرفتهاند باورشان نمیشد. میدانستم همانطور که بازوی چپم را بیدلیل زخمی کردهبودند، بعد از نوشتن اعترافنامه هم بیدرنگ شلیک میکنند؛ حتی تظاهر به «حالا تو بنویس، ما کمکت میکنیم» یا «اگه بنویسی، اجازه میدیم زنده بمونی» نمیکردند.
گفتم از آینده آمدهام، تاریخ امسال را به شمسی و میلادی گفتم. آدمهایی که دورم حلقه زدهبودند بیشتر شدند. انگار چند تن از مردم عادی هم قاطی مأمورها شدهبودند. زخمی روی زمین افتادهبودم و پرسیدم چه سالی است؟ نمیدانستند و یک دختری هم جلو آمد تا تاریخ را به قمری بگوید ولی من و من کرد و کنارش زدند. خب حتما شاه مملکتشان را میشناختند، نه؟ پرسیدم دوران حکومت کدام شاه است؟ گفتند رضا شاه. گفتم ببینید، بعد از رضاشاه، محمدرضا روی تخت سلطنت مینشیند و بعد (همراهم چشم و ابرو آمد که دورهی بعدی را نگو ... شاید آن روی سگشان بالا بیاید) من سکوت کردم. کمی فکر کردم که از کدام واقعهی تاریخی صحبت کنم تا سرشان گرم شود؛ یاد مصدق افتادم. پرسیدند کدام مصدق، گفتم محمد مصدق. سری تکان دادند و در کمال تعجب دیدم که او را میشناسند. شستم خبردار شد که مأمورها دارند راپورتش را میگیرند تا سر به نیستش کنند. من در عین حال که از گفتن اسم یکی از شریفترین انسانهای تاریخمان به یک عده آدمکش پشیمان شدهبودم، از ملی کردن صنعت نفت گفتم تا بلکه دلشان به حال ایران بسوزد و منصرف شوند. بعد در دلم «به جهنم»ای گفتم که راستی، اگر قرار است بلایی سر کسی بیاورید، یک انقلاب هم قرار است در ایران اتفاق بیفتد و ...
چطور پایم به اوایل سدهی چهاردهم خورشیدی باز شدهبود؟ همهی ماجرا از سُس شروع شد. سر میز ناهار در خانهی مادربزرگم نشستهبودیم که هوای سُس به سرم زد، در یخچال را باز کردم، قوطی را برداشتم و دیدم یک سال از تاریخ انقضایش گذشته. بعد کنسروها و قوطیهای داخل یخچال را زیر و رو کردم و دیدم بیشترشان تاریخگذشتهاند (غیر از پنیر که انقضایش در سال 2023 میلادی بود). شال و کلاه کردیم تا سری به خواربار فروشی بزنیم. وقتی رسیدیم، به نظرم جالب آمد که علاوه بر مواد غذایی، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در قفسههای آن فروشگاه چیدهشدهبود؛ حتی کتاب! در خانهی مادربزرگ بشقاب کم داشتیم، به سرم زد بشقاب هم بخرم. بین قفسههای ظرفهایی به اشکال و الوان متنوع گشتم تا بالاخره یکی را پسندیدم: سفید رنگ با حاشیهای طلایی. از فروشنده یک مجموعهی ششتایی از آن مدل خواستم، گفت سِتهای بشقاب ما همگی dozen هستند و من به فکر فرورفتم که دوازده تا زیاد است یا نه؛ بعد فروشنده برایم توضیح داد که منظورش از dozen دوازدهتاست. گفتم میدانم و عیبی ندارد، همان دوازدهتا را لطف کنید.
به همان عادت همیشگی، همهی نایلونها را با هر زحمتی که بود، دست گرفتم؛ ولی دیگر جا برای جعبهی بشقابها نبود و عجلهای هم نبود تا کولش کنم! به فروشنده سپردم که حواسش به جعبه باشد تا این نایلونها را ببرم و برگردم. دم در فروشگاه، دو نفر با اسلحههایی شبیه تفنگ آبپاش کمین کردهبودند. یکیشان پوریا بود، از دوستان قدیمی دوران دبیرستان که حالا در پلیتکنیک تورین ایتالیا درس میخواند. سلام کردم، محل سگ هم نگذاشت. بعد از بیرون آمدن من داخل رفتند. صدای شلیک و انفجار همه جا پیچید. من برای فرار از آنجا مردد بودم و فکرم پیش بشقابها ماندهبود؛ به هر حال «شکستنی» بودند. درست یادم نیست داخلِ فروشگاه برگشتم یا نه؛ ولی ناگهان من و همراهم، معلوم نشد چطور، به گذشته رفتیم.
با تعریفکردن آیندهای که برای ما تاریخ بود، رگ خواب جمعیت را به دست گرفتهبودم که بیدار شدم. در دنیایی بیدار شدم که همراهِ یک بیمار کروناییِ فوتشده، با اسلحهی شکاری به صورت متخصص جوانی که از قضا فامیلمان بود، شلیک کرده؛ و من با فکری آشفته از آن قضیه، ساعت را زنگ گذاشتهبودم تا یک ساعت بخوابم و بعد بروم نان بخرم. (بله؛ نانوایی محلهی ما در دو نوبت صبح و عصر نان میپزد). نُه ساعت گذشته. همه خوابند. آسمان صاف، قرص ماه روشن و بدر است و باد زوزه میکشد. حتما در گوشهی دیگری از دنیا گرگینهها دارند دلی از عزا درمیآورند.
تفسیر فرویدی خواب من بماند برای بعد. بعد از ماهها امروز را فردا کردن، عزمم را جزم میکنم و آن برنامهی ستارهشناسی را که از گوشی حذف کردهبودم، دوباره نصب میکنم. ماه، صورت فلکی «جوزاء» (دوپیکر) را پوشانده و درخشانترین ستاره در میدان دید من از پنجرهی اتاق خواب، «ابط الجوزا» از صورت فلکی «جبّار» (شکارچی) است. ستارهشناسان قدیم، تقویمی با دوازده برج ساختهبودند و هر برج، نام صورتی فلکی بود که طبق محاسباتشان، خورشید در آن موقع از سال، آنجا قرار میگرفت. جوزاء همان برج خرداد است؛ و حالا زمین گشته و گشته و در آستانهی طولانیترین شب سال، به جای خورشید، ماه از برج جوزاء بالا رفته.
هرچه گشتم نفهمیدم چرا به جای «ابط الجوزا» (Betelgeuse) (به معنای تحت اللفظی زیربغل جوزا) نگفتهاند «ابط الجبار». دهخدا کمی کمکم کرد؛ انگار جوزاء در لغت به معنای گوسفند سیاهی است که میان او سفید باشد و از آنجایی که چنین گوسفندی در گلهای از گوسفندانِ معمولی، به چشم میآید (همانطور که بُرج جوزا در میان باقی بروج ممتاز است و روشنایی بیشتری دارد)، صورت فلکی «دوپیکر» را جوزاء نامیدهاند. شاید اعراب در گذشته، برای صورتهای فلکی جبار و جوزاء شکل دیگری متصور بودند؛ و یا شاید در دایرهی لغات عربی، «ابط» (زیر بغل) واژهای شبیه «بیخ گوش» در فارسی است و به خاطر نزدیکیِ آن ستاره به جوزاء، اسمش را « ابط الجوزا» گذاشتهاند.

قصّهی صورت فلکی دوپیکر (به یونانی: Gemini به معنای «دوقلو»)، به روایتی داستان دو برادرِ دوقلو است به نامهای پولوکس (Pollux) و کاستور (Castor) که از یک مادر (لِدا) ولی از دو پدر بودند: یکی از زئوس، خدای خدایان و دیگر از توندارئوس، شوهرِ لِدا؛ یکی نامیرا و دیگری فانی. به وقت مرگِ کاستور، پولوکس از پدرش خواست تا نامیراییاش را با برادر شریک شود و چنین شد که به نوبت یک روز را در جهان مردگان و روز دیگر را در آسمانها در شهر خدایان سپری میکنند. و زئوس این صورت فلکی را نقش آسمان کرد تا نماد محبت برادرانهی بینشان باشد ...
سه تا از ساچمهها داخل چشمش رفتند. امیدوارم خطای دید باشد و آن دو تا ساچمهای که در گرافی نیمرخ به نظر میرسد داخل مغزش هستند، در واقع زیر پوست سرش باشند. (که خوشبختانه بعد از ملاقات مشخص شد از جمجمه جلوتر نرفتهبودند.) حالا که دو ساعت از بیدار شدنم میگذرد، واقعیت مثل دشنهای زیر پوستم میچرخد. شاید همانطور که خواهر آن پزشک پشت تلفن به مادرم گفت، از چهرهام معلوم بوده که وقتی حضوری خبر را شنیدم، چقدر شوکه و ناراحت شدم. چند ساعت طول کشید تا هضمش کنم. برای منی که سالهاست با خودایمنی (هم از نوع جسمی و هم از نوع روانی آن) درگیرم، قابل تصور نیست که چطور یک «دیگری» به انسان چنان آسیبی برساند. حتما تأثر عمیق من از این اتفاق، ابعاد روانی پنهان دیگری هم دارد که فعلا برایم ناشناختهاند. حالا کم کم نقاط تاریکِ دیگرِ زندگیام آسمانم را تیره میکنند و حسرت خوابی را میکشم که مرا کمی از زندگی دور کند. امیدوارم هجده ساعتِ دیگر بدون فروپاشی تاب بیاورم.
ابرها ماه را میپوشانند. ابط الجوزا محو میشود. باد کماکان زوزه میکشد.
پ.ن: لطفا اگر آن پزشک را میشناسید، این حرفها، به رسم انسانیت، بین خودمان باشد.
... ای بادهای مسموم
دیوانهتر وزیدن گیرید
و ابرها را از بار زهرهاتان
آبستن کنید
تا بر زمین من
یکباره سیلی از گزنده و افعی
باریدن گیرد.
باران کژدمی مگر این خواب را برآشوبد.
دانشآموز که خواندن بند آخر شعر «کدام واقعه...؟» را تمام میکند، معلم برای کلاس توضیح میدهد که چطور محمد مختاری امیدوار بود به رخ دادن واقعهای تا برآشوبد خواب آنی را که «دیگر شک نمیکند.» و چه زیبا آرزو میکند وقتی میسراید:
از چشم من فراتر
امّا
آن کهکشان ناپیدا
با جادوی مبارک اندیشه
گسترده است.
و همینجا جرقهی علاقهی دانشآموز به این شاعرِ کتاب درسیاش که چنان تصویرسازیهای زیبایی دارد، زده میشود. شاید این رؤیای من زیادی دور است؛ نمیدانم. رؤیای آن که روزی روزگاری، معلمی، همانطور که معلم ادبیاتی «گیلهمرد» را برای ما موشکافی میکرد، شعر شاعران معاصرِ ما را شرح دهد. شعر شاعرانِ «گاه مقتول»ِ معاصر را ...
دلم میخواست دفتر شعرِ «بر شانهی فلات» را در دست داشتم تا گاهی تفألی بزنم. دلم نمیآید همهی شعرها را بخوانم. بیش از یکسال پیش، مختاری در شعر اول از این دفترش، انگار که مرا خطاب کردهباشد و امروز باز انگار که دوباره مرا خطاب کند و دلم میگیرد وقتی میخوانمش ...
... و آفتاب پاییزی
نشان پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ
و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهی برگی لرزان میپوشاندت.
و شکست کوچکی که امروز خوردم را شاید فردا فراموش و دفع کنم؛ ولی همهی شکستهای آیندهام را پیش چشمانم میآورد: چه بسا داستانهایی که برگزیده و حتی خوانده نمیشوند، چه بسا کتابهایی که خوانده و حتی نوشته نمیشوند، چه بسا حرفهایی که نوشته و حتی گفته نمیشوند ... و منی که میمیرم؛ و چه بسا و چه بسا زود فراموش میشوم. از تنگحوصلگی آسمانم هست، نه؟ که سایهی برگی لرزان مرا میپوشاند ...
*
لب به الکل نزدهام؛ ولی انگار که این یک ماه اخیر مست باشم ... در بازههایی کوتاه خوشم ولی آن غمِ خماری اوقاتم را تا حد زیادی پر میکند. چند نفر از دوستانم به شوخی میگویند کبدِ من الکلساز است. جالب است بدانید یک بیماری و اصطلاحا نشانگانی داریم به نام «خودآبجوسازی» (Auto-brewery syndrome) که باکتریهایی در روده کربوهیدراتِ موجود در مواد غذایی را تخمیر کرده و الکل میسازند و اتفاقا این الکل جذب شده و در بعضیها آنقدری در خون بالا میرود که سُکرآور است. به قول حافظ، که او هم در «سرش» کارخانهی آبجوسازی داشته:
میی در کاسهی چشم است ساقی را بنامیزد
که مستی میکند با عقل و میبخشد خماری خوش
* بنامیزد که شکل کوتاهشدهی «به نام ایزد» است، یک جورهایی شبیه ماشاالله خودمان است.
دم از مستی زدم که بگویم کارهایم عقب افتاده و من به جای گرم گرفتن روی صندلی پشت میز، فیلم و مستند تماشا میکنم و شعر میخوانم که ثانیهها بگذرند. یاد یار هم هست که موافق میوزد و کشتی خیالم را به پیش میراند ... ولی رعدی هم هست که گوشهایم را به زنگزدن میاندازد و برقش هر بار که قرصی را برمیدارم، به پشتم میدود. گاهی اوقات خستهام ... زیادی خستهام؛ خسته و پر از سُرفه حتی برای کشیدنِ نخِ نفسی از بس که این تنِ پر نقش و نگار، نخنما شدهاست.
نیچه در اندیشهی «بازگشت ابدی» خود بر این باور بود که هر لحظه و هر عمل انسان، بارها و بارها تا بینهایت تکرار میشود؛ و این باری بس سنگین بر دوش آدمی است؛ چون این ماییم که انتخاب میکنیم کدام انتخابمان تا ابد بر لوحِ سرنوشت و سرگذشت ما و دنیا حک شود. و در نقطهی مقابل این اندیشه، سبکی هستی را داریم؛ که زندگی فقط و فقط یکبار رخ میدهد، و انتخابهای ما در مقیاس کیهانی، سبکتر از پَر است.
عنوان کتاب «بار هستی» (ترجمهی صحیحتر آن: «سبکیِ طاقتفرسای هستی») از همین جا سرچشمه میگیرد و نویسنده در همان ابتدای کتاب توضیحی مختصر دربارهی این سبکی و سنگینی میدهد. کدام بهتر است؟ سبکی یا سنگینی؟

مطالعهی «بار هستی» در ادامهی پروژهای شخصی برای تمام کردن کتابهای نیمهتمام کتابخانهام رقم خورد. دو هفته پیش که کتاب را به قفسه برگرداندم، مطمئن شدم که یک روز دوباره سراغ این کتاب برمیگردم. رمانی که دم از مفاهیمی عمیق میزند؛ از تنهایی، عشق، وطنپرستی، قوا و ضعف، زیبایی، سبکی و سنگینیِ زندگی میگوید و ما را در سفری با چهار شخصیت عمدهی داستان؛ یعنی توما، ترزا، سابینا و فرانز همراه میکند.
قصّهگویی کوندرا خاص و دوستداشتنی است و بارها با خواننده به شکلی مستقیم ارتباط میگیرد؛ انگار خواننده نظارهگر نمایشی جذاب باشد و راوی (نویسنده) دیوار چهارم را در چندین و چند موقعیت بشکند تا رودررو با تماشاچی گپی بزند. حتی در میانهی رمان به انگیزههایش از نوشتن این داستان، نحوهی تولد شخصیتها و دیدگاهش نسبت به آنها و زندگیشان مینویسد، بیآنکه به پیوستگی داستان لطمهای وارد شود. و با اینکه فیلسوف یا روانشناس نیست؛ چه خوب روان و افکار را موشکافی میکند ...
خوابآلوده صدای باران را شنیدم. بعد انگار که قطرهها به جای زمین به صورتم بپاشند، از خواب بیدار شدم ... «نیمهبیدار» شاید لفظ بهتری باشد. زودتر از معمول حاضر شدم و صبحانهی مختصری خوردم و از خانه بیرون زدم. خودآگاه من در مرز خواب با بیداری بود، انگار که در رؤیایی شیرین راه بروم. پشت فرمان بودم و برفپاککن چپ و راست میرفت تا مرا در این خلسه نگاه دارد. هیچ صدایی در پسزمینه نبود، نه موسیقی، نه رادیو، نه گفت و گو. فقط صدای خلوتِ خیابانها و باران میآمد. همهی چراغها سبز میشدند، همهی ماشینها کنار میکشیدند. انگار نیرویی ماورایی راه را برای من باز میکرد؛ من موسی در سبد بودم و نیل مرا پیش میراند.
به والمان که رسیدم، درست روبروی خروجی کوچهی ارگ، زیر بیدهای مجنون، بین دو ردیف ماشین که تا چندین متر آن طرفتر چیدهشدهبودند، یک جای پارک بود. ترمزِ دستی را که کشیدم، کوله را به دوش انداختم و راه افتادم سمت خیابان طالقانی. همچنان نیمهبیدار بودم. برخلاف سکوت ماشین، حالا صداهایی از هندزفری پخش میشد که یادم رفته چه و از که بود. باران نمنم میبارید و هنوز چتر لازم نبود. چند صد قدم که رفتم، صدای دستگاهی که نمیدانم اسمش دژبر است یا پیکور، موسیقی را مثل آسفالت شکافت. در حال راه رفتن و چند قدم مانده به آن دستگاه سرم گرم تماشای کارگرها بود، بهشان که رسیدم حوصلهام سر رفت و سر برگرداندم، دیدم درست روبروی کتابفروشی دهخدا ایستادهام. هنوز زنجیرهایش (شما بخوانید چشمهایش) را کامل باز نکردهبود. داخل رفتم. یکی از کارگرها فحش رکیکی به یکی از عابرین خیابان داد و حس کردم حالاست که از خواب بیدار شوم و آرامشم طوفان شود؛ ولی نشد. یک زن پشت میز نشستهبود؛ احتمالا دختر یا نوهی دختریِ صاحبِ کتابفروشی. شروع کردم به گشت زدن بین قفسهها و دو تا کتاب برداشتم: یک کتاب که به خاطرش این همه راه آمدهبودم و دیگری هم سوغاتی. برادرِ کتابِ اول را از کیفم درآوردم و چند صفحه را مطابقت دادم تا ببینم ترجمهی تازهی آن میارزد یا نه ... میارزید و به نظرم بهتر آمد. در همان حال بودم که مردی سن و سال گذشته با کت خاکستری و شال گردنی قرمز و یک کلاه بر سر (که فکر کنم اسمش کلاه بِرِه است) داخل آمد. زنِ پشت میز سلامی داد و از جا بلند شد، گویا همدیگر را میشناختند. گفت و گویشان را دقیق نشنیدم؛ ولی انگار نویسنده بود و سراغ یک کتاب آمدهبود. شنید که دارم کتابی از کازوئو ایشیگورو میخرم. پرسید کدام یک از آثارش را خواندهام. برایش دو تا را شمردم و کمی با هم از «بازماندهی روز» با ترجمهی نجف دریابندری تعریف کردیم. بعد گفت ژاپن چهار نویسندهی معاصرِ صاحب نام دارد که زیبا مینویسند. گفت موراکامی؛ از زبانم دررفت که او را در حد پرستش دوست دارم. گفت ایشیگورو؛ زبانم را نگه داشتم که با اینکه اسم و رسمش ژاپنی است، ولی بیشتر اهل انگلیس است تا ژاپن. گفت کوبو آبه که کتابی ازش نخواندهبودم. اسم چهارمی یادش رفتهبود.
پرسید «زن در ریگ روان» از کوبو آبه را خواندهای؟ گفتم نه. گفت فوقالعاده است. سرش را سمت خانم پشت میز گرداند و پرسید که آن کتاب را دارید؟ خانم هم به تبعیت از سؤال او چند دکمه را فشرد و در مانیتور دقیق شد و گفت نه؛ تمام شده.
بعد گفت سر و کار این چهار نویسنده با رئالیسم وهمی (همان رئالیسم جادویی خودمان) است و مغزهای با تخیل معمول چندان از آنها لذت نمیبرند، گریزی به داستایوفسکی زد که در رمان «برادران کارامازوف» نزدیک شصت صفحه از داستان در ذهن ایوان میگذرد و همان تخیلهای معمولی با خواندنش دیوانه میشوند و همان بهتر که بالزاک بخوانند. من (همچنان خوابآلوده) سر به نشانهی تأیید تکان میدادم. حرفهایش که ته کشید (یا به احتمال بیشتری چون وقتش تنگ بود) خداحافظی کرد و رفت.
پرسیدم و گویا آن مرد عبدالمجید نجفی، از نویسندگان نامآشنای تبریز بوده و برای خریدن یک نسخه از آخرین کتاب خودش، «جعبه سیاه نویسنده» آمدهبود. کنجکاو شدم ببینم چطور مینویسد، ولی دو نسخهی باقیماندهی «جعبه سیاه نویسنده» در انبارِ کتابفروشی، زیر تپهای کتاب دفن شدهبودند و عزمی برای کندن نبود. بعدتر که در اینترنت گشتم، فهمیدم «جعبه سیاه نویسنده» در حقیقت جلد دوم از یک سهگانه است؛ پس اصولا باید از جلد اول آن که اسمش «روزگار مهآلود جابر» است قصّه را شروع کنم ... یک جورهایی دوباره دست تقدیر منِ خوابآلوده را در مسیری درست به پیش راندهبود.
زیر چتر در باران، پیاده به والمان برگشتم. هر از چند گاهی دستی که چتر را چسبیده و از سرما کرخت شدهبود، با دست دیگر که داخل جیبِ هودی گرمماندهبود عوض میکردم؛ و با وجود این کرختی، سرما دلنشین بود. دنبال کافهای گشتم تا بتوانم در خلوتش کمی کتاب بخوانم. کرکرهی بیشترشان پایین بود و از بین یکی دو کافهی باز، کافه الیت را پسندیدم. پشت میزی رو به خیابان نشستم و از تماشای باران لذت بردم. چای دمی سفارش دادم و هندزفری در گوش گذاشتم، پلیلیستِ باران اسپاتیفای را پخش و لای کتاب «فلسفهی تنهایی» را باز کردم. خانمی داخل کافه شد، سلام کرد و از من پرسید «آقای پیری؟!» و من گفتم نه من نیستم و بعد که متوجه شد مرا با کسی دیگر اشتباه گرفته، با آقای پیری تماس گرفت و فهمید کافه را اشتباه آمده. پیری ... کاش موهای ریختهی سر مثل برگهای خزان، در سالی نو دوباره سبز میشدند ...
چای دمی خوشطعمی را مزه میکردم و دربارهی «جوهرهی تنهایی» میخواندم، و موقع فکر کردن، به منظرهی بارانی بیرون خیره میشدم. تازه تازه ذهنم داشت به خودش کش و قوس میداد تا از رخت خواب بیرون بیاید. صبح کمنظیری بود. مدتها بود چنین صبح آرامِ خوبی را تجربه نکردهبودم.
نزدیک نیم ساعت نشستم و سه استکان چای نوشیدم. انتظار داشتم صاحبِ کافه یک «حقِ سرویس» به خاطر اشغال کردن یک میز چهارنفره از من بگیرد؛ ولی برعکس، نه تنها پولی اضافه نگرفت، چای را هم با قیمتی مطلوب در مقایسه با دیگر کافهها حساب کرد. تصمیم گرفتم کمی در شهناز قدم بزنم. هوا سردتر شدهبود و باران شدیدتر.

درِ ماشین را که باز کردم، دیدم قطرهها روی لباسم رسوب میکنند و سفید رنگند. باران، برف شدهبود. به نظرم جادویی آمد که اولین برفِ سال هزار و چهارصدِ تبریز که بارید، من در خیابانهای والمان و شهناز قدم میزدم تا به «قدمِ نورسیده» خوشامد بگویم. برف همیشه برایم نماد پاکی بوده و هست؛ و من آن روز تطهیر شدم.
و گریزی به امروز که یک بیت از یکی از شعرهای قدیمیام را به یاد پنجشنبه کمی عوض کردم:
«تو رؤیای آذر تو برف خزان / منم دفن بهمن به سودای خواب»
حرفهایی هم بود که دلم میخواست در کنار هدیه، به شکلی به دستت برسد. میتوانستم لای کتاب برایت بنویسم؛ دیر به فکرم رسید.
گفتی با این هدیه گذر را سختتر میکنم. راست گفتی. میترسم آرامش این روزهایت را آشوب کردهباشم. قصدم این نبود. فقط میخواستم بدانی که یادم بود؛ که هنوز دوستت دارم. این هدیه بیچشمداشت بود؛ حتی اگر از قبل میدانستم که فرقی به حال سرنوشتمان نمیکند و همچنان قرار است هر کدام راه خودمان را بکشیم و برویم، باز هم این به قول خودم «یادگاری» را به تو میدادم.
حتی انتظار ندارم آن را به این زودیها بخوانی. اگر گذاشتی یک گوشهی قفسهات بماند و خاک بخورد هم برایم قبول است. نه اینکه از خواندنش یا امیدی برای شروع دوبارهی رابطمهمان خوشحال نشوم؛ فقط میخواهم هر چه شد، بعضی محبتها را ابراز کنم و گرهِ بعضی حسرتها را از دلم باز.
انگار که امید داشتهباشم روزی اینجا را بخوانی میگویم؛ اینها را در قالب پیامی برایت نفرستادم، چون حس کردم فرستادنشان یعنی انتظار یک جواب و میشود همان «چشمداشت». شاید سکوت انتخاب بهتری باشد.